السلام علیک یا رقیه بنت الحسین (ع)

  پاسی از شب گذشته واسیران را در کنج ویرانه شام منزل

 داده اند.

  ناگهان صدای گریه دختر بچه ای سه ساله بلند شد.

  فریاد می زند: یا ابتا- یا ابتا.

  حضرت زینب (س) دختر سه ساله را در آغوش گرفت و

 فرمود: عمه جان آرام باش.بی تابی مکن.

  ناله سه ساله بلندتر شد واز این ناله تمام زنان ودختران اسیر

  از خواب بیدار شدند.

 یزید لعنت الله علیه از خواب نحس خود بیدار شد و نگهبان را

 صدا زد.

  چه خبر شده: این صدای گریه گیست.

 نگهبان جواب داد: نمی دانم امیر. گمانم صدا از گوشه خرابه می آید.

 یزید: زود برو وببین علت چیست؟

 حضرت زینب (س) سه ساله را در آغوش گرفت وبوسید و

 فرمود: عمه جان چرا گریه می کنی.

 سه ساله جواب داد: عمه جان الان در آغوش پدرم حسین (ع)

 بودم و او مرا نوازش می کرد و دلداریم می داد.

 حضرت زینب (س) دانست که سه ساله خواب پدرش را دیده است.

 اشک از چشمان حضرت زینب(س) ودیگر زنان ودختران سرازیر

 شد .

 ناله سه ساله بیشتروبیشتر می شد.

 نگهبان وارد خرابه شد و پرسید : گیست گریه می کند وعلت چیست؟

 جواب دادند : دختر سه ساله اباعبدالله(ع) است وبهانه پدررامی گیرد.

 نگهبان خبر را به یزید لعنت الله علیه رساند.

 یزید دستور داد سربریده حضرت اباعبدالله(ع) را درداخل طبقی

 قرار دهند وسرپوشی روی آن بگذارند و طبق را به خرابه ببرند و

 در مقابل چشمان این دختر سه ساله قرار دهند.

 یزید می خواست با این کار در بین اسیران  رعب ووحشت ایجاد

 نماید و هر آنقدر که می تواند آنان را شکنجه نماید.

 چهار غلام به همراه سربازان طبق را وارد خرابه نمودند.

 تا چشم اسیران به طبق افتاد ناله واحسینا سر دادند .

 طبق را در مقابل سه ساله قرار دادند.

  سه ساله نگاهی به طبق کرد وبا ناله و گریه

 فرمود: عمه جان .من گرسنه نیستم. من طعام نمی خواهم.

 ناله زینب (س) و اسیران بلندتر شد.

 زینب (س) با گریه ای بلند فرمود:

  عزیز برادرم مقصود تو در همین طبق است.

 سه ساله روپوش طبق را کنار زد و چشمش به سر بریده بابا افتاد.

 نگاهی معنا دار به سربریده بابا کرد وحرفی نزد و یک نگاه به

 حضرت زینب (س) کرد و خم شد لبانش رابر روی لب بابا نهاد.

  ناگهان سکوتش شکسته شد و ناله ای ازدل کشید وجان داد.

 در نگاهی که به سربریده کرد اسراریست که ما ازآن بی اطلاعیم

اما در نگاهی که به حضرت زینب(س) کرد یعنی عمه جان:

   مگر نگفته بودی که پدرت به سفر رفته است.

امشب که شمع محفل تاریک من شدی

                          حسرت به نور محفل من ماه می برد

 گردخترت نیامده امشب به پیشواز

                          بابا  ببین که عمه  مرا  راه می برد

دشمن خبر نداشت ازاین استقامتم

                         رشک ار برد زین  دل آگاه می برد

دشمن اگر که راس تو را از برم برد

                         جان مرا به راس تو  همراه می برد .