عن مولینا امیرالمومنین علی (ع):

«الفرصه تمرمرالسحاب.»

فرصتها چون ابردرگذرند.

 

 

 

طی شد این عمر تو دانی به چه سان ؟

 

پوچ و بس تند چونان باد دمان

 

همه تقصیر من است ، این که خود می دانم

 

که نکردم فکری ، که تعمق ننمودم روزی ، ساعتی یا آنی

 

که چه سان می گذرد عمر گران ؟

 

***
کودکی رفت به بازی ، به فراغت به نشاط

 

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 

همه گفتند : کنون تا بچه است ، بگذارید بخندد شادان ...

 

که پس از این ، دگرش فرصت خندیدن نیست ، بایدش نالیدن .

 

من نپرسیدم هیچ ، که پس از این ز چه رو باید نالیدن ؟

 

هیچ کس نیز نگفت زندگی چیست و چرا می آییم ؟ به چه سان باید رفت ؟

 

پس از این چند صباح ، به کجا باید رفت ؟ با کدامین توشه به سفر باید رفت ؟

 

***

 

نوجوانی سپری گشت به بازی ، به فراغت به نشاط

 

فارغ از نیک و بد و مرگ و حیات

 

بعد از آن باز نفهمیدم من ، که چه سان عمر گذشت

 

لیک گفتند همه : که جوان است هنوز ، بگذارید جوانی بکند ، بهره از عمر برد کامروایی بکند .

 

بگذارید که خوش باشد و مست ، بعد از این باز ورا عمری هست .

 

یک نفر بانگ برآورد : هم اکنون بایدفکر فردا بکند

 

دیگری آوا داد: که چو فردا بشود ، فکر فردا بکند .

 

سومی گفت : همانگونه که دیروزش رفت ، همچنین فردایش

 

با همه این احوال ، من نپرسیدم هیچ که چه سان جوانی بگذشت .؟

 

آن همه قدرت و نیروی عظیم ، به چه ره مصرف گشت ؟

 

نه تفکر ، نه تعمق ، نه اندیشه دمی

 

عمر بگذشت به بی حاصلی و مسخرگی

 

چه توانی که زکف دادم مفت

 

من نفهمیدم و کس نیز مرا هیچ نگفت .

 

قدرت عهد شباب ، می توانست مرا تا به خدا پیش برد

 

لیک بیهوده تلف گشت جوانی هیهات .

 

... ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش فهمیدم .

 

حال می فهمم هدف از زیستن این است رفیق ؛

 

من شدم خلق که با عزمی جزم و دلی مهدی عزم

 

پای از بند هواها گسلم ، پای در بند حقایق بنهم

 

فارغ از شهوت و آز و حسد و کینه و بخل

 

مملو از عشق و جوانمردی و زهد

 

در ره کشف حقایق کوشم

 

شربت جرات وامید و شهادت نوشم

 

زره جنگ برای بد و ناحق پوشم

 

ره حق پویم و حق جویم و پس حق گویم

 

آنچه آموخته ام بر دگران نیز نکو آموزم

 

شمع راه دگران گردم و با شعله خویش

 

ره نمایم به همه ،گر چه سراپا سوزم

 

 من شدم خلق که چون مهدی زهرا باشم

 

نه چنین زائد و بی جوش و خروش

 

عمر بر باد به حسرت خاموش

 

ای صد افسوس که چون عمر گذشت ، معنی اش می فهمم

 

حال می پندارم کاین سه روز از عمرم به چه ترتیب گذشت ؛

 

کودکی بی حاصل ، نوجوانی باطل ، وقت پیری غافل

 

به زبانی دیگر ؛

 

کودکی در غفلت ، نوجوانی شهوت ، در کهولت حسرت .

 

شعر از خانم سپیده کاشانی با اندکی تلخیص و تغییر