سفرنامه ویگل(بخش پایانی)

 راستی چه زیبابود قدیم

 

اندراحوالات جماعت ویگل نشین همی گفتیم که زندگی درمسیرساده وآرام خودجاری وساری بود.خلق الله بامحبت ومودت وانصاف ودرراه خدمت به فقراومساکین وایتام کمربربسته بودند،کینه یکدگر به دل نداشتند،دروغ درقاموس ایشان رواج نداشت وادب واحترام وصفا وخلوص درآداب ورفتارشان موج همی زد.

 کسبه وتجار وبازاریان به عدل وانصاف ،دادوستدهمی کردند.کسی سراغ از بیست درصد وسی درصدنمی گرفت .به یکدیگراعتماد داشتند،وبه خمس وزکات وصدقه وانفاق اعتقادداشته وزین خاطر خدای به بازارشان رونق همی دادوکسب وکارشان بابرکت بود.

زندگی وکارشان سراسربانام ویادخداآغازونیت شان خیر ودرراه خدمت به خلق خدابود.خداوندگارهم وجودشان راغرق دربرکت وصفا بنموده بودوباران رحمت خویش رامدام برایشان نازل بنمودی ومردمان هم شکرش بجای اورندی.

یک تومان شان ارج وقربی داشت بسی والاتر ازده دلار ویوروی این زمانه.

 

ساده وبی غل وغش وبدون مکروحیلت درپی کسب لقمه حلالی بودندی.

 

 یکی دوره گردی وفروشندگی بنمودی.

دیگری یامرکب واسترخویش سوخت رسانی  کردی وبدین حرفه ،سرای خلق گرم  بنمودی.

 

ریاضت وورزش ایشان ،بانام  اشجع الناس  حضرت مرتضی علی (ع) درزورخانه ومیدان شهرانجام ودراین ریاضت خانه، مردان خوش پرگارو سینه ستبربه گرفتن میل وکباده وشنای پیچ وشنای کشیده  پرداختندی ومرشد به ضرب گیری وآوازخوانی ،نوچه های خویش راتهییج ینمودی.دراین ریاضت سرا دیگر،میلیاردی معاهده نبستی وبامکرو دغلبازی، برای هماوردی کردن و پیشتازشدن دوپینگ ننمودی.بازوان وعضلات خویش راباریاضت بسیارحجیم بنموده نه باحمایت آمپول مسترون وقرص متان وتزریق هورمون .ریش وسبیل هزار ابهت به هیاکل حجیم شان میداد.وهرگز زیرابروان حویش برنداشته وخود راشبیه نسوان ننموده.هرچه قدرت وتوان خویش افزوده گردیدی ،تواضع وفروتنی هم درایشان بیشترجلوه گرمیشدی.

 

جماعت نسوان به حرفه خانگی که همان بافتن جاجیم وگلیم وفرشهای دیبا وابریشم،اشتغال همی داشتندی.

چون بانوان ازسرای خویش بیرون  آمدندی ،غرق درعفت وحجاب همی بودندی،ساپورت نپوشیدند وفکل ها نیاویخته وابروان تاتو ننموده وبامردان بیگانه اختلاط ونازوعشوه نمودندی.

وچون ظلمت شب همه جارافراگرفتی همگی زیریک سقف گردآمده وبه نان وقوتی بسنده نموده وهزاران شکرگفته  واگرنان وقوتی هم درسرای شان نبودصفا بودی.بزرگترها برای نوباوگان داستان های هزارویکشب وقصه حسین کردشبستری زمزمه کردی .هم وغم شان تانگو ولاین ووایبر و کامنتهای زن ومردبیگانه نبود.تابوق سگ جلوی ماه پاره (ماهواره) بدنبال شبکات ومستهجنات کفار ویهود ونصاری نودی.شب زودهنگام سر به بسترنهاده وباآوای خروسان سحری بیدارشده .نمازوطاعت خویش بنموده وبدنبال قوت روزشان همی رفتندی.


 محفل عقد وعروسی شان ساده وکم موونه انجام میشدی.مهریه ها وجهیزیه ها به مقادیراندک بودی وبدین سان جوانان عذب ،درسنین پایین ،متاهل شده ودست نوعروسان خویش بگرفته وبه سرای بخت رفتندی.دریکی ازغرفه سرای پدر سکنی گزیده ودرشب دامادی ،کاروان به راه نینداختی وبا هیاهو وغوغاوکارناوال و رقص دسته جمعی دربام شهر!،وکنارگذر! زندگی خودباهرزگی وعیاشی آغازنکرده،تاچندی بعد شیرازه زندگی شان باچشم وهم چشمی وشیطان صفتی به طلاق بینجامیده. زندگی راباسلام وصلوات وباقناعت واخلاص بنیان بنهاده،بالباس سپیدبه خانه بخت بیامده وباکفن سپیدازهم جدای شدندی.

 

 

وسفرهایشان چه جذاب ورویایی بودی .باحرکت قافله وصدای جرس اشتران وباربستن ودربیابانها وصحاری قدم نهادن وشب هنگام درکاروانسرا آرمیدن.

راستی چه زیبا بود قدیم!

مردانش، مردانه « مرد » بودند و نامردانش، مردانه «نامرد»

مردانه عرق می ریختند و مردانه عرق نمی خوردند!

چه قدر زرنگ بودند که سر هم کلاه نمی گذاشتند.

وچه نیکو زمزمه کرد:

خدا به سادگی وزیدن نسیم، برایشان روشن بود.

خودشان، مَشتی، خانه هایشان، خِشتی، با خدا همیشه آشتی

خانه های محقّر خشتی شان

از آسمان خراش ها ما

به عرش خدا نزدیک تر بود

خدا هر چه می خواستند می داد

زندگی، عشق، لبخند

کُرسی هایشان، غنی تر از سجاده های ما بود

دستشان اگر خالی بود

دلشان غنی تر از دریا بود

صورتشان اگر چروک می خورد

دلشان صاف تر از آینه بود

ساده اگر بودند

سادگی عرفانشان می شد

چون دعا می کردند

تا عرش خدا می رفت

ولی اینک چه!!

صورتمان صاف و دلمان چروکیده است

شیطان در وجودمان خروشیده است

ایمان فقط در زبانمان جاری است

« آه مان » از سقف فراتر نمی رود

دعایمان خالی از حسِّ پریدن است

آرزوهایمان، گنگ است!

سینه هامان تنگ است!

چه قدر رفتارمان با لعاب و با رنگ است.

بیایید خوب باشیم تا وقت است.

 

 

 

/ 5 نظر / 68 بازدید
شمیم هجرت

جانا سخن از زبان ما می گویی [گل]

ح.ج

سلام مطلب وعکس ها زیبا بود.

محمود

فقر وبدبختی وگرسنگی وفلاکت از سرو روی این افراد می بارد . به چه چیز اینها دلخوش کنیم بخصوص اونی که باالاغ ولباس پاره نفتمیفروشه و...

گلی در کویر

آنها طعم زندگی واقعی را با تمام مشکلاتی که داشتند می چشیدند.