ماآدمهامعمولازوددچارروزمرگی میشویم آنچنان به دلمشغولی های

خودگرفتاریم که گاهی یادمان میروداصلابرای چی خلق شده ایم .


گاهی شایسته است به خودفکرکنی به وجودت به آینده ات که قراره

چی بشی .

بدنبست گاهی یکسری به امامزادگان شهر بزنی سربه ضریحشون

بگذاری وبه خودت فکرکنی .برای دیگران دعاکنی برای آدمهای دوروبرت به

پدرومادرونزدیکانت.

 لازم است گاهی پای کامپیوترت نباشی ، گوگل و ایمیل را بی خیال

شوی ، با خانواده ات دور هم بنشینید ، یا گوش به درد دل رفیقت بدهی

و ببینی زندگی همین آهن پاره ی برقی است یا نه ؟


لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی بازهم می

خواهی به آن خانه برگردی یا نه ؟

لازم است گاهی از خانه بیرون بیایی و خوب فکر کنی ببینی آیا کسانی

که داخل آن هستند از اینکه تو دوباره به خانه بیایی خوشحال خواهند

شد یا نه ؟
لازم است گاهی از ساختمان اداره بیرون بیایی ، فکر کنی چه قدر

شبیه آرزوهای نوجوانیت است ؟


لازم است گاهی درختی ، گلی را آب بدهی ، حیوانی را نوازش کنی ،

غذا بدهی ببینی هنوز از طبیعت چیزی در وجودت هست یا نه ؟

لازم است گاهی جزئی از حقوقت را بدهی به یک انسان محتاج تا

ببینی در تقسیم عشق در نهایت تو برنده ای یا بازنده ؟


لازم است گاهی عیسی باشی ، ایوب باشی ، انسان باشی ، ببینی می شود یا نه ؟
و بالاخره لازم است گاهی از خود بیرون آمده و از فاصله ای دورتر به

خودت بنگری و از خود بپرسی که سالها سپری شد تا آن شوم که

اکنون هستم آیا ارزشش را داشت ؟

و گاهی برای دردمندان دعا کنی تا دعاهایی که برای خودت می کنی

مستجاب شود.