در یک قدمی بهشت و جهنم

 

گاهی وقت‎ها آدم در می‌ماند در حکمت خدا و ماجرای تاریخ. اینکه فردی مثل زهیر که اصرار داشت با امام برخورد نکند، با یک دیدار شیفته پسر رسول خدا شد و جانش را نثار او کرد، و اینکه از طرفی ضحاک نامی درست در لحظه تنهایی امام او را رها کرد و رفت دنبال کار و بار خود.

زهیربن قین

"زهیر بن قین بن قیس انماری یجلی" از مردان شریف و بزرگ قبیله خود بود که در کوفه در میان قوم خود می‌زیست او مردی شجاع بود و دلاوری‌های وی در جنگ‌ها مشهود و معروف بود، زمانی که اعراب به ایران حمله کردند، زهیر جوان بود. روزی از سلمان شنید که هیچ افتخاری بالاتر از این نیست که آدم در کربلا، به نوه پیامبر کمک کند.

زهیر در ابتدا عثمانی و از طرفداران عثمان بود، ولی پس از آن که در سال 60 هجری با خانواده‌اش از سفر حج باز می‌‌گشت تلاش می‌کرد تا کاروانش با کاروان امام در یک‌جا منزل نکند. او دوست نداشت با امام دیداری داشته باشد، ولی به خاطر اصرار همسرش و یادآوری حرف سلمان، پیش امام رفت و شیفته امام شد.

در اثر هدایت الهی از عقیده خود دست کشید و از شیعیان علی و اهل بیت علیهم السلام شد و با امام حسین علیه السلام همراه شد و به کربلا آمد.

وی از حامیان و یاران درجه اول سیدالشهداء علیه السلام بود و سخنان و مبارزات وی به آن گواهی می‌دهد، زهیر از فرماندهان بزرگ سپاه امام علیه السلام است که حضرت وی را به فرماندهی میمنه (سمت راست) سپاه خود گمارد وی چندین بار سپاه دشمن را نصیحت کرد و آنان را از رو در رویی با امام علیه السلام بیم داد.

هنگامی که شمر و همراهانش به خیمه‌های امام حسین علیه السلام حمله کردند، زهیر بن قین و چند تن از یاران امام، شمر و اصحابش را از خیمه‌ها دور ساختند و چند تن از آنها را کشتند، و نیز بعد از آنکه حبیب بن مظاهر به شهادت رسید و آتش جنگ شعله‌ور شد، زهیر به همراه حر بن یزید مبارزه ای دلاورانه کرد و هر گاه یکی از آنان در محاصره دشمن قرار می‌گرفت، دیگری وی را نجات می داد.

پس از مبارزه حر، پس از آنکه امام علیه السلام نماز ظهر را به جا آورد، زهیر دوباره به میدان رفت و دلاورانه جنگید و کسی همانند مبارزه و دلاوری‌های زهیر را کسی ندیده و نشنیده است. می‌گویند زهیر در این مبارزه 120  نفر را به هلاکت رساند تا آنکه شهید شد

ضحاک بن عبدالله مشرقی

 فرزند عبدالله مشرقی همراه با پسر عمویش عمروبن قیس مشرقی، در دهکده «قصربنی مقاتل» با حضرت اباعبدالله الحسین علیه السلام بین راه کربلا ملاقات کردند، امام آنها را به یاری طلبید، "عمرو" عذر خواهی کرد و گفت: من مردی عیال وار و سال‌خورده و بدهکار به مردم هستم و اموال مردم نزد من است من باید بروم. ولی ضحاک، دعوت امام را قبول کرد و گفت: ای پسر پیغمبر به شرط اینکه هرگاه که یاری من دیگر بی نتیجه بود، و نفعی نداشت، بیعت خود را از من بردارید. حضرت هم قبول کردند.

این‌چنین ضحاک با قافله اهل بیت وارد کربلا شد، در صبح روز عاشورا در حمله اول شرکت کرد و نماز ظهر را همراه امام به جای آورد. او وقتی که دید سپاه بنی امیه با اسب های خود در یک هدف گیری، اسب های اصحاب امام را هدف قرار داده و از پای در می آورند، اسب خودش را در یکی از خیمه ها پنهان کرد و پیاده جنگید. در مقابل امام علیه السلام، دو نفر از دشمن را که پیاده می جنگیدند به قتل رساند و دست یکی دیگر را از تنش قطع کرد که حضرت هم درحق او دعا کردند و فرمودند: خداوند دست تو را قطع نکند و خدا در دفاع از اهل بیت پیغمبرت، جزای خیر به تو عطا نماید.

ضحاک زمانی که دید که بیشتر اصحاب به شهادت رسیدند و جز یکی دو نفر باقی نمانده اند، خدمت ابا عبدالله آمد و عرض کرد: یابن رسول الله، به خاطر دارید که بین من و شما چه شرطی بود؟ حضرت فرمودند: آری. من بیعت خود را از گردن تو برداشتم ولی تو چگونه می توانی از بین سپاه دشمن فرار کنی؟ ضحاک گفت: من اسب خود را در خیمه ای پنهان کردم و به همین جهت هم بود که پیاده می جنگیدم. سپس از حضرت اجازه گرفت از ادامه جنگ منصرف شد و به پشت جنگ برگشت و اسب خود را برداشت و عصر روز عاشورا، خاندان وحی را رها کرد. او که مردی شجاع و جنگجو بود سوار بر اسب شد، به قلب سپاه بنی امیه حمله نمود و لشگر دشمن را شکافت و عده ای را به قتل رساند و عده ای را زخمی کرد و از بین آن لشگر عبور کرد تا به شهر و دیار خود برگردد.