المصباح

محرم ماه عزای حسین

 

 

 -1-  امام‌ حسين‌ (ع) در آيينة‌ شعر و ادب‌

 

امام‌ حسين‌ (ع)از شخصيت‌هاي‌ بزرگي‌ است‌كه‌ در هر عصر و زماني‌ به‌ هر لحن‌ وزباني‌ او را ستوده‌اند و اشعار زيادي‌ در وصف‌ او سروده‌اند.

واقعة‌ عاشوراي‌ حسيني‌، مهم‌ ترين‌ اثري‌ بود كه‌ در دگرگوني‌ ادب‌ و شعر فارسي‌ وعربي‌ نقش‌ داشت‌ ؛ به‌ طوري‌ كه‌ مي‌توان‌ آن‌ را مبدأ رستاخيز درخشان‌ ايران‌ و ايراني‌دانست‌. شرح‌ جزئيات‌ اين‌ ايستادگي‌ در راه‌ حقيقت‌، كه‌ انسان‌ را بالاتر از فرشتگان‌ ونزديك‌ تر به‌ روح‌ وحدانيت‌ الهي‌ قرار مي‌دهد.

يكي‌ از علل‌ اصلي‌ بي‌ شمار بودن‌ سروده‌هاي‌ شاعران‌ در مدح‌ و رثاي‌ امام‌ حسين‌،ترغيب‌ و تشويق‌ اهل‌ بيت‌ پيامبر بوده‌ است‌، كه‌ به‌ برخي‌ از كلمات‌ اهل‌ بيت‌: در بيان‌ارزش‌ و مقام‌ شعر و شاعران‌ اشاره‌ مي‌شود.

امام‌ صادق‌ ـ (ع) ـ مي‌فرمايد: هر كس‌ شعري‌ براي‌ حسين‌ بن‌ علي‌ (ع) بگويد وپنجاه‌ نفر را بگرياند بهشت‌ بر اوست‌.

هر كس‌ شعري‌ براي‌ امام‌ حسين‌ (ع) انشاد كند و بگريد و بگرياند و يا خود راغمگين‌ نشان‌ دهد. بهشت‌ بر اوست‌.

امام‌ صادق‌ فرموده‌اند: در شأن‌ و فضيلت‌ ما بيت‌ شعري‌ گفته‌ نمي‌شود، مگر آن‌ كه‌مؤيد به‌ تأييد (الهي‌) و روح‌ القدس‌ باشد.

مرثيه‌هاي‌ مذهبي‌ در مدح‌ امام‌ حسين‌ (ع) بدان‌ دليل‌ كه‌ بدون‌ هيچ‌ چشم‌داشتي‌سروده‌ شده‌، از احساس‌ وصداقت‌ فراواني‌ برخوردار است‌.

شايد بتوان‌ قديمي‌ترين‌ مرثية‌ مذهبي‌ را از «دعبل‌ خزاعي‌» دانست‌ كه‌ در شهادت‌امام‌ موسي‌ كاظم‌ (ع) سروده‌ است‌ . شاعر اين‌ مرثيه‌ را در حضور امام‌ رضا (ع) انشاد كرده‌است‌. قصيده‌ مزبور با مطلع‌:

تجاوبن‌ باالذنان‌ و الزفرات‌نوائح‌ عجم‌ الفظ‌ و النطقات‌مشتمل‌ بر يكصد بيت‌ است‌ كه‌ تمامي‌ آن‌ در «مجالس‌ المؤمنين‌» قاضي‌ نور الله شوشتري‌ آمده‌ است‌.

اما در ادبيات‌ فارسي‌، مراثي‌ و مديحه‌ سرايي‌ را بايد بي‌ترديد محور مرثية‌ سرايي‌مذهبي‌ دانست‌. اين‌ مطلب‌ به‌ مقدار قابل‌ توجهي‌ در ادبيات‌ عرب‌ نيز صادق‌ است‌، زيراشاعران‌ نام‌ آور بسياري‌ در رثاي‌ مظلومان‌ واقعة‌ كربلا در مضامين‌ گران‌ قدر سروده‌اند:

«ديك‌ الجن‌» از جمله‌ شاعران‌ مشهور عرب‌ است‌، كه‌ مرثيه‌ اي‌ در شهادت‌ امام‌حسين‌ دارد. قاضي‌ نور الله چند بيت‌ از اين‌ مرثيه‌ را در كتاب‌ خود آورده‌ است‌:

 

 جاوا برأسك‌ يا ابن‌ بنت‌ و كانما

    بك‌ يا ابن‌ بنت‌ قتلوك‌ عطشاناً

  و لم‌ يترقبوا في‌ قتلك‌ التنزيل‌ و التاويلا

 محمدمترملا بدمانه‌ ترميلا           

    محمدفتلوا جماداًعامدين‌        

  في‌ قتلك‌ التنزيل‌ و التلاويلا

عبدالجليل‌ قزويني‌ صاحب‌ كتاب‌ النقض‌ از شاعران‌ عرب‌ زبان‌ اهل‌ سنت‌ نيز عده‌بسياري‌ را معرفي‌ مي‌كند كه‌ اشعاري‌ در رثاي‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌ سروده‌اند و تعداد اين‌گونه‌ شاعران‌ در ميان‌ پيروان‌ شافعي‌ و ابوحنيفه‌ كم‌ نيستند. نويسندة‌ مذكور مي‌نويسد:شافعي‌ در حق‌ امام‌ حسين‌ (ع) و شهداي‌ كربلا مراثي‌ بسيار گفته‌ است‌، از جمله‌قصيده‌اي‌ است‌ با مطلع‌:

ارثي‌ الحسين‌ و ارثي‌ منه‌ جحجانا   

من‌ اهل‌ بيت‌ رسول‌ الله مصباحاً

و نيز قصيده‌اي‌ است‌ با مطلع‌:

تاوب‌ عمي‌ فالفؤاد كيب    ‌و ارق‌ نومي‌ فالرقاد عجيب‌

.به‌ نوشتة‌ النقض‌، شافعي‌ اين‌ مراثي‌ را سروده‌ است‌ كه‌ ديگران‌، قادر به‌ خلق‌ امثال‌ آن‌معاني‌ نيستند. همين‌ نويسنده‌، تعداد سرايندگان‌ مراثي‌ شهيدان‌ كربلا در ادبيات‌ عرب‌ رابي‌ عدد و نهايت‌ مي‌داند و فقط‌ عده‌اي‌ از آنها را نام‌ مي‌برد. هم‌ چنين‌ در مجالس‌المؤمنين‌ از شاعراني‌، چون‌ ابووقب‌ بن‌ وهيب‌ بن‌ زيفة‌ الحجمي‌ القرشي‌ و سليمان‌ بن‌قبة‌ الخزاعي‌ نام‌ برده‌ شده‌ است‌ كه‌ اشعاري‌ در رثاي‌ شهيدان‌ كربلا دارند.

 

 

 

 

 

مراثي‌ مذهبي‌ در سوگ‌ سالار شهيدان‌

امام‌ حسين‌ (ع) تولدش‌، زندگي‌اش‌ وشهادتش‌ باعث‌ دگرگوني‌هاي‌ عظيم‌ درتاريخ‌ بشر بوده‌ است‌. واقعة‌ سترگ‌ و هولناك‌ روز عاشورا و نبرد ميان‌ حق‌ و باطل‌، موضوع‌اصلي‌ تمام‌ مراثي‌ مذهبي‌ است‌. كلمات‌ مرثيه‌ و نوحه‌ آن‌چنان‌ با واقعة‌ جان‌ سوز و شهادت‌امام‌ حسين‌ (ع) عجين‌ گشته‌ كه‌ هر گاه‌ مرثيه‌ و نوحه‌ مطلق‌ آورده‌ مي‌شود همة‌ اذهان‌متوجه‌ مصيبت‌هاي‌ آن‌ حضرت‌ مي‌شود.

دكتر سيد حسن‌ سادات‌ در مقدمه‌ خود بر تركيب‌ بند مولانا محتشم‌ كاشاني‌ درتعريف‌ رثاء و مرثيه‌ چنين‌ گفته‌اند: اظهار تألم‌ و اندوه‌ به‌ زبان‌ و شعر در ماتم‌ عزيزان‌ وسروران‌ و ذكر مصايب‌ پاكان‌ راستين‌، به‌ ويژه‌ حضرت‌ مولي‌ الكونين‌ ابي‌ عبدالله الحسين‌ابن‌ علي‌ (ع) سيدالشهدا و ياد ذكر مناقب‌ و فضايل‌ و تجليل‌ از مقام‌ و منزلت‌ شخص‌متوفا، بزرگداشت‌ واقعه‌ و تعظيم‌ و دعوت‌ ماتم‌ زدگان‌ را به‌ گريه‌ و شيون‌ و گاه‌ به‌ اقتضاي‌مقام‌، به‌ صبر و سكون‌ و معاني‌ ديگري‌ از اين‌ دست‌ها را رثا، مرثيه‌ و سوگ‌ نامه‌ گويند.

 

 

عصر شاعران‌

شاعران‌ دل‌ سوخته‌اي‌ كه‌ در رثاي‌ امام‌ حسين‌ شعر سروده‌اند، در چند دوره‌ قابل‌تقسيم‌ هستند:

قرن‌ چهارم‌ هجري‌

اولين‌ دوره‌ قابل‌ بررسي‌ قرن‌ اول‌ تا چهارم‌ هجري‌ است‌، در طول‌ سه‌ قرن‌ و اندي‌از زمان‌ شهادت‌ امام‌ حسين‌ (ع) تا زمان‌ حيات‌ اولين‌ شاعر حسيني‌، كسايي‌ مروزي‌،هيچ‌ شاعر دل‌ سوخته‌اي‌ اين‌ مصيبت‌ عظما را درك‌ نكرده‌ و اهميت‌ فاجعه‌ عاشورا راناديده‌ گرفته‌. علت‌ اساسي‌ چيست‌؟

علت‌ آن‌ است‌ كه‌ در آن‌ روزگاران‌ سياه‌ و وحشت‌ بار، دشمنان‌ شيعه‌ و خط‌ آل‌پيامبر، رهبري‌ امامان‌ معصوم‌: را مزاحم‌ تداوم‌ سلطه‌ گري‌ خود مي‌ديدند و همواره‌براي‌ نابودي‌ تشيّع‌ و آثار تشيع‌ تلاش‌ مي‌كوشيدند؛ امامان‌ معصوم‌ را به‌ شهادت‌مي‌رساندند، آثار ارزندة‌ شيعيان‌ را نابود مي‌كردند و با فرمان‌ و بخشنامه‌، همه‌ را، مخصوصاًكارگزاران‌ حكومتي‌ را بسيج‌ مي‌كردند، آن‌ گاه‌ با زندان‌ و چوبة‌ دار، شمشير و زنجير، بدن‌هارا به‌ خاك‌ و خون‌ مي‌كشيدند و با تهمت‌ و شايعه‌ و جعل‌ و تحريف‌، به‌ فرهنگ‌ اهل‌ بيت‌ وتشيع‌ و آثار علوي‌ هجوم‌ مي‌آوردند. از يك‌ طرف‌، كتابخانه‌هاي‌ دانشمندان‌ شيعه‌ را به‌آتش‌ مي‌كشيدند و از طرفي‌، با پخش‌ و نشر و كتاب‌ها و مقاله‌هاي‌ سراسر جعل‌ و تحريف‌به‌ افكار و عقايد مردم‌ حمله‌ ور مي‌شدند و انحراف‌ ها و فرقه‌ گرايي‌ و گروه‌ تراشي‌ را دامن‌مي‌زدند. شاعران‌ پارسي‌ زبان‌ شيعي‌ اگر بوده‌اند، از اين‌ محيط‌ و جامعه‌ جدا نبوده‌اند و ازاين‌ رو مشكلات‌ فراواني‌ بر سر راه‌ آنان‌ قرار داشت‌ كه‌ به‌ برخي‌ از آنها اشاره‌ مي‌شود.

برخي‌ از مشكلات‌ شاعران‌ شيعي‌ از آغاز تا قرن‌ چهارم‌

1ـ شيعيان‌ كتاب‌ها و اشعار علوي‌ را از ترس‌ پنهان‌ مي‌كردند؛

2ـ برخي‌ از آثار در دل‌ خروارها خاك‌ دفن‌ و به‌ تدريج‌ از بين‌ رفت‌؛

3ـ برفرض‌ سرودن‌ اشعار پارسي‌، جرئت‌ اظهار سرودها و رواج‌ آن‌ را نداشته‌اند؛

4ـ بسياري‌ از مداحان‌ و شاعران‌ اهل‌ بيت‌، حب‌ اهل‌ بيت‌ را انكار مي‌كردند؛

5ـ شاعران‌ شيعي‌ به‌ پنهان‌ كاري‌ و مخفي‌ شدن‌ و تقيه‌ روي‌ مي‌آوردند؛

6ـ مهاجرت‌هاي‌ غم‌ بار شاعران‌ شيعي‌ در ترويج‌ آثار علوي‌؛

7ـ عدم‌ وجود مركزيت‌ براي‌ شاعران‌ شيعي‌، پراكندگي‌، عدم‌ امكانات‌ اقتصادي‌،روزگار هجرت‌ و سرگرداني‌، انزوا، فقر و تهي‌ دستي‌؛

8ـ اختناق‌ حاكم‌.

ترغيب‌ و تشويق‌ بر شاعران‌ اهل‌ بيت‌، به‌ ويژه‌ حسيني‌ در كار نبود. در مقابل‌تهديدها و تكفيرهاي‌ دشمنان‌، آنان‌ را مأيوس‌ مي‌ساخته‌؛ همان‌ شاعراني‌ كه‌ در همه‌ جابر سر مبارك‌ آنان‌ جايزه‌ تعيين‌ مي‌گشت‌ و چوبة‌ دارشان‌ همه‌ جا بر افراشته‌ بود.

دانشمندان‌ و شاعران‌ و اديبان‌ شيعه‌ را به‌ شهادت‌ رساندند؛ آرام‌ نگرفته‌، حتي‌ به‌قبر حضرت‌ امام‌ حسين‌ (ع) نيز هجوم‌ آوردند. متوكل‌ دستور داد قبر امام‌ حسين‌ و منازل‌و بناهاي‌ اطراف‌ را خراب‌ كنند و پس‌ از شخم‌ زدن‌، گندم‌ بكارند. تا آثار ظاهري‌ قبرها دركربلا از بين‌ برود و بخشنامه‌اي‌ صادر كرد مبني‌ بر اين‌ كه‌ زيارت‌ ممنوع‌ است‌.

از قرن‌ چهارم‌ تا هفتم‌ (هشتم‌) هجري‌

شاعران‌ اهل‌ بيت‌: اشعاري‌ در مدح‌ شيعه‌ مي‌سرودند و شاعران‌ دوستدار اهل‌بيت‌ با احساس‌ اين‌ نياز به‌ مرثيه‌ سرايي‌ مي‌پرداختند. سرودن‌ مراثي‌ مذهبي‌ در قرن‌ششم‌ گام‌هاي‌ تازه‌اي‌ بود كه‌ مي‌توانست‌ نياز منقبت‌خوانان‌ و مرثيه‌ گويان‌ را تأمين‌ كند وبه‌ گونه‌اي‌ باشد كه‌ به‌ كار تبليغ‌ و جلب‌ قلوب‌ و احساس‌ توده‌ها آيد. به‌ تعبير زيباي‌ نصراللهامامي‌ در تاريخ‌ مرثيه‌ سرايي‌ فارسي‌، قرن‌هاي‌ ششم‌ تا هشتم‌ هجري‌ را بايد قرون‌تجربة‌ تازه‌ در مراثي‌ شناخت‌. چنان‌ كه‌ در دورة‌ بعد به‌ شاعراني‌ خواهيم‌ رسيد كه‌ مراثي‌مذهبي‌ را به‌ اوج‌ بلاغت‌ و فصاحت‌ رسانده‌ و محور اصلي‌ موضوع‌ حسين‌ بن‌ علي‌ (ع) وماجراي‌ نينوا و عاشورا مي‌باشد. از مشاهير شعراي‌ حسيني‌ (ع) در قرون‌ ششم‌ قوامي‌رازي‌ است‌. اگر چه‌ سنايي‌ غزنوي‌ نيز (نيمه‌ اول‌ قرن‌ پنجم‌ (437 ـ 525 ه . تا اواسط‌ نيمة‌اول‌ قرن‌ ششم‌) با قوامي‌ هم‌ دوره‌ و معاصر بوده‌ است‌.

مقايسه‌اي‌ كه‌ بين‌ شعراي‌ اين‌ عصر صورت‌ مي‌گيرد، بيانگر صعود و اوج‌ و رواج‌مرثيه‌ سرايي‌ از آغاز تاكنون‌ بوده‌است‌. شعراي‌ حسيني‌ اين‌ عهد عبارتند از: سنايي‌غزنوي‌ (437 ـ 525)، قوامي‌ رازي‌ (م‌ نيمه‌ اول‌ قرن‌ 6 ه)، انوري‌ ابيوردي‌ (م‌ 583)، جمال‌الدين‌ عبدالرزاق‌ (م‌ 588) و ظهير فاريابي‌ (م‌ 598).

مذهب‌ تشيع‌ در قرن‌ هفتم‌ و هشتم‌ هجري‌، به‌ سرعت‌ راه‌ قدرت‌ مي‌پيمود و ازمقدماتي‌ كه‌ در قرن‌ ششم‌ و اوايل‌ هفتم‌ براي‌ نيرومندي‌ آن‌ فراهم‌ آمده‌ بود، تا به‌ تدريج‌به‌ صورت‌ مذهب‌ غالب‌ در ايران‌ درآيد.

تظاهرات‌ عادي‌ اهل‌ تشيع‌ در ايام‌ سوگواري‌ براي‌ ساختن‌ و خواندن‌ اشعاري‌ درمرثية‌ امامان‌ و شهيدان‌ هم‌ در اين‌ دوره‌ بر اوج‌ خود قرار بود و از نمونة‌ خوب‌ اين‌ اشعار،قصيده‌اي‌ از سيف‌ فرغاني‌ عارف‌ و شاعر بزرگ‌ است‌ كه‌ براي‌ كشتة‌ كربلا سرود،قصيده‌اي‌ بسيار روان‌ و حزين‌ با اين‌ مطلع‌:

 

·    اي‌ قوم‌ درين‌ عزا بگرييد اشك‌ از پي‌ چيست‌

تا بريزد چشم‌ از پي‌ چيست‌ تا بگريد

 بر كشته‌ كربلا بگرييد چشم‌ از پي‌ چيست‌

تا بگريد چشم‌ از پي‌ چيست‌ تا بگريد

در قرن‌ هفتم‌ و هشتم‌ بيشتر سروده‌هاي‌ شاعران‌ مسلمان‌، ذكر با مراثي‌اهل‌بيت‌: مي‌باشد. از شعراي‌ حسيني‌ اين‌ دوره‌، سيف‌ فرغاني‌، اوحدي‌ مراغه‌اي‌،سلمان‌ ساوجي‌، خواجوي‌ كرماني‌ و ابن‌ تميين‌ مي‌باشند و شعرايي‌، همچون‌ عطار ومولوي‌ و كمال‌ اسماعيل‌ اصفهاني‌، اشاراتي‌ به‌ وقايع‌ كربلا دارند.

 

 

قرن‌ نهم‌ هجري‌

ذكر مناقب‌ آل‌ رسول‌ و ائمه‌ اطهار در اشعار اين‌ عهد هم‌ امري‌ رايج‌ است‌. نه‌ تنهادر قصايد غزالي‌ از شاعران‌ اين‌ زمان‌، مانند ابن‌ حسام‌ كاتبي‌، لطف‌ الله نيشابوري‌، اميرشاهي‌، حاج‌ حسيني‌ جنايدي‌، كمال‌ الدين‌ غياث‌ شيرازي‌، نظام‌ استر آبادي‌، فغاني‌شيرازي‌ و لساني‌ جز آناني‌، مدايحي‌ و ذكر مناقب‌ حضرت‌ علي‌ بن‌ ابي‌ طالب‌ و اولاد اوداريم‌، بلكه‌ از سنيّان‌ متعصبي‌، مانند جامي‌ هم‌ اظهار احترام‌ وافر در اشعار و خاصة‌ درمثنويات‌ نسبت‌ به‌ اهل‌ بيت‌ مي‌شود... اين‌ها همه‌ علائم‌ و نشان‌هاي‌ تمايلي‌ است‌ كه‌طرفداران‌ سنت‌ و جماعت‌ به‌ تدريج‌ به‌ طرف‌ تشيع‌ و پيروان‌ آن‌ پيدا مي‌كردند.

شيعه‌ كه‌ در حلول‌ قرن‌ نهم‌ هجري‌ بر قوت‌ خود مي‌افزودند؛ گويا همين‌ ماية‌ نفوذ وپيشرفت‌ را كافي‌ نمي‌دانستند و بر آن‌ بودند با رسميت‌ مذهب‌ خود را مسجل‌ سازند ومي‌بينيم‌ كه‌ وقايع‌ قرن‌ نهم‌ هجري‌ مقدمة‌ سودمندي‌ شد براي‌ قيام‌ نهايي‌ و غلبه‌ قطعي‌آنان‌ در آغاز قرن‌ دهم‌ هجري‌ است‌.

در ادبيات‌ فارسي‌، مراثي‌ مذهبي‌، تازه‌ترين‌ مرثيه‌ سرايي‌ است‌، كه‌ در قرن‌ نهم‌شكل‌ خاصي‌ به‌ خود مي‌گيرد.

اين‌ سخن‌ بدان‌ معنا نيست‌ كه‌ شاعران‌ شيعه‌ در مدح‌ و رثاي‌ سيدالشهدا وجودنداشته‌اند و يا مراثي‌ مذهبي‌ نسروده‌اند، بلكه‌ كيفيت‌ زمان‌ و سخت‌ گيري‌ها نسبت‌ به‌اهل‌ تشيع‌ به‌ صورتي‌ بوده‌ است‌ كه‌ اين‌ گونه‌ اشعار ظاهر نشده‌ يا حتي‌ پاره‌اي‌ از آنهاضايع‌ گرديده‌ است‌. اگر شيعيان‌ مي‌توانستند به‌ آزادي‌، سروده‌هاي‌ خود را در اين‌ زمينه‌آشكار كنند و ضبط‌ نمايند. شايد اكنون‌ مجموعه‌اي‌ عظيم‌ از مراثي‌ به‌ جاي‌ مانده‌ بود.

به‌ گواهي‌ تاريخ‌، شيعيان‌ در ابتدا از آزادي‌ نسبي‌ و مختصري‌ برخوردار بودند. ازدورة‌ سلطان‌ محمود غزنوي‌ به‌ بعد، سياست‌ ضد تشيع‌ بسيار شديد و شيعيان‌ به‌ گونه‌هاي‌مختلف‌ مورد تجاوز و آزار قرار گرفتند. اين‌ سياست‌ ضد تشيع‌، اگر چه‌ نتوانست‌ مدت‌زيادي‌ دوام‌ آورد، به‌ هر صورت‌ مانعي‌ بر سرودن‌ شاعران‌ شيعه‌ بود. در اواخر سلطنت‌ ملك‌شاه‌ سلجوقي‌، با سقوط‌ نظام‌ الملك‌، شيعيان‌ به‌ تدريج‌ در امور سياسي‌ و مملكتي‌ نفوذيافتند. اين‌ نفوذ در اواخر قرن‌ ششم‌ و اوايل‌ قرن‌ هفتم‌ به‌ آن‌ جا كشيد كه‌ سلطان‌ محمدخوارزمشاه‌ و يكي‌ از علويان‌ به‌ نام‌ علاء الملك‌ را از تِرفِد براي‌ خلافت‌ نامزد كرد و ائمه‌مملكت‌ را واداشت‌ تا بر بي‌استحقاقي‌ آل‌ عباس‌ به‌ خلافت‌ فتوا دهند و به‌ مستحق‌ بودن‌سادات‌ حسيني‌ اعتراف‌ كنند.

در اواخر دورة‌ سلجوقي‌ كه‌ شيعيان‌ به‌ آزادي‌ عمل‌ نسبي‌ دست‌ يافتند و حتي‌ آماده‌تبليغ‌ در بلاد مختلف‌ شدند. منقبت‌ خوانان‌؛ يعني‌ كساني‌ كه‌ مدايح‌ ائمه‌ را به‌ آواز در كوي‌و برزن‌ مي‌خواندند، تربيت‌ و به‌ كار گماشته‌ شدند.

پس‌ از حملة‌ مغول‌، با از بين‌ رفتن‌ تعصبات‌، بسياري‌ از شاعران‌ اهل‌ سنت‌ نيزمانند شيعيان‌ متعصب‌، در مدح‌ اهل‌ بيت‌ و ائمه‌ هدي‌ به‌ سرودن‌ شعر مي‌پرداختند، كه‌ ازجمله‌ اين‌ افراد، كافي‌ ظفر همداني‌ كه‌ سني‌ مذهب‌ بود، اشعاري‌ در مدح‌ علي‌ و آل‌ علي‌داشت‌.

گرچه‌ علماي‌ شيعه‌ سابقه‌ سرودن‌ مناقب‌ و مراثي‌ را از قرون‌ نخستين‌ مي‌دانند،تلاش‌ آشكار در اين‌ زمينه‌ از قرن‌ ششم‌ هجري‌ آغاز شد. از آن‌ پس‌، شيعيان‌ - حتي‌پيش‌ از عهد آل‌ بويه‌ - در روز عاشورا رسم‌ تعزيت‌ را اقامه‌ مي‌كردند و مصيبت‌ شهداي‌كربلا را تازه‌ مي‌نمودند. در اين‌ روز بر منبرها ذكر مصايب‌ اهل‌ بيت‌ گفته‌ مي‌شد و علما،سر برهنه‌ مي‌ساختند و عوام‌، جامه‌ چاك‌ مي‌زدند و زنان‌ مويه‌ كنان‌ روي‌ مي‌خراشيدند.

هر چند عبدالجليل‌ قزويني‌ در النقض‌، فردوسي‌ را قديمي‌ترين‌ شاعر فارسي‌ گوي‌شيعه‌ مي‌دانسته‌ است‌ و پيش‌ از همة‌ شاعران‌ به‌ او اشاره‌ دارد. اما تصور مي‌شود كه‌كهن‌ترين‌ مراثي‌ مذهبي‌ موجود، بايد متعلق‌ به‌ قوامي‌ رازي‌ شاعر قرن‌ نيمة‌ اول‌ قرن‌ششم‌ باشد.

دكتر ذبيح‌ الله صفا درباره‌ او مي‌نويسد: قوامي‌ رازي‌ مردي‌ شيعي‌ مذهب‌ و در ميان‌شاعران‌ معروف‌ بوده‌ است‌. نه‌ تنها نام‌ او در كتاب‌ النقض‌، در شمار شاعران‌ شيعي‌ ذكرشده‌، بلكه‌ در آثار او اشعار كثيري‌ در منقبت‌ خاندان‌ رسالت‌ و مرثيت‌ آنان‌ نيز ديده‌مي‌شود.

دو مرثيه‌ از قوامي‌ رازي‌ وجود دارد كه‌ نخستين‌ آن‌ قطعه‌اي‌ در شش‌ بيت‌ است‌، باعنوان‌ در مرثيت‌ امامزاده‌ گفته‌ و با اين‌ بيت‌ آغاز مي‌شود:

ميرو امامزاده‌ چون‌ او نيافريدتا از عدم‌ خداي‌ عمر بنده‌ آوردمحقق‌ و دانشمند فقيد، محدث‌ ارموي‌، منظور از امامزاده‌ را حسين‌ بن‌ علي‌ (ع) مي‌داند وبهترين‌ دليل‌ براي‌ سخن‌ خود را آخرين‌ بيت‌ از همين‌ مرثيه‌ ذكر مي‌كند. آن‌ جا كه‌مي‌گويد:

 

·      آرد به‌ زعفران‌جا هر سال‌ گريه‌ها آن‌ زعفران‌ كه‌ خاصيتش‌ خنده‌ آورد

توضيح‌ آن‌ كه‌ ـ زعفران‌جا ـ مكاني‌ در قم‌ بوده‌ است‌ كه‌ شيعيان‌ هر سال‌ در ايام‌محرم‌ و موسم‌ عاشورا در آن‌جا براي‌ سيدالشهداء(ع) اقامة‌ عزا مي‌كرده‌اند.

دومين‌ مرثيه‌ در ديوان‌ قوامي‌ رازي‌ قصيده‌اي‌ است‌ با عنوان‌ در مرثيت‌سيدالشهدا(ع) و ذكر مصايب‌ آن‌ حضرت‌ و اهل‌ بيت‌: اين‌ قصيده‌ 59 بيت‌ و مطلع‌ آن‌چنين‌ است‌:

روز دهم‌ ز ماه‌ محرم‌ به‌ كربلاظلمي‌ صريح‌ رفت‌ بر اولاد مصطفا

قصيده‌ مذكور، مرثيه‌اي‌ است‌ كه‌ در كمال‌ عذوبت‌ و سادگي‌، بيان‌ آن‌ روايي‌ وتصويرهايش‌ عادي‌ و عبارتي‌، از صور خيال‌ عاري‌ است‌؛ گويي‌ شاعر قصد آن‌ داشته‌ است‌تا واقعة‌ عاشورا را با حفظ‌ جزئيات‌ روايت‌ كند. نفس‌ ماجرا به‌ اين‌ مرثيه‌ جنبة‌ عاطفي‌مي‌بخشد و گرنه‌ قوامي‌ در اين‌ امر تأثير چنداني‌ ندارد. در هر حال‌، مراثي‌ مذهبي‌ قوامي‌رازي‌ به‌ جهت‌ فضل‌، تقدم‌ آن‌ اهميت‌ دارد.

عبدالجليل‌ قزويني‌ از شاعران‌ شيعة‌ ديگري‌ نيز نام‌ مي‌برد كه‌ در منقبت‌ و مرثيت‌ائمه‌ هدي‌: اشعاري‌ به‌ زبان‌ فارسي‌ داشته‌اند، كه‌ البته‌ بسياري‌ از اينان‌ از درج‌ اين‌ گونه‌اشعار در ديوان‌هاي‌ خويش‌ خودداري‌ كرده‌اند تا به‌ رفض‌ متهم‌ نشوند. اشعار گروه‌ كثيري‌از اين‌ عده‌ نيز به‌ دست‌ معاندان‌ از ميان‌ رفته‌ است‌، قاضي‌ نور الله شوشتري‌ مي‌نويسد:حتي‌ بسياري‌ از اشعار قوامي‌ رازي‌ در رهگذر همين‌ تعصبات‌ خام‌ نابود شده‌ است‌.

قاضي‌ نورالله، خواجوي‌ كرماني‌ را نيز از جملة‌ شاعران‌ شيعه‌ مي‌داند كه‌ در موضوع‌شهادت‌ حسين‌ (ع) داراي‌ مرثيه‌اند. وي‌ قطعه‌اي‌ از خواجو را در اين‌ باره‌ ذكر مي‌كند كه‌ بااين‌ بيت‌ آغاز مي‌شود.

در حـق‌ بـاب‌ شمـا آمـد علـي‌ بابهاهر كجا فضلي‌ در اين‌ باب‌ است‌ در باب‌ شماست‌

اين‌ ابيات‌ بر گرفته‌ از قصيده‌ بلندي‌ است‌ از سلمان‌ ساوجي‌، كه‌ قاضي‌ نوراللهابيات‌ ديگر آن‌ را نقل‌ نكرده‌ است‌. علاوه‌ بر آنچه‌ در مجالس‌ المؤمنين‌ آمده‌ است‌، درديوان‌ خواجو به‌ تركيب‌ بندي‌ برمي‌خوريم‌ با عنوان‌ في‌ التوحيد و النعت‌ و مناقب‌ الخلفاءالراشدين‌ - رضوان‌ الله عليهم‌ اجمعين‌. تركيب‌ بند چنين‌ آغاز مي‌شود.

 

·                                 الهي‌ از تو پرگهر كف‌ درياي‌ پرخروش‌ هندوي‌ درگهت‌ شب‌ شامي‌ فروش‌

·                                 هندوي‌ درگهت‌ شب‌ شامي‌ فروش‌ هندوي‌ درگهت‌ شب‌ شامي‌ فروش‌

سه‌ بند از اين‌ تركيب‌ به‌ مرثيه‌ هايي‌ در حق‌ امام‌ حسن‌ (ع) و امام‌ حسين‌ (ع) وحضرت‌ حمزه‌ سيدالشهدا اختصاص‌ دارد. گرچه‌ شكل‌ تازه‌ و بديعي‌ است‌ كه‌ هر بندي‌ باموضوع‌ خاص‌ از مدح‌ و وصف‌ و مرثيه‌ و غير آن‌ اختصاص‌ يابد، اما موضوع‌ چندان‌ بي‌سابقه‌اي‌ هم‌ نيست‌، حتي‌ گويا چنين‌ بوده‌ است‌ كه‌ گاهي‌ تنها بخشي‌ از يك‌ قصيده‌ درموضوع‌ مرثيه‌ باشد و بقية‌ قسمتها درباره‌ موضوع‌هاي‌ ديگري‌ سروده‌ شود؛ مثلاً درالنقض‌ پيرامون‌ قصيده‌ شافعي‌ در رثاي‌ امام‌ حسين‌ (ع) با اين‌ مطلع‌

 

·                                 تاوب‌ عمي‌ فا لفؤاد كيب ‌و ارق‌ نو مي‌ فالرقاد عجيب‌

·                                 ‌و ارق‌ نو مي‌ فالرقاد عجيب‌ ‌و ارق‌ نو مي‌ فالرقاد عجيب‌

كه‌ پيش‌ از اين‌ از آن‌ سخن‌ رفت‌، آمده‌ است‌: تا آخر تمام‌ مرثيه‌ است‌». و يا در يكي‌از نسخة‌ بدلها، اين‌ عبارت‌ ذكر شده‌ است‌ تا آخر قصيده‌، همة‌ مرثيه‌ است‌» و اين‌مي‌رساند كه‌ قصايدي‌ رسم‌ بوده‌ كه‌ همه‌ آن‌ در مرثية‌ نبوده‌ و فقط‌ بخشي‌ از آن‌ به‌ مرثيه‌اختصاص‌ داشته‌ است‌.

اينك‌ به‌ تركيب‌ بند خواجوي‌ بر مي‌گرديم‌: سه‌ بند مورد نظر از مرثية‌ خواجو ، به‌ويژه‌ رثاي‌ حضرت‌ حمزه‌ - رضوان‌ الله عليه‌ ـ در مراثي‌ مذهبي‌ فارسي‌ در اين‌ دوره‌ تازگي‌دارد. بسيار پر احساس‌ و عالي‌ است‌. درباره‌ مراثي‌ خواجو ـ به‌ ياري‌ خدا ـ در جاي‌ خود به‌گونه‌اي‌ مستقل‌ و مفصل‌ سخن‌ خواهيم‌ گفت‌.

گذشته‌ از خواجو، سلمان‌ ساوجي‌ نيز از جمله‌ شاعراني‌ است‌ كه‌ در اين‌ دورة‌ موردبحث‌، مراثي‌ متعددي‌ در رثاي‌ حضرت‌ حسين‌ (ع) و يارانش‌ داشته‌ و با وجودي‌ كه‌بسياري‌ از آنها در منابع‌ ديگر آمده‌ است‌. متأسفانه‌ در متن‌ چاپي‌ ديوان‌ وي‌ موجودنيست‌. آنچه‌ از مراثي‌ مذهبي‌ سلمان‌ در ديوان‌ چاپ‌ تهران‌ مندرج‌ است‌، قصيده‌اي‌است‌ با مطلع‌:

 

·                                 خاك‌ خون‌ آغشتة‌ لب‌ تشنگان‌ كربلاست‌ آخر اي‌ چشم‌ بلابين‌ جوي‌ خون‌ پايت‌ كجاست‌

·                                 آخر اي‌ چشم‌ بلابين‌ جوي‌ خون‌ پايت‌ كجاست‌ آخر اي‌ چشم‌ بلابين‌ جوي‌ خون‌ پايت‌ كجاست‌

سلمان‌ ساوجي‌ در اين‌ قصيده‌ كه‌ در كمال‌ فخامت‌ و استواري‌ سروده‌ شده‌ است‌،ضمن‌ اعتراف‌ به‌ تشيع‌، خود از حضرت‌ اميرالمؤمنين‌ علي‌ (ع) و ابا عبدالله (ع) طلب‌شفاعت‌ مي‌كند.

از مقايسة‌ مراثي‌ قوامي‌ رازي‌ با آنچه‌ شاعران‌ پس‌ از او از جملة‌ سلمان‌، و خواجوسروده‌اند پي‌ مي‌بريم‌ مراثي‌ مذهبي‌ در قرن‌ ششم‌، گام‌ تازه‌اي‌ بود كه‌ نياز منقبت‌ خوانان‌و مرثيت‌ گويان‌ را تأمين‌ مي‌كرد و در كار تبليغ‌ و جلب‌ قلوب‌ و برانگيختن‌ احساسات‌توده‌ها مؤثر بود.

در تاريخ‌ مرثيه‌ سرايي‌ فارسي‌، بايد قرن‌ ششم‌ تا هشتم‌ هجري‌ را قرن‌هاي‌تجربه‌هاي‌ تازه‌ در مراثي‌ مذهبي‌ شناخت‌ و ضمن‌ اين‌كه‌ در دوره‌ بعد به‌ شاعراني‌ برمي‌خوريم‌ كه‌ مراثي‌ مذهبي‌ را به‌ اوج‌ رساندند و پر سوزترين‌ اشكال‌ مرثيه‌ در ادبيات‌فارسي‌ به‌ وجود آورد.

 

 

مرثية‌ مذهبي‌ در ديوان‌ خواجو

آنچه‌ در رثاي‌ حضرت‌ امام‌ حسين‌ (ع) سروده‌، گرايش‌ به‌ مدح‌ دارد و تنها گريزي‌به‌ ميدان‌ كربلا و تشنه‌ شهيد شدن‌ آن‌ حضرت‌ دارد:

آن‌ گوشوار عرش‌ كه‌ گردون‌ جوهري‌با دامني‌ پر از گهرش‌ بود مشتري‌

در صورتش‌ معين‌ و در سيرتش‌ مبين‌انوار ايزدي‌ و صفات‌ پيغمبري‌

در بحر شرع‌ لؤلؤ شهوار و همچون‌ بحردر خويش‌ غرقه‌ گشته‌ ز پاكيزه‌ گوهري‌

اقراركرده‌ حر يزيدش‌ به‌ بندگي‌و آنكه‌ طفيل‌ خاك‌ درش‌ خشكي‌ و تري‌

از كربلا بدو همه‌ كرب‌ و بلا رسيدآري‌ همين‌ نتيجه‌ دهد ملك‌ پروري‌

سلمان‌ ساوجي‌ و مرثية‌ مذهبي‌

از جملة‌ مراثي‌ سلمان‌ ساوجي‌، قصيده‌اي‌ است‌ كه‌ در منقبت‌ و رثاي‌ شاه‌ شهيدان‌و سرور آزادگان‌ حضرت‌ حسين‌(ع) سروده‌ مشتمل‌ است‌ بر 24 بيت‌ با اين‌ مطلع‌:

خاك‌ خون‌ آغشتة‌ لب‌ تشنگان‌ كربلاست‌آخر اي‌ چشم‌ جهان‌ بين‌ اشك‌ خونينت‌ كجاست‌

اگرچه‌ سلمان‌، در منقبت‌ حضرت‌ علي‌ (ع) و به‌ مناسبت‌ زيارت‌ نجف‌ مي‌گويد:

مي‌كنم‌ اقرار و دارم‌ اعتراف‌ آن‌ كه‌ نيست‌در ره‌ دين‌ رهبري‌ همچون‌ تو بعد از مصطفي‌

و يا در جاي‌ ديگر مي‌گويد:

كوري‌ چشم‌ مخالف‌ حسيني‌ مذهبم‌راه‌ حق‌ اين‌ است‌ نتوانم‌ نهفتن‌ راه‌ راست‌

اما رسوخ‌ اعتقاد وي‌ به‌ دلايلي‌ مورد ترديد است‌ و براي‌ آگاهي‌ بيشتر از اين‌ امر به‌مقدمة‌ كليات‌ ديوان‌ رجوع‌ شود.

قصيده‌ سلمان‌ در نسخه‌هاي‌ چاپي‌ ديوان‌ شاعر، آشكارا به‌ عنوان‌ سوگواري‌معرفي‌ شده‌. اما مفهوم‌ و رثا در آن‌ بسيار ضعيف‌ است‌ و بيش‌ از آنچه‌ مرثيه‌ باشد، مديحه‌سرايي‌ است‌. اين‌ قصيده‌ بايد ظاهراًزماني‌ سروده‌ شده‌ باشد كه‌ سلمان‌ به‌ زيارت‌ مرقدمطهر امام‌ حسين‌ مشرف‌ شده‌ و آن‌ را به‌ عنوان‌ تحفه‌اي‌ تقديم‌ آستان‌ آن‌ حضرت‌ كرده‌است‌. همان‌ گونه‌ كه‌ گفته‌ شد، بخش‌ اندكي‌ از قصيده‌ التفات‌ پيدا مي‌كند و آن‌ نيز در جايي‌است‌ كه‌ شاعر اشاره‌اي‌ گذرا به‌ تشنه‌ لب‌ شهيد شدن‌ سرور آزادگان‌ دارد. ضمن‌ آن‌ كه‌شاعر در پايان‌ قصيده‌ از حضرتش‌ تقاضاي‌ عنايت‌ مي‌كند. گرچه‌ تشيع‌ سلمان‌ اندكي‌ترديدآميز است‌. اما در اين‌ قصيده‌ بوي‌ صداقت‌ و اخلاص‌ همراه‌ با نوعي‌ جوهر احساسي‌به‌ خوبي‌ ديده‌ مي‌شود. قصيده‌اي‌ در سوگواري‌ امام‌ حسين‌ دارد كه‌ قسمتي‌ از آن‌ رامي‌آوريم‌.

 

·         خاك‌ و خون‌ آغشتة‌ لب‌ تشنگان‌ كربلاست‌ جز به‌ چشم‌ و چهره‌ مسپر خاك‌ در اين‌ در، از دل‌ بر جسم‌ من‌ آرام‌ گير اين‌ جا دمي اين‌ سواد خوابگاه‌ قرة‌ العين‌ علي‌ است روضه‌ پاك‌ حسين‌ است‌ آن‌ كه‌ مشكين‌ زلف‌ حور ز آب‌ چشم‌ زائران‌ روضه‌اش‌ طوبي‌ لهم شمع‌ عالمتاب‌ عيسي‌ مظهر اسرار لطف مهبط‌ انوار عزت‌، مظهر اسرار لطف اي‌ كه‌ زوار ملايك‌ را جنابت‌ مقصد است‌ تابي‌ از نور جبنيت‌ شمع‌ تابان‌ صباح‌ ناسزايي‌ كاتش‌ قهر تو در وي‌ شعله‌ زد يا امام‌ المتقين‌ ما مفلسان‌ طاعتيم يا شفيع‌ المذبين‌ در خشكسال‌ مختيم يا اميرالمؤمنين‌ عام‌ است‌ خوان‌ رحمتت يا امام‌ المسلمين‌ از ما عنايت‌ وامگير نسبت‌ من‌ با شما اكنون‌ بدين‌ ابيات‌ نيست‌ روضه‌ات‌ را من‌ هوا دارم‌ به‌ جان‌ قنديل‌ خدمتي‌ لايق‌ نمي‌آيد زما بهر نثار هركسي‌ را دست‌ بر چيز و ما بر دعاست‌وه‌ مكن‌ يا ابا عبدالله از لطف‌ تو حاجات‌ همه‌چو روا شد گر برآيد حاجت‌ من‌ رواست‌قرن‌ دهم‌ هجري‌

·                                 آخر اي‌ چشم‌ جهان‌ بين‌ اشك‌ خونينت‌ كجاست‌ كان‌ همه‌نرگس‌ چشم‌ گل‌ رخسار آل‌ مصطفاست‌ ‌كاندرين‌ جا منزل‌ آرام‌ جان‌ مرتضاست‌ ‌وين‌ حريم‌ بارگاه‌ كعبه‌ عز و علاست‌ خويشتن‌ را بسته‌ بر جاروب‌ ابن‌ جنت‌ سرا ‌شاخ‌ طوبي‌ را به‌ جنت‌ نشو و نماست‌ ‌هر صباح‌ از پرتو قنديل‌ زرينش‌ ضياست‌ ‌منزل‌ آيات‌ رحمت‌، مشهد آل‌ عباست‌ وي‌ كه‌ مجموع‌ خلايق‌ را ضميرت‌ پيشواست‌ تاري‌ از زلف‌ سياهت‌ خط‌ مشكين‌ مساست‌ تا قيامت‌ هيمة‌ دوزخ‌ شد و اينش‌ سزاست‌ ‌يك‌ قبولت‌ چوما را تا ابد برگ‌ و نواست‌ ‌ز ابر احسان‌ تو ما را تا ابد برگ‌ و نواست‌ ‌مستحق‌ بينوا را بر درت‌ بانك‌ صلاست‌ خود تو داني‌ كه‌ سلمان‌ بنده‌ آل‌ عباست‌ مصطفي‌ فرمود سلمان‌ هوز اهل‌ بيت‌ ماست‌ وارآتش‌ دل‌ در برم‌ دايم‌ معلق‌ بر هواست‌ خرده‌اي‌ آورده‌ام‌ و آن‌ درّ منظوم‌ شماست‌ چون‌ دست‌ اين‌ درويش‌ مسكين‌ در دعاست‌ گر برآيد حاجت‌ من‌ رواست‌قرن‌ دهم‌ هجري‌ گر برآيد حاجت‌ من‌ رواست‌قرن‌ دهم‌ هجري‌

در قرن‌ دهم‌ هجري‌ ما بوضوح‌ مي‌بينيم‌ كه‌ در عهد صفوي‌ كمتر شاعري‌ رامي‌توان‌ يافت‌ كه‌ قصيده‌ و ترجيع‌ بند در ستايش‌ پيامبر اكرم‌ (ص) و امام‌ شيعه‌ نسروده‌باشد. ابن‌ حسام‌ بيشترين‌ اشعارش‌ در ذكر و مناقب‌ و كرامات‌ پيشروان‌ تشيع‌ و فضائل‌ وخصائص‌ امام‌ علي‌ است‌. به‌ حدي‌ كه‌ از مجموع‌ نعوت‌ و مناقب‌ و مراثي‌ پيشوايان‌ دين‌ديواني‌ خاص‌ به‌ وجود آورده‌ است‌. ابن‌ حسام‌ يك‌ ديوان‌ كامل‌ از قصايد و تركيبات‌ وتربيعات‌ و تخميسات‌ و تديسات‌ و تثمينات‌ در توحيد و ستايش‌ رسول‌ و اهل‌ بيت‌: و يادر مراثي‌ بعضي‌ از آنان‌ دارد.

چنين‌ به‌ نظر مي‌آيد كه‌ شاعران‌، اين‌ كار را ذكات‌ طبع‌ و قريحة‌ خود بشمارمي‌آورند و از گذراندن‌ آن‌ به‌ عنوان‌ يك‌ وظيفة‌ محترم‌ ديني‌، غفلت‌ نداشتند.

در همين‌ عهد محتشم‌ كاشاني‌ سمبل‌ مرثيه‌ سرايي‌ مي‌شود و در رثاي‌ امام‌حسين‌ دوازده‌ بند معروف‌ خود را به‌ اقتضاء هفت‌ بند حسن‌ كاشي‌ مي‌سرايد چنان‌كه‌ ازاين‌ ميان‌ مرثية‌ شهيدان‌ كربلاء ديگر شرف‌ و قبوليتي‌ بالاتر يافت‌، اگر چه‌ چند تن‌ ازشاعران‌ بعد از او كوشيدند، نظير آن‌ را بياورند ليكن‌ هنوز تركيب‌ بند محتشم‌ بهترين‌ ومؤثرترين‌ شناخته‌ مي‌شود.

ساختن‌ مرثيه‌ درباره‌ سيدالشهدا پس‌ از اين‌ نيز در ادب‌ فارسي‌ دامنه‌ پيدا كرد و به‌ويژه‌ در دهه‌ و عهد قاجاريه‌ توسعه‌ يافت‌.

 در پايان‌ مقالة‌ گزارشي‌ از شعراي‌ حسين‌ ارائه‌ دهيم‌:

مجدالدين‌ كسائي‌ مروزي‌، ناصر خسرو قبادياني‌، ابوالمجد سنائي‌ غزنوي‌،بدرالدين‌ رازي‌، انوري‌ ابيوردي‌، عبدالرزاق‌ ظهير فاريابي‌، عطار نيشابوري‌، كمال‌اسماعيل‌ اصفهاني‌، مولانا جلال‌ الدين‌ مولوي‌، سيف‌ فرغاني‌، سلمان‌ ساوجي‌، اوحدي‌مراغه‌اي‌، خواجوي‌ كرماني‌، فرير مدي‌ ابن‌ يمين‌، درويش‌ ناصر بخارائي‌، ابن‌ حسام‌خوسفي‌، نورالدين‌ جامي‌ خراساني‌، سيد نظام‌ داعي‌ شيرازي‌، بابا فغان‌ شيرازي‌، محمداعلي‌ شيرازي‌، محمد وحشي‌ بافقي‌، محتشم‌ كاشاني‌، محمد علي‌ موذن‌ خراساني‌،نطبري‌ نيشابوري‌، زلالي‌ خراساني‌، محمد رفيع‌ واعظ‌ قزويني‌، محمد عابد تبريزي‌،دعوتي‌ داعي‌ همداني‌، متين‌ اصفهاني‌، محمد عاشق‌ اصفهاني‌، سليمان‌ صباحي‌ بيدگلي‌،فتحعلي‌ خان‌ صباي‌ كاشاني‌، محمد نامي‌ كرمانشاهي‌، نشاط‌ اصفهاني‌، مفيد شيرازي‌،سروش‌ اصفهاني‌، خاموش‌ يزدي‌، حسن‌ ارموي‌...

از:اسماعيل‌ زاده‌

 

 

٢-محل دفن سرمقدس امام حسين (ع) کجاست؟

 

 



در اين كه سر امام حسين عليه‌السلام كجا دفن شده است، منابع تاريخي شيعه و سني گزارش‌هاي گوناگوني آورده‌اند تا آنجا كه شش قول در اين باره گفته شده است.
قول اول: سر به بدن ملحق شده است. اين قول مشترك ميان شيعه و سني است. علماي شيعه، از جمله شيخ صدوق (متوفاي 381 ق)، سيد مرتضي (متوفاي 436 ق)، فتال نيشابوري (متوفاي 508 ق)، ابن نما حلي، سيد ابن طاووس (متوفاي 664 ق) شيخ بهايي و مجلسي اين قول را بيان كرده‌اند.
شيخ صدوق و پس از او، فتال نيشابوري در اين باره مي‌نويسند: علي بن حسين عليه السلام همراه زنان (از شام) خارج شد و سر حسين عليه‌السلام را به كربلا باز گرداند. (1)
سيد مرتضي در اين باره مي‌گويد: روايت كرده‌اند كه سر امام حسين عليه‌السلام با جسد در كربلا دفن شد. (2)
ابن شهر آشوب بعد از نقل سخن فوق از سيد مرتضي، از قول شيخ طوسي نقل كرده است كه به همين سبب (ملحق كردن سر امام به بدن و دفن آن) زيارت اربعين (از جانب امامان علهيم‌السلام) توصيه شده است. (3)
ابن نماي حلي نيز نگاشته است: آنچه از اقوال بر آن مي‌توان اعتماد كرد، آن است كه بعد از آن كه سر امام در شهرها گردانده شد، به بدن بازگردانده شد و با جسد دفن شد. (4)
سيد ابن طاووس نوشته است: اما سر حسين عليه‌السلام، روايت شده كه سر برگردانده شد و در كربلا با جسد شريفش دفن شد و عمل اصحاب بر اين معنا بوده است. (5)
مجلسي، يكي از وجه‌هاي استحباب زيارت امام حسين عليه‌السلام را در روز اربعين، الحاق سرهاي مقدس را به اجساد توسط علي بن حسين عليهما‌السلام بيان كرده است. (6) وي در جاي ديگر بعد از نقل اقوال ديگر در اين باره مي‌نويسد: مشهور بين علماي اماميه آن است كه سر امام همراه بدن دفن شده است. (7)
برخي انديشمندان اهل‌ تسنن نيز اين قول را بيان كرده‌اند:
قول دوم: در كنار قبر اميرالمومنين عليه‌السلام؛
قول سوم: مسجد رقه در كنار فرات؛
قول چهارم: بقيع نزد قبر مادرش فاطمه عليها‌السلام؛
قول پنجم: دمشق؛

بررسي و تامل در اين اقوال، اين نتيجه را در بردارد كه ديدگاه اول، يعني الحاق سر به بدن، مشهور و مورد اعتماد و عمل علماي شيعه است، از اين رو اين قول قابل اعتنا و پذيرش است و بنا بر گزارش‌هاي تاريخي اين الحاق در روز بيستم صفر سال 61 بوده است. بنا بر قول مشهور، اين كار توسط امام زين‌العابدين عليه‌السلام صورت گرفته است. (‌8)

پي‌نوشت‌ها:


1- شيخ صدوق، الامالي، مجلس سي‌ و يكم، ص 232؛ فتال نيشابوري، روضة الواعظين، ص‌192و مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ص 140.

2- رسائل المرتضي، ج 3، ص 130.

3- مناقب آل ابي‌طالب، ج 4، ص 85 و مجلسي، بحارالانوار، ج 44، ص 199: «قال الطوسي رحمة ‌الله: و منه زيارة الاربعين».

4- نجم الدين محمد بن جعفر بن نما حلي، مثيرالاحزان، ص 85.

5- سيد ابن طاووس، اللهوف في قتلي الطفوف، ص 114.

6- مجلس، بحارالانوار، ج 98، ص 334.

7- همان، ج 45، ص 145.
8- مجلسي، بحارالانوار، ج 45، ص 145 و همو، جلاء العيون، ص 407.

 

 

 

در بیان وقایع روز عاشورا

 

چون شب عاشورا به پایان رسید و سپیده روز دهم محرّم دمید حضرت سیّدالشّهداء علیهالسّلام نماز بگداشت پس از آن به تَعْبیه صفوف لشکر خود پرداخت و به روایتى فرمودکه تمام شماها در این روز کشته خواهید شد و جز علىّ بن الحسین علیه السّلام کس زندهنخواهد ماند. و مجموع لشکر آن حضرت سى دو نفر سوار و چهل تن پیاده بودند و به روایتدیگر هشتاد و دو پیاده ، و به روایتى که از جناب امام محمّد باقر علیه السّلام واردشده چهل و پنج سوار و صد تن پیاده بودند و سبط ابن الجوزى در (تذکره ) نیز همین عددرا اختیار کرده (۱۳۷) و مجموع لشکر پسر سعد شش هزار تن و موافق بعضى مَقاتل بیستهزار؛ و بیست و دو هزار و به روایتى سى هزار نفر وارد شده است و کلمات ارباب سِیر ومقاتل در عدد سپاه آن حضرت و عسکر عمر سعد اختلاف بسیار دارد. پس حضرت صفوف لشکر رابه این طرز آراست زهیر بن قین را در میمنه بازداشت ، و حبیب بن مظاهر را در میسرهاصحاب خود گماشت و رایت جنگ را به برادرش عبّاس عطا فرمود و موافق بعض کلمات بیستتن با زُهیر در میمنه و بیست تن با حبیب در میسره بازداشت و خود با سایر سپاه درقلب جا کرد و خِیام محترم را از پس پشت انداختند و امر فرمود که هیزم و نى هائى راکه اندوخته بودند در خندقى که اطراف خِیام کنده بودند ریختند و آتش در آنهاافروختند براى آنکه آن کافران را مانعى باشد از آنکه به خِیام محترم بریزند. و ازآن سوى نیز عمر سعد لشکر خود را مرتّب ساخت (۱۳۸) میمنه سپاه را به عمرو بن الحجّاجسپرد و شمر ملعون ذى الجوشن را در میسره جاى داد و عروة بن قیس را بر سواران گماشتوشَبث بن رِبعى را با رجّاله بازداشت ، و رایت جنگ را با غلام خود در ید گذاشت .

و روایت است که امام حسین علیه السّلام دست به دعا برداشت و گفت :

ٍو اَنْتَ رَجائی فی کُلِّ شِدَّةٍ وَ اَنْتَ لی فی کُلِّ اَمرٍ نَزَلَ بىثِقَةٌ وَعُدَّةٌ کَمْ مِنْ هَمٍّ یَضْعُفُ فیهِ الْفؤ ادُ وَ تَقِلُّ فیهِالْحیلَةُ وَ یَخْذُلُ فیهِ الصَدیقُ وَ یَشْمَتُ فیهِ اْلعَدُوُّ اَنزَلْتُهُ بِکَوَ شَکَوْتُهُ اِلَیْکَ رَغْبةً مِنّى اِلَیکَ عَمَّنْ سِواکَ فَفَرَّجْتَهُ عَنّیوَ کَشَفْتَهُ فَاَنْتَ وَلِىُّ کُلِّ نِعْمَةٍ وَ صاحِبُ کُلّ حَسَنَةٍ وَمُنْتَهى کُلِّ رَغْبَةٍ.(۱۳۹)

این وقت از آن سوى لشکرِ پسر سعد جنبش کردند و در گرداگرد معسکر امام حسین علیهالسّلام جولان دادند از هر طرف که مى رفتند آن خندق و آتش افروخته را مى دیدند. پسشمر ملعون به صداى بلند فریاد برداشت که اى حسین ! پیش از آنکه قیامت رسد شتاب کردىبه آتش ، حضرت فرمود: این گوینده کیست ؟ گویا شمر است ، گفتند: بلى جز او نیست ،فرمود: اى پسر آن زنى که بز چرانى مى کرده ، تو سزاوارترى به دخول در آتش .

مسلم بن عَوْسَجَه خواست تیرى به جانب آن ملعون افکند آن حضرت رضا نداد و منعشفرمود، عرض کرد: رخصت فرما تا او را هدف تیر سازم همانا او فاسق و از دشمنان خدا واز بزرگان ستمکاران است و خداوند مرا بر او تمکین داده .

حضرت فرمود: مکروه مى دارم که من با این جماعت ابتدا به مقاتلت کنم .

این وقت حضرت امام حسین علیه السّلام راحله خویش را طلبید و سوار شد و به صوتبلند فریاد برداشت که مى شنیدند صداى آن حضرت را بیشتر مردم و فرمود آنچه حاصلش ایناست :

اى مردم ! به هواى نفس عجلت مکنید و گوش به کلام من دهید تا شما را بدانچهسزاوار است موعظتى گویم و عذر خودم را بر شما ظاهر سازم پس اگر با من انصاف دهیدسعادت خواهید یافت و اگر از دَرِ انصاف بیرون شوید، پس آراى پراکنده خود را مجتمعسازید و زیر و بالاى این امر را به نظر تاءمل ملاحظه نمائید تا آنکه امر بر شماپوشیده و مستور نماند پس از آن بپردازید به من و مرا مهلتى مدهید؛ همانا ولىّ منخداوندى است که قرآن را فرو فرستاده و اوست متّولى امور صالحان .

راوى گفت که چون خواهران آن حضرت این کلمات را شنیدند صیحه کشیدند و گریستند ودختران آن جناب نیز به گریه در آمدند، پس بلند شد صداهاى ایشان حضرت امام حسین علیهالسّلام فرستاد به نزد ایشان برادر خود عبّاس بن على علیه السّلام و فرزند خود علىاکبر را و فرمود به ایشان که ساکت کنید زنها را، سوگند به جان خودم که بعد از اینگریه ایشان بسیار خواهد شد.

و چون زنها ساکت شدند آن حضرت خداى را حمد و ثنا گفتبه آنچه سزاوار اوست و درودفرستاد بر حضرت رسول و ملائکه و رسولان خدا علیهماالسّلام و شنیده نشد هرگز متکلّمىپیش از آن حضرت و بعد از او به بلاغت او. پس فرمود: اى جماعت ! نیک تاءمّل کنید وببینید که من کیستم و با که نسبت دارم آنگاه به خویش آئید و خویشتن را ملامت کنید ونگران شوید که آیا شایسته است براى شما قتل من و هتک حرمت من ؟ آیا من نیستم پسردختر پیغمبر شما؟ آیا من نیستم پسر وصى پیغمبر و ابن عمّ او و آن کسى که اول مؤمنان بود که تصدیق رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم نمود به آنچه از جانب خداآورده بود؟ آیا حمزه سیّد الشّهدا عمّ من نیست ؟ آیا جعفر که با دو بال در بهشتپرواز مى کند عمّ من نیست ؟ آ یا به شما نرسیده که پیغمبر صلى اللّه علیه و آله وسلّم د رحقّ من و برادرم حسن علیه السّلام فرمود که ایشان دو سیّد جوانان اهل بهشتاند؟ پس اگر سخن مرا تصدیق کنید اصابه حقّ کرده باشید، به خدا سوگند که هرگز سخندروغ نگفته ام از زمانى که دانستم خداوند دروغگو را دشمن مى دارد، و با این همه اگرمرا تکذیب مى کنید پس در میان شما کسانى مى باشند که از این سخن آگهى دارند، اگر ازایشان بپرسید به شما خبر مى دهند، بپرسید از جابربن عبداللّه انصارى ، و ابو سعیدخُدرى و سهل بن سعد ساعدى ، وزید بن ارقم ، و اَنَس بن مالک تا شما را خبر دهند،همانا ایشان این کلام را در حقّ من و برادرم حسن از رسول خدا صلى اللّه علیه و آلهو سلّم شنیده اند. آیا این مطلب کافى نیست شما رادر آنکه حاجز ریختن خون منشود؟

شمر به آن حضرت گفت که من خدا را از طریق شک و ریب بیرون صراط مستقیم عبادت کردهباشم اگر بدانم تو چه گوئى .

چون حبیب سخن شمر را شنید گفت : اى شمر! به خدا سوگند که من ترا چنین مى بینم کهخداى را به هفتاد طریق از شکّ و ریب عبادت مى کنى ، و من شهادت مى دهم که این سخنرا به جناب امام حسین علیه السّلام راست گفتى که من نمى دانم چه مى گوئى البتّه نمىدانى ؛ چه آنکه خداوند قلب ترا به خاتمِ خشم مختوم داشته و به غشاوت غضب مستورفرموده . دیگر باره جناب امام حسین علیه السّلام لشکر را خطاب نموده و فرمود: اگربدانچه که گفتم شما را شکّ و شبهه اى است آیا در این مطلب هم شکّ مى کنید که من پسردختر پیغمبر شما مى باشم ؟ به خدا قسم که در میان مشرق و مغرب پسر دختر پغمبرى جزمن نیست ، خواه در میان شما و خواه در غیر شما، واى بر شما! آیا کسى از شما را کشتهام که خون او از من طلب کنید؟ یا مالى را از شما تباه کرده ام ؟ یا کسى را بهجراحتى آسیب زده ام تا قصاص جوئید؟ هیچ کس آن حضرت را پاسخ نگفت ، دیگر باره ندا درداد که اى شَبَث بن رِبْعى و اى حَجّار بن اَبْجَر و اى قیس بن اشعث و اى زید بنحارث مگر شما نبودید که براى من نوشتید که میوه هاى اشجار ما رسیده و بوستانهاى ماسبز و ریّان گشته است اگر به سوى ما آیى از براى یاریت لشکرها آراسته ایم ؟ این وقتقیس بن اشعث آغاز سخن کرد و گفت : ما نمى دانیم چه مى گوئى ولکن حکم بنى عمّ خودیزید و ابن زیاد را بپذیر تا آنکه ترا جز به دلخواه تو دیدار نکند، حضرت فرمود: لاواللّه هرگز دست مذلّت به دست شما ندهم و از شما هم نگریزم چنانکه عبید گریزند. آنگاه ندا کرد ایشان را و فرمود:

عِبادَ اللّهِ! اِنى عُذْتُ بِرَبّی وَ رَبِّکُمْاَنْ تَرْجُمُونِ وَ اَعُوذُبِرَبّی وَ رَبِّکُمْ مِنْ کُلِّ مُتَکَبِّرٍ لا یُؤ مِنُ بِیَوْمِالْحِسابِ.(۱۴۰)

آنگاه از راحله خود فرود آمد و عقبة بن سمعان را فرمود تا آنرا عقال برنهادابوجعفر طبرى نقل کرده از على بن حنظلة بن اسعد شبامى از کثیر بن عبداللّه شعبى کهگفت : چون روز عاشورا ما به جهت مقاتله با امام حسین علیه السّلام به مقابل آن حضرتشدیم ، بیرون آمد به سوى ما زُهیر بن القین در حالى که سوار بود بر اسبى درازدُمغرق در اسلحه ، پس ‍ فرمود: اى اهل کوفه ! من انذار مى کنم شما را از عذاب خدا،همانا حقّ است بر هر مسلمانى نصیحت و خیرخواهى برادر مسلمانش و تا به حال بر یک دینو یک ملّتیم و برادریم با هم تا شمشیر در بین ما کشیده نشده ، پس هر گاه بین ماشمشیرى واقع شد برادرى ما از هم گسیخته و مقطوع خواهد شد و ما یک امّت و شما امّتدیگر خواهید بود.

همانا مردم بدانید که خداوند ما و شما را ممتحن و مبتلا فرموده به ذرّیه پیغمبرشتا بیند ما چه خواهیم کرد با ایشان ، اینک من مى خوانم شما را به نصرت ایشان ومخذول گذاشتن طاغى پسر طاغى عبیداللّه بن زیاد را؛ زیرا که شما از این پدر و پسرندیدید مگر بدى ، چشمان شما را در آوردند و دستها و پاهاى شما را بریدند و شما رامُثْله کردند و بر تنه درختان خرما به دار کشیدند و اَشراف و قُرّاء شما را مانندحُجر بن عَدىّ و اصحابش و هانى بن عروه و امثالش را به قتل رسانیدند.

لشکر ابن سعد که این سخنان شنیدند شروع کردند به ناسزا گفتن به زُهیر و مدح وثنا گفتن بر ابن زیاد و گفتند: به خدا قسم که ما حرکت نکنیم تا آقایت حسین و هر کهبا اوست بکشیم یا آنها را گرفته و زنده به نزد امیر عبیداللّه بن زیاد بفرستیم . دیگر باره جناب زُهْیر بناى نصیحت را گذاشت و فرمود: اى بندگان خدا! اولاد فاطمهعلیهاالسّلام اَحَقّ و اَوْلى هستند به مودّت و نصرت از فرزند سُمَیه ، هر گاه یارىنمى کنید ایشان را پس شما را در پناه خدا در مى آورم از آنکه ایشان را بکشید،بگذارید حسین را با پسر عمّش یزید بن معاویه هر آینه به جان خودم سوگند که یزیدراضى خواهد شد از طاعت شما بدون کشتن حسین علیه السّلام . این هنگام شمر ملعون تیرىبه جانب او افکند و گفت : ساکت شو خدا ساکن کند صداى ترا همانا ما را خسته کردى ازبس که حرف زدى : زهیر با وى گفت :

یَا بْنَ الْبَوّالِ عَلى عَقِبَیْه ما اِیاکَ اُخاطِبُ اِنَّما اَ نْتَبَهیمَةٌ ؛

اى پسر آن کسى که بر پاشنه هاى خود مى شاشید من با تو تکلّم نمى کنم تو انساننیستى بلکه حیوان مى باشى ؛ به خدا سوگند گمان نمى کنم ترا که دو آیه محکم از کتاباللّه را دانا باشى پس بشارت باد ترا به خزى و خوارى روز قیامت و عذاب دردناک . شمرگفت که خداوند ترا و صاحبت را همین ساعت خواهد کشت . زهیر فرمود: آیا به مرگ مرا مىترسانى ؟ به خدا قسم مردن با آن حضرت نزد من محبوب تر است از مخلّد بودن در دنیا باشماها. پس رو کرد به مردم و صداى خود را بلند کرد و فرمود: اى بندگان خدا! مغرورنسازد شما را این جلف جانى و امثال او به خدا سوگند که نخواهد رسید شفاعت پیغمبرصلى اللّه علیه و آله و سلّم به قومى که بریزند خون ذُریّه و اهل بیت او را و بکشندیاوران ایشان را.

راوى گفت : پس مردى او را ندا کرد و گفت : ابو عبداللّه الحسین علیه السّلام مىفرماید بیا به نزد ما. فَلَعَمْری لَئِنْ کانَ مؤ مِنُ آلِ فِرعَوْنَ نَصَحَلِقَوْمِهِ وَ اَبْلَغَ فِى الدُّعاَّءِ لَقَدْ نَصَحْتَ وَاَبْلَغْتَ لَو نَفَعَالنُّصْحُ وَ الاِْ بْلاغُ.

و سیّد بن طاوس رحمه اللّه روایت کرده که چون اصحاب پسر سعد سوار گشتند و مهیاىجنگ با آن حضرت شدند آن جناب بُرَیْر بن خضیر را به سوى ایشان فرستاد که ایشان راموعظتى نماید، بریر در مقابل آن لشکر آمد و ایشان را موعظه نمود. آن بدبختان سیهروزگار کلام او را اصغا ننمودند و از مواعظ او انتفاع نبردند.

پس خود آن جناب بر ناقه خویش و به قولى بر اسب خود سوار شد و به مقابل ایشانآمده و طلب سکوت نمود، ایشان ساکت شدند، پس آن حضرت حمد و ثناى الهى را به جاى آوردو بر حضرت رسالت پناهى و بر ملائکه و سایر انبیاء و رُسل درود بلیغى فرستاد پس ازآن فرمود که هلاکت و اندوه باد شما را اى جماعت غدّار و اى بى وفاهاى جفاکار درهنگامى که به جهت هدایت خویش ما را به سوى خود طلبیدید و ما اجابت شما کرده وشتابان به سوى شما آمدیم پس کشیدید بر روى ما شمشیرهایى که به جهت ما د ردست داشتیدو برافروختید بر روى ما آتشى را که براى دشمن ما و دشمن شماها مهیّا کرده بودیم پسشما به کین و کید دوستان خود به رضاى دشمنان خود همداستان شوید بدون آنکه عدلى درمیان شما فاش و ظاهر کرده باشند و بى آنکه طمع و امید رحمتى باشد از شماها در ایشانپس چرا از براى شما بادویلها که از ما دست کشیدید؟ و حال آنکه شمشیرها در حبس نیامبود و دلها مطمئن و آرام مى زیست و راءیها محکم شده و نیرو داشت لکن شما سرعت کردیدو انبوه شدید در انگیزش نیران فتنه مانند ملخها و خویشتن را دیوانه وار در انداختیددر کانون نار چون پروانه گان پس دور باشید از رحمت خدا اى معاندین امت و شاذ و شاردجمعیت و تارک قرآن و محرّف کلمات آن و گروه گناهکاران و پیروان وساوس شیطان وماحیان شریعت و سنّت نبوى آیا ظالمان را معاونت مى کنید و از یارى ما دست برمىدارید؟ بلى سوگند به خداى که غدر و مکر از قدیم در شماها بوده با او به هم پیچیدهاصول شما و از او قوّت گرفته فروغ شما. لاجرم شما پلیدتر میوه اید گلوگاه ناظر را وکمتر لقمه اید غاصب را الحال آگاه باشید که زنازاده فرزند زنازاده یعنى ابن زیادعلیه اللعنة مرا مردّد کرده میان دو چیز:

یا آنکه شمشیر کشیده و در میدان مبارزت بکوشم ، و یا آنکه لباس مذلّت بر خودبپوشم و دور است از ما ذلّت و خداوند رضا ندهد و رسول نفرماید و مؤ منان و پروردگاندامنهاى طاهر و صاحبان حمیّت و اربابهاى غیرت ذلّت لئام را بر شهادت کرام اختیارنکنند، اکنون حجّت را بر شما تمام کردم و با قلّت اعوان و کمى یاران با شما رزمخواهم کرد. پس متصل فرمود کلام خود را به شعرهاى فَروة بن مُسَیْک مُرادى :

شعر :

فَاِنْ نَهْزِمْ فَهَزّامونَ قِدْماً

وَ اِنَ نُغْلَبْ فَغَیْر مُغَلَّبینا

وَ ما اِن طِبُّنا جُبْنٌ وَ لَکِنْ

مَنایا نا وَ دَوْلَةَ(۱۴۱)آخریْنا

اِذا مَا المَوْتُرَفَّعَ عَنْاُناسٍ

کَلا کِلَهُ اَناخَ بِاَّخَرینا

فَاَفْنى ذلِکُمْ سَرَواتِ(۱۴۲)قومى

کَما اَفْنَى الْقروُنَ الاَْ وَّلینا

فَقُلْ لِلشّامِتیْنِ بِنا اَفیقوُا

سَیَلْقَى الشّامِتُونَ کَما لَقینا

آنگاه فرمود: سوگند به خداى که شما بعد من فراوان و افزون از مقدار زمانى کهپیاده سوار اسب باشد زنده نمانید، روزگار، آسیاى مرگ بر سر شما بگرداند و شما مانندمیله سنگ آسیا در اضطراب باشید، این عهدى است به من از پدرمن از جدّمن ، اکنون راءىخود را فراهم کنید وبا اتباع خود همدست شوید ومشورت کنید تا امر برشما پوشیده نماندپس ‍ قصد من کنید ومرا مُهلت مدهید همانا من نیز توکّل کرده ام بر خداوندى کهپروردگار من وشما است که هیچ متحرّک وجاندارى نیست مگر آنکه در قبضه قدرت اوستوهمانا پروردگار من بر طریق مستقیم وعدالت استوار است جزاى هر کسى را به مطابق کاراو مى دهد.

پس زبان به نفرین آنها گشود و گفت : اى پروردگار من باران آسمان را از این جماعتقطع کن و برانگیز بر ایشان قحطى مانند قحطى زمان یوسف علیه السّلام که مصریان را بهآن آزمایش فرمودى وغلام ثقیف (۱۴۳) را برایشان سلطنت ده تا آنکه برساند به کامهاىایشان کاسه هاى تلخ مرگ را؛ زیرا که ایشان فریب دادند مارا و دست از یارى مابرداشتند وتوئى پروردگار ما، برتو توکّل کردیم وبه سوى تو انابه نمودیم وبه سوى تواست بازگشت همه . پس از ناقه به زیر آمد وطلبید (مُرْتَجِز) اسب رسول خدا صلى اللّهعلیه و آله و سلّم را وبرآن سوار گشت ولشکر خود را تعبیه فرمود(۱۴۴)

طبرى از سَعد بن عُبَیْده روایت کرده که پیر مردان کوفه بالاى تلّایستاده بودندو براى سیّد الشهداء علیه السّلام مى گریستند و مى گفتند: اَلّلُهمَّاَنْزِلْنَصْرَکَ؛ یعنى بارالها! نصرت خود را بر حسین نازل فرما. من گفتم : اىدشمنان خدا چرا فرود نمى آئید او را یارى کنید؟ سعید گفت : دیدم حضرت سیّدالشّهداءعلیه السّلام که موعظه فرمود مردم را در حالتى که جُبّه اى از (بُرد) در بر داشتوچون رو کرد به سوى صفّ خویش مردى ازبَنى تَمیم که او را عمر طُهَوَى مى گفتند تیرىبه آن حضرت افکند که در میان کتفش رسید وبر جُبّه اش آویزان شد وچون به لشکر خودملحق شد نظر کردم به سوى آنها دیدم قریب صد نفر مى باشند که در ایشان بود از صُلبعلى علیه السّلام پنج نفر واز بنى هاشم شانزده نفر و مردى از بَنى سُلَیْم و مردىاز بَنى کِنانه که حلیف ایشان بود وابن عمیر بن زیاد انتهى . (۱۴۵)

و در بعضى مَقاتل است که چون حضرت این خطبه مبارکه راقرائت نمود فرمود: ابنسعدرا بخوانید تا نزد من حاضرشود، اگر چه ملاقات آن حضرت برابن سعد گران بود لکندعوت آن حضرت را اجابت نمود و باکراهتى تمام به دیدار آن امام علیه السّلام آمدحضرت فرمود: اى عُمر! تو مرا به قتل مى رسانى به گمان اینکه ، ابن زیاد زنازاده پسرزنازاده ترا سلطنت مملکت رى و جرجان خواهد داد، به خدا سوگند که تو به مقصود خودنخواهى رسید و روز تهنیت و مبارک باد این دو مملکت را نخواهى دید، این سخن عهدى استکه به من رسیده این را استوار مى دار و آنچه خواهى بکن همانا هیچ بهره از دنیاوآخرت نبرى ، و گویا مى بینم سر ترا در کوفه بر نى نصب نموده اند وکودکان آن را سنگمى زنند و هدف و نشانه خود کنند. از این کلمات عُمرسعد خشمناک شد و از آن حضرت روىبگردانید و سپاه خویش را بانگ زد که چند انتظار مى برید، این تکاهل و توانى به یکسو نهید و حمله اى گران دردهید حسین واصحاب او افزون از لقمه اى نیستند.

این وقت امام حسین علیه السّلام بر اسب رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم کهمُرْتَجِز نام داشت برنشست واز پیش روى صفّ درایستاد ودل بر حرب نهاد وفریاد بهاستغاثه برداشت وفرمود آیا فریاد رسى هست که براى خدا یارى کند مارا؟آیا دافعى هستکه شّراین جماعت را از حریم رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بگرداند؟

متنبّه شدن حرُّ بن یزید وانابت ورجوُع اوبه سوى آن امامشهید

حُرّ بن یزید چون تصمیم لشکر را برامر قتال دید و شنید صیحه امام حسین علیهالسّلام راکه مى فرمود:

اَما مِنْ مُغیثٍ یُغیثُنا لِوَجْهِ اللّهِ، اَما مِنْ ذآبٍّ یَذُبُّ عَنْحَرَمِ رَسُولِ اللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم .

این استغاثه کریمه اورا از خواب غفلت بیدار کرد لاجرم به خویش آمد ورو به سوىپسر سعد آورد وگفت : اى عُمر! آیا با این مرد مقاتلت خواهى کرد؟ گفت : بلى ! واللّه، قتالى کنم که آسانتر او آن باشد که این سرها از تن پرد و دستها قلم گردد،گفت : آیانمى توانى که این کار را از در مسالمت به خاتمت برسانى ؟ عُمرگفت : اگر کار بهدست من بود چنین مى کردم لکن امیر تو عبیداللّه بن زیاد از صُلح اباکرد و رضانداد.

حُرّ آزرده خاطر از وى بازگشت ودر موقفى ایستاد، قُرّة بن قیس که یک تن از قومحُرّبود بااو بود، پس حُرّ به او گفت که اى قُرّه !اسب خود را امروز آب داده اى ؟گفت : آب نداده ام ، گفت : نمى خواهى او را سقایت کنى ؟ قرّه گفت که چون حُرّ اینسخن را به من گفت به خدا قسم من گمان کردم که مى خواهد از میان حربگاه کنارى گیردوقتال ندهد وکراهت دارد از آنکه من بر اندیشه او مطّلع شوم وبه خدا سوگند که اگرمرا از عزیمت خود خبر داده بود من هم به ملازمت او حاضر خدمت حسین علیه السّلام مىشدم .

بالجمله ؛ حُرّ از مکان خود کناره گرفت واندک اندک به لشکر گاه حسین علیهالسّلام راه نزدیک مى کرد مُهاجر بْن اَوْس به وى گفت : اى حُرّ! چه اراده دارى مگرمى خواهى که حمله افکنى ؟ حُرّاو را پاسخ نگفت و رعده ولرزش اورا بگرفت ، مُهاجر بهآن سعید نیک اختر گفت : همانا امر تو مارا به شکّ وریب انداخت ؛زیرا که سوگند بهخداى در هیچ حربى این حال را از تو ندیده بودم ، واگراز من مى پرسیدند که شجاعتریناهل کوفه کیست از تو تجاوز نمى کردم وغیر ترا نام نمى بردم این لرزه ورعدى که در تومى بینم چیست ؟ حُرّگفت : به خدا قسم که من نفس خویش را در میان بهشت ودوزخ مخیّرمىبینم وسوگند به خداى که اختیار نخواهم کرد بر بهشت چیزى را اگر چه پاره شوم وبه آتشسوخته گردم ، پس ‍ اسب خود را دوانید وبه امام حسین علیه السّلام ملحق گردید درحالتى که دست بر سر نهاده بود ومى گفت : بار الها! به حضرت تو انابت و رجوع کردم پسبر من ببخشاى چه آنکه در بیم افکندم دلهاى اولیاى ترا واولادپیغمبر ترا.(۱۴۶)

ابو جعفرطبرى نقل کرده که چون حُرّ رحمه اللّه به جانب امام حسین علیه السّلام واصحابش روان شد گمان کردند که اراده کار زار دارد، چون نزدیک شد سپر خود را واژگونهکرد دانستند به طلب امان آمده است وقصد جنگ ندارد، پس نزدیک شد وسلام کرد.(۱۴۷)

مؤ لف گوید: که شایسته دیدم در این مقام از زبان حُرّ این چند شعر را نقل کنمخطاب به حضرت امام حسین علیه السّلام ؛

شعر :

اى درِ تو مقصد ومقصود ما

وى رخ تو شاهد ومشهود ما

نقدغمت مایه هرشادئى

بندگیت بهْزهر آزادئى

یار شواى مونس غمخوارگان

چاره کن اى چاره بیچارگان

درگذر از جرم که خواهنده ایم

چاره ماکن که پناهنده ایم

چاره ما ساز که بى یاوریم

گرتو برانى به که رو آوریم

دارم از لطف ازل منظر فردوس طمع

گرچه دربانى میخانه فراوان کردم

سایه اى بر دل ریشم فکن اى گنج مراد

که من این خانه به سوداى تو و یران کردم

پس حُرّ با حضرت امام حسین علیه السّلام عرض کرد: فداى تو شوم ، یابن رَسُولاللّه صلى اللّه علیه و آله و سلّم ! منم آن کسى که ترا به راه خویش نگذاشتم وطریقبازگشت بر تو مسدود داشتم و ترا از راه وبیراه بگردانیدم تابدین زمین بلاانگیزرسانیدم وهرگز گمان نمى کردم که این قوم با تو چنین کنند وسخن ترا برتو ردّکنند،قسم به خدا! اگر این بدانستم هرگز نمى کردم آنچه کردم . اکنون از آنچه کرده امپشیمانم وبه سوى خدا تو به کرده ام آیا توبه وانابت مرا در حضرت حقّ به مرتبه قبولمى بینى ؟ آن دریاى رحمت الهى در جواب حُرّ ریاحى فرمود: بلى ، خداوند از تو مىپذیرد وتو را معفوّمى دارد.

شعر :

گفت بازآ که در تو به است باز

هین بگیر از عفو ما خطّ جواز

اى درآکه کس زاحرار وعبید

روى نومیدى در این در گه ندید

گردو صد جرم عظیم آورده اى

غم مخور رو بر کریم آورده اى

اکنون فرودآى وبیاساى ، عرض کرد: اگر من در راه تو سواره جنگ کنم بهتر است ازآنکه پیاده باشم وآخر امر من به پیاده شدن خواهد کشید. حضرت فرمود: خدا ترا رحمتکند بکن آنچه مى دانى . این وقت حُرّ از پیش روى امام علیه السّلام بیرون شد و سپاهکوفه را خطاب کرد وگفت : اى مردم کوفه ! مادر به عزاى شما بنشیند وبر شما بگرید اینمرد صالح را دعوت کردید و به سوى خویش او را طلبیدید چون ملتمس شما را به اجابتمقرون داشت از یارى او برداشتید وبادشمنانش گذاشتید وحال آنکه بر آن بودید که درراه او جهاد کنید وبذل جان نمائید، پس از درِ غدر ومکر بیرون آمدید وبه جهت کشتن اوگرد آمدید و او را گریبان گیر شدید و از هر جانب او را احاطه نمودید تا مانع شویداو رااز توجّه به سوى بلاد وشهرهاى وسیع الهى ، لاجرم مانند اسیر در دست شما گرفتارآمد که جلب نفع و دفع ضرر را نتواند، منع کردید او را و زنان واطفال واهل بیتش رااز آب جارى فرات که مى آشامد از آن یهود ونصارى ومى غلطد در آن کِلاب و خَنازیرواینک آل پیغمبر ازآسیب عطش از پاى در افتادند.

شعر :

لب تشنگان فاطمه ممنوع از فرات

برمردمان طاغى ویاغى حلال شد

از باد ناگهان اجل گلشن نبى

از پافتاده قامت هر نو نهال شد

چه بد مردم که شما بودید بعد از پیغمبر، خداوند سیراب نگرداند شما را در روزى کهمردمان تشنه باشند

چون حُرّ کلام بدین جا رسانید گروهى تیر به جانب او افکندند واو بر گشت ودر پیشروى امام علیه السّلام ایستاد. این هنگام عُمر سعد بانگ در آورد که اى دُرَیْد(۱۴۸) رایت خویش را پیش دار، چون عَلَم رانزدیک آورد عُمر تیرى در چلّه کمان نهاد وبه سوىسپاه سیّدالشّهدا علیه السّلام گشاد وگفت :اى مردم گواه باشید اوّل کسى که تیر بهلشکر حسین افکند من بودم !؟(۱۴۹)

سیّد بن طاوس روایت کرده : پس از آنکه ابن سعد به جانب آن حضرت تیر افکند لشکراو نیز عسکر امام حسین علیه السّلام را تیر باران کردند ومثل باران بر لشکر آن اماممؤ منان بارید، پس حضرت رو به اصحاب خویش کرده فرمود: برخیزید ومهیّاشوید از براىمرگ که چاره اى از آن نیست خدا شمارا رحمت کند، همانا این تیرها رسولان قوم اند بهسوى شماها. پس آن سعادتمندان مشغول قتال شدند وبه مقدار یک ساعت باآن لشکر نبردکردند و حمله بعد از حمله افکندند تاآنکه جماعتى از لشکر آن حضرت به روایت محمّد بنابى طالب موسوى پنجاه نفر از پا در آمدند وشهدشهادت نوشیدند.(۱۵۰)

مؤ لف گوید: که چون اصحاب سّیدالشهداء علیه السّلام حقوق بسیار برما دارند،فَاِنَّهُمْ عَلَیهِم السّلام .

شعر :

اَلسّابقُونَ اِلَى المَکارِم وَالْعُلى

وَالْحائزوُنَ غَدًاحِیاضَالْکَوْثَر

لَوْلا صَوارمُهُمْ وَ وَقْعُ نِبالِهِمْ

لَمْ یَسْمَعِ اْلا ذانُ صَوْتَ مُکَبِّرٍشعر :

و کعب بن جابر که از دشمنان ایشان است در حقّ ایشان گفته :

شعر :

فَلَمَ تَرَعَیْنى مِثْلَهُمْ فى زَمانِهِمْ

وَلا قَبْلَهُمْ فىِ النّاسِ اِذ اَنَا یافِعٌ

اَشَدَّ قِراعاً بالسُّیُوفِ لَدَى الْوَغا

اَلا کُلُّ مَنْ یَحْمِى الدِّمارُ مُقارعٌ

وَ قَدْ صَبَروُ الِلطَّعنِ وَ الضرْبِ حُسَّرا

وَقَدْ نازَلوا لوْ اَنَّ ذلِکَ نافِعٌ

پس شایسته باشد که آن اشخاصى را که در حمله اولى شهید شدند و من بر اسم شریفشانمطّلع شدم ذکر کنم و ایشان به ترتیبى که در (مناقب ) ابن شهر آشوب است اینبزرگوارنند: (۱۵۱)

نُعَیْم بْن عَجلان و او برادر نعمان بن عجلان است که از اصحاب امیرالمؤ منینعلیه السّلام و عامل آن حضرت بر بحرین و عمّان بوده و گویند این دو تن با نضر کهبرادر سوم است از شجعان و از شعراء بوده اند و در صفّین ملازمت آن حضرت داشتهاند.

عمران بن کعب حارث الاشجعى که در رجال شیخ ذکر شده . حنظلة بن عمرو الشّیبانىقاسط بن زهیر و برادرش مُقْسِطْ و در رجال شیخ اسم والدشان را عبداللّه گفته . کَنانَةِ بن عتیق تغلبى که از ابطال و قُرا و عُبّاد کوفه به شمار رفته .

عمرو بن ضُبَیْعَة بن قیس التّمیمى و او فارسى شجاع بود، گویند اوّل با عمر سعدبوده پس ‍ داخل شده در انصار حسین علیه السّلام . ضرغامة بن مالک تغلبى ، و بعضىگفته اند که او بعد از نماز ظهر به مبارزت بیرون شد و شهید گردید.

عامر بن مسلم العبدى ، و مولاى اوسالم از شیعیان بصره بودند و با سیف بن مالک وادهم بن امیّه به همراهى یزید بن ثبیط و پسرانش به یارى امام حسین علیه السّلامآمدند و در حمله اولى شهید گشتند، و در حقّ عامر و زهیر بن سلیم و عثمان بن امیرالمؤ منین علیه السّلام و حّر و زهیر بن قین و عمرو صیداوى و بشر حضرمى فرموده فضلبن عبّاس بن ربیعة بن الحرث بن عبدالمطّلب رَحِمَهُمُ اللّه در خطاب بنى امیّه وطعن بر افعال ایشان :

شعر :

اَرْجِعُوا عامِرًا وَرَدّوُازُهَیْرًا

ثُمَّ عُثْمانَ فَارْجِعُوا غارمینا

وَ ارْجِعُوا الحُرَّ وَ ابْنَ قَیْنٍ وَ قَوْمًا

قُتِلوُا حینَ جاوَزوُا اصِفّینًا

اَیْنَ عَمْروٌ وَ اَیْنَ بِشْرٌ وَقَتْلى

مِنْهُم بِالْعَراءِ مایُدْ فَنُونا(۱۵۲)

سیف بن عبدالّله بن مالک العبدى ،بعضى گفته اند که او بعد از نماز ظهر به مبارزتبیرون و شهید شد رحمه اللّه . عبدالّرحمن بن عبد الّله الا رحبى الهمدانى و اینهمان کس است که اهل کوفه او را با قیس بن مُسهر به سوى امام حسین علیه السّلام بهمکّه فرستادند با کاغذهاى بسیار روز دوازدهم ماه رمضان بود که خدمت آن حضرترسیدند.

حباب بن عامر التّیمى از شیعیان کوفه است با مسلم بیعت کرده و چون کوفیان بامسلم جفا کردند حباب به قصد خدمت امام حسین علیه السّلام حرکت کرده و در بین راه بهآن حضرت ملحق شد .

عَمْرو الجُنْدُعى ؛ ابن شهر آشوب او را از مقتولین در حمله اولّى شمرده و لکنبعض اهل سِیَر گفته اند که او مجروح روى زمین افتاده بود و ضربتى سخت بر سر اورسیده بود قوم او، او را از معرکه بیرون بردند، مدّت یک سال مریض و صاحب فراش بوددر سر سال وفات کرد و تاءئید مى کند این مطلب را آنچه در زیارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْمُرَتَّثِ مَعَهُ عَمْرو بْنِ عَبْدِاللّهِ الْجُنْدُعى .

حُلاس (به حاء مهمله کغُراب )بن عمرو الازدى الرّاسبى ، و برادرش نعمان بن عمرواز اهل کوفه و از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بوده ، بلکه حلاس از سرهنگانلشکر آن حضرت در کوفه بوده .

سَوّارِ بنِ اَبى عُمَیْر النَّهْمى در حمله اولى مجروح در میان کشتگان افتاد اورا اسیر کردند به نزد عمر سعد بردند. عمر خواست او را بکشد قوم او شفاعتش ‍ کردنداو را نکشت لکن به حال اسیرى و مجروح بود تا شش ماه پس از آن وفات کرد مانندمُوَقَّع بن ثُمامه که او نیز مجروح افتاده بود قوم او، او را به کوفه بردند و مخفىکردند، ابن زیاد مطلع شد فرستاد تا او را بکشند، قوم او از بنى اسد شفاعتش کردند اورا نکشت لکن او را در قید آهن کرده فرستاد او را به زاره (موضعى به عمّان ) موقّعاز زحمت جراحتها مریض بود تا یک سال ، پس از آن در همان زاره وفات فرمود.

و اشاره به او کرده کُمَیت اَسَدى در این مصراع : وَ اِنَّ اَبا موسى اَسیرٌمُکَبَّلٌ.(ابو موسى کنیه مُوَقَّع است ).

بالجمله ؛ در زیارت شهداء است : اَلسَّلامُ عَلَى الْجریحِ الْمَاْسُور سَوّارِبن اَبى عُمیرِ النَهْمى .

عمار بن ابى سَلامة الدّالا نى الهمدانى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام واز مجاهدین در خدمتش به شمار رفته بلکه بعضى گفته اند که او حضرت رسول صلى اللّهعلیه و آله و سلّم را نیز درک کرده .

زاهر مولى عمرو بن الحَمِق جدّ محمّد بن سنان زاهرى در سنه شصتم به حج مشرّف شدهو به شرف مصاحبت حضرت سیّدالشهداء نائل شده و در خدمتش بود تا در روز عاشوراء درحمله اولى شهید گشت .

از قاضى نعمان مصرى مروى است که چون عمروبن الحَمِق از ترس ‍ معاویه گریخت بهجانب جزیره و مردى از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام که نامش زاهر بود با اوهمراه بود، چون مار عمرو را گزید بدنش ‍ ورم کرد، زاهر را فرمود که حبیبم رسول خداصلى اللّه علیه و آله و سلّم مرا خبر داده که شرکت مى کند در خون من جنّ و انس وناچار من کشته خواهم گشت ؛ در این وقت اسب سوارانى که در جستجوى او بودند ظاهر شدندعمرو به زاهر فرمود که تو خود را پنهان کن این جماعت به جستجوى من مى آیند و مرا مىیابند و مى کشند و سرم را با خود مى برند و چون رفتند تو خود را ظاهر کن و بدن مرااز زمین بردار و دفن کن . زاهر گفت : تا من تیر در ترکش دارم با ایشان جنگ مى کنمتا آنگاه با تو کشته شوم ، عمرو فرمود: آنچه من مى گویم بکن که در امر من نفع مىدهد خدا ترا. زاهر چنان کرد که عمرو فرموده بود و زنده بماند تا در کربلا شهید شدرحمه اللّه

جَبَلَة بنِ على الشّیبانى از شجاعان اهل کوفه بوده .

مسعود بن الحجّاج التیمى و پسرش عبدالرحمن از شجاعان معروفین بوده اند با ابنسعد آمده بود در ایامى که جنگ نشده بود آمدند خدمت امام حسین علیه السّلام سلامکنند بر آن حضرت پس سعادت شامل حالشان شده خدمت آن حضرت ماندند تا در حمله اولىشهید گشتند.

زهیر بن بشر الخثعمى . عمار بن حسّان بن شریح الطّائى از شیعیان مخلص بوده و باحضرت امام حسین علیه السّلام از مکه مصاحبت کرده تا درکربلا.

و پدرش حسّان از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بوده و در صِفیِن در رکاب آنحضرت شهید شده . و در رجال ، اسم عمّار را عامر گفته اند، و از اَحفاد اوستعبداللّه بن احمد بن عامر بن سلیمان بن صالح بن وهب بن عامر مقتول به کربلا ،ابنحسّان و عبداللّه مُکَنّى است به ابوالقاسم و صاحب کتبى است که از جمله آنها است (کتاب قضایا امیرالمؤ منین علیه السّلام ) روایت مى کند آن را از پدرش ابوالجعداحمد بن عامر و شیخ نجاشى روایت کرده از عبداللّه بن احمد مذکور که گفت : پدرممتولّد شد سنه صد و پنجاه و هفت و ملاقات کرد شیخ ما حضرت رضا علیه السّلام را درسنه صد و نود و چهار و وفات کرد حضرت رضا علیه السّلام در طوس سنه دویست و دو، روزسه شنبه هیجدهم جمادى الاولى و من ملاقات کردم حضرت ابوالحسن ابو محمّد علیهالسّلام را و پدرم مؤ ذن آن دو بزرگوار بود الخ (۱۵۳)پس معلوم شد که ایشان بیتجلیلى بوده اند از شیعه قدّس اللّه ارواحهم .

مسلم بن کثیر ازدىّ کوفى تابعى گویند از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام بودهو در رکاب آن حضرت در بعضى حروب زخمى به پایش رسیده بود و خدمت سّیدالشهداء علیهالسّلام از کوفه به کربلاء مشرف شده در روز عاشورا در حمله اولى شهید شد و (نافع ) مولاى او بعد از نماز ظهر شهید گردید.

زهیر بن سلیم ازدىّ و این بزرگوار از همان سعادتمندان است که در شب عاشورا بهاردوى همایونى حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام ملحق شدند.

عبداللّه و عبیداللّه پسران یزید بن ثُبَیْط(۱۵۴)عبدى بصرىّ.

ابو جعفر طبرى روایت کرده که جماعتى از مردم شیعه بصره جمع شدند در منزل زنى ازعبدالقیس که نامش ماریه بنت منقذ و از شیعیان بود و منزلش مجمع شیعه بود و این دراوقاتى بود که عبیداللّه بن زیاد به کوفه رفته بود و خبر به او رسیده بود از اقبالو توجّه امام حسین علیه السّلام به سمت عراق ، ابن زیاد نیز راهها را گرفته و بهعامل خود در بصره نوشته بود که براى دیده بانها جائى درست کنند و دیده بان در آنقرار دهند و راهها را پاسبانان گذارند که مبادا کسى ملحق به آن حضرت شود پس ‍ یزیدبن ثبیط که از قبیله عبدالقیس و از آن جماعت شیعه بود که در خانه آن زن مؤ منه جمعشده بودند، عزم کرد که به آن حضرت ملحق شود، او را ده پسر بود، پس به پسران خودفرمود که کدام از شماها با من خواهید آمد؟ دو نفر از آن ده پسر مهیّاى مصاحبت اوشدند، پس با آن جماعتى که در خانه آن زن جمع بودند فرمود که من قصد کرده ام ملحقشوم به امام حسین علیه السّلام و اینک بیرون خواهم شد. شیعیان گفتند که مى ترسیم برتو از اصحاب پسر زیاد، فرمود: به خدا سوگند! هر گاه برسد شتران یا پاهاى ما بهجادّه ، و راه دیگر سهل است بر من و وحشتى نیست بر من از اصحاب ابن زیاد که به طلبمن بیایند؛ پس از بصره بیرون شد و از غیر راه بیابان قفر و خالى سیر کرد تا در ابطحبه امام حسین علیه السّلام رسید، فرود آمد و منزل و ماءواى خود را درست کرد، پس رفتبه سوى رحل و منزل آن حضرت و چون خبر او به حضرت امام حسین علیه السّلام رسید بهدیدن او بیرون شد به منزل او که تشریف برد، گفتند: به قصد شما به منزل شما رفت ،حضرت در منزل او نشست به انتظار او، از آن طرف آن مرد چون حضرت را در جایگاه خودندید احوال پرسید، گفتند به منزل تو تشریف بردند. یزید برگشت به منزل خود، آن جنابرا دید نشسته . پس آیه مبارکه را خواند .

(بِفَضْلِاللّهِوَبِرَحْمَتِهِفَبِذلِکَ فَلْیَفرَحوُا).(۱۵۵)

پس سلام کرد به آن حضرت و نشست در خدمتش و خبر داد آن حضرت را که براى چه ازبصره به خدمتش آمده ، حضرت دعاى خیر فرمود براى او پس با آن حضرت بود تا در کربلاشهید شد با دو پسرش ‍ عبداللّه و عبیداللّه .(۱۵۶)

بعضى از اهل سِیَر ذکر کرده اند که وقتى یزید از بصره حرکت کرد عامر و مولاى اوسالم و سیف بن مالک واَدْهم بن اُمیّه نیز با او همراه بودند و ایشان نیز در کربلاشهید شدند و در مرثیه یزید و دو پسرانش ، پسرش ‍ عامر بن یزید گفته :

شعر :

یا فَرْ وَ قُومی فَانْدُبی

خَیْرَ الْبَرِیَّةِ فِی الْقُبُورِ

وَ اَبْکى الشَّهیدَ بِعَبْرَةٍ

مِنْ فَیْضِ دَمْعٍ ذى دُروُرٍ

وَ ارْثِ الْحُسَیْنَ مَعَ التَّفَجُّعِ

وَالتَّأَوُّهِ وَالزَّفیرِ

قَتَلوُا الْحرامَ مِنَ الاَْئمَّةِ

فِی الحَرامِ مِنَ الشّهُوُرِ

وَابْکى یَزیدَ مُجَدَّلاً

وَ ابْنَیْهِ فى حَرِّ الهَجیرِ

مُتَرمِّلینَ دِمائُهُمْ

تَجْرى عَلى لَبَبِ النُّحُورِ

یا لَهْفَ نَفْسى لَم تَفُزْ

مَعَهُم بِجَنّاتٍ وَ حُورٍ

 

 

و نیز از اشخاصى که در اوّل قتال شهید شدند

:

جَنْدَب بن حُجرِ کِندىّ خَوْلانىّ است که از اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلامبه شمار رفته . وجَنادَةِبن کعب انصارى است که از مکّه با اهل و عیال خود در خدمتامام حسین علیه السّلام بوده و پسرش : عمرو بن جنادة بعد از قتل پدر به امر مادرشبه جهاد رفت و شهید شد. و سالم بن عمرو. قاسم بن الحبیب الازدى . بکربن حىّ التیّمى . جُوَیْنِ بن مالک التیّمى . اُمیّة بن سعد الطااّئى . عبداللّه بن بشر که ازمشاهیر شجاعان بوده . بشر بن عمرو. حجّاج بن بدر بصرى حامل کتاب مسعود بن عمرو ازبَصره به خدمت امام حسین علیه السّلام رسید، و رفیقش . قَعْنَبِ بن عمرو نَمرىّبصرىّ. عائذ بن مُجَمَّع بن عبداللّه عائذى ، (رضوان اللّه علیهم اجمعین ) و ده نفراز غلامان امام حسین علیه السّلام ، و دو نفر از غلامان امیرالمؤ منین علیه السّلام .

مؤ لّف گوید: که اسامى بعضى از این غلامان که شهید شده اند از این قرار است :

اسلم بن عمرو و او پدرش ترکى بود و خودش کاتب امام حسین علیه السّلام ؛ ودیگر:

قارب بن عبداللّه دئلى که مادرش کنیز حضرت امام حسین علیه السّلام بوده ؛ ودیگر:

مُنْحِج بن سَهم غلام امام حسن علیه السّلام . با فرزندان امام حسن علیه السّلامبه کربلا آمد و شهید شد. سعد بن الحرث غلام امیرالمؤ منین علیه السّلام .

نصر بن ابى نیزر غلام آن حضرت نیز و این نصر پدرش همان است که در نخلستانامیرالمؤ منین علیه السّلام کار مى کرد. حرث بن نبهان غلام حمزه ، الى غیر ذلک .

بالجمله ؛ چون در این حمله جماعت بسیارى از اصحاب سیّد الشهداء علیه السّلامشهید شدند شهادتشان در حضرت سیدالشهداء علیه السّلام تاءثیر کرد پس در آن وقت جنابامام حسین علیه السّلام از روى تاءسف دست فرا برد و بر محاسن شریف خود نهاد وفرمود: شدّت کرد غضب خدا بر یهود هنگامى که از براى خدا فرزند قرار دادند، و شدّتکرد خشم خدا بر نصارى هنگامى که سه خدا قائل شدند، و شدت کرد غضب خدا بر مجوس وقتىکه به پرستش آفتاب و ماه پرداختند، و شدید است غضب خدا بر قومى که متّفق الکلمهشدند بر ریختن خون فرزند پیغمبر خودشان ، به خدا سوگند! به هیچ گونه این جماعت رااجابت نکنم از آنچه در دل دارند تا هنگامى که خدا را ملاقات کنم و به خون خویشمخضّب باشم . (۱۵۷)

مخفى و مستور نماند که جماعتى از وجوه لشکر کوفه از دل رضا نمى دادند که با جنابامام حسین علیه السّلام رزم آغازند و خود را مطرود دارَیْن سازند، از این جهت کارمقاتلت به مماطلت مى رفت و امر مبارزت به مسامحت مى گذشت و در خلال این حال اِرسالرُسل و تحریر مَکاتیب تقریر یافت و روز عاشورا نیز تا قریب به چاشتگاه کار بدینگونهمى رفت ، این هنگام بر مردم پر ظاهر گشت که فرزند پیغمبر لباس ذلّت در بر نخواهدکرد و عبیداللّه بن زیاد بَغْضاى آن حضرت را دست بر نخواهد داشت ، لا جَرم از هر دوسوى رزم را تصمیم عزم دادند.

اول کس از سپاه ابن سعد که به میدان مبارزت آمد یسار غلام زیاد بن ابیه و سالمغلام ابن زیاد بود که با هم به میدان آمدند، از میان اصحاب امام حسین علیه السّلامعبداللّه بن عمیر کلبى به مبارزت ایشان بیرون شد، گفتند: تو کیستى که به میدان ماآمده اى ؟ گفت : منم عبداللّه بن عمیر. گفتند: ترا نشناسیم برگرد و زُهَیر بن قینیا حَبیب بن مظاهر یا بریر را به سوى ما بفرست ، و یسار مقدّم بر سالم بود،عبداللّه با او گفت که اى پسر زانیه ! مگر اختیار ترا است که هر که بخواهى برگزینى؟ این بگفت و بر او حمله کرد و تیغ بر او راند و او را در افکند، سالم غلام ابنزیاد چون این را بدید تاخت تا یسار را یارى کند، اصحاب امام حسین علیه السّلامعبداللّه را بانگ زدند که خویشتن را واپاى که دشمن رسید، عبداللّه چون مشغول مقتولخویش بود اصغاى این مطلب نفرمود، لاجرم (سالم ) رسید و تیغ بر عبداللّه فرود آوردعبداللّه دست چپ را به جاى سپر وقایه سر ساخت لاجرم انگشتانش از کف جدا شد وعبداللّه بدین زخم ننگریست و چون شیر زخم خورده عنان برتافت و سالم را به زخم شمشیراز قفاى یسار به دارالبوار فرستاد پس به این اشعار رَجز خواند:

شعر :

اِنْ تُنکِرونى فَاَنَا اْبُن کلْبِ

حَسْبى بِبَیْتى فى عُلَیْمٍ(۱۵۸)حَسْبى

اِنّىِ امْرَءٌ ذُوُمِرَّةٍ(۱۵۹)وَ عَصْبٍ(۱۶۰)

وَ لَسْتُ بِالْخَوّارِ (۱۶۱) عِنْدَ النَّکْبِ

پس عمرو بن الحجّاج با جماعت خودازسپاه کوفه برمیمنه لشکرامام حسین علیه السّلامحمله کرد، اصحاب امام چون دیدند زانو بر زمین نهادند و نیزه هاى خود را به سوىایشان دراز کردند، خیل دشمن چون رسیدند از سنان ایشان بترسیدند و پشت دادند، پساصحاب امام حسین علیه السّلام ایشان را تیر باران نمودند بعضى در افتادند و جاندادند و گروهى بخستند و بجستند.

این وقت مردى از قبیله بنى تمیم که او را عبداللّه بن حَوْزَه مى گفتند رو بهلشکر امام حسین علیه السّلام آورد و مقابل آن حضرت ایستاد و گفت : یا حسین ! یاحسین ! آن حضرت فرمود چه مى خواهى ؟

قالَ: اَبْشِرْ بِالنّارِ فَقالَ: کَلاّ اِنّی اَقدَمُ عَلى رَبٍّ رَحیمٍ وَشَفیعٍ مُطاعٍ

حضرت فرمود: این کیست ؟ گفتند: ابن حَوزه تمیمى است ، آن حضرت خداوند خویش راخواند و گفت : بارالها! او را به سوى آتش دوزخ بکش . در زمان ، اسب اِبن حَوزه آغازچموشى نهاد و او را از پشت خود انداخت چنانکه پاى چپش در رکاب بند بود و پاى راستشواژگونه برفراز بود، مسلم بن عَوسَجَه جلدى کرد و پیش تاخت و پاى راستش را به شمشیراز تن نحسش انداخت پس اسب او دویدن گرفت و سر او به هر سنگ و کلوخى و درختى مىکوبید تا هلاک شد و حقّ تعالى روحش ‍ را به آتش دوزخ فرستاد، پس امر کارزار شدّتکرد و از جمیع ، جماعتى کشته گشت .(۱۶۲)

مبارزات حرّبن یزید ریاحى رحمه اللّه :

این وقت حُر بن یزید بر اصحاب عمر سعد چون شیر غضبناک حمله کرد و به شعرعَنْتَرَه تمثل جست :

شعر :

مازِلْتُ اَرْمِیْهِمْ بِثُغْرَةِ(۱۶۳)نَحْرِهِ

وَ لَبانِهِ حَتّى تَسَرْبَلَ بالدَّمِ

و هم رجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

اِنّى اَنَا الْحُرُ وَ مَاْوَى الضَّیفِ

اَضْرِبُ فی اَعْناقِکُمْ بِالسَّیْفِ

عَنْ خَیْرِ مَنْ حَلَّ بِاَرْض الْخَیْفِ (۱۶۴)

اَضرِبُکُمْ وَ لا اَرى مِنْ حَیْفٍ

 

 

راوى گفت : دیدم اسب او را که ضربت بر گوشها و حاجب او وارد شده بود و خون از اوجارى بود حُصَین بن تمیم رو کرد به یزید بن سفیان و گفت : اى یزید! این همان حّراست که تو آرزوى کشتن او را داشتى اینک به مبارزت او بشتاب . گفت : بلى و به سوىحرّ شتافت و گفت : اى حرّ میل مبارزت دارى ؟ گفت : بلى ! پس با هم نبرد کردند. حُصین بن تمیم گفت : به خدا قسم مثل آنکه جان یزید در دست حرّ بود او را فرصت ندادتا به قتل رسانید، پس پیوسته جنگ کرد تا آنکه عمرسعد امر کرد حصین بن تمیم را باپانصد کماندار اصحاب حسین را تیر باران کنند، پس لشکر عمر سعد ایشان را تیر بارانکردند زمانى نکشید که اسبهاى ایشان هلاک شدند و سواران پیاده گشتند. اَبو مِخنف ازایوب بن مشرح حیوانى نقل کرده که گفت : واللّه ! من پى کردم اسب حرّ را و تیرى برشکم اسب او زدم که به لرزه و اضطراب در آمد آنگاه به سر در آمد.

مؤ لف گوید: که گویا حسّان بن ثابت در این مقام گفته :

شعر :

وَ یَقوُلُ لِلطَّرْفِ(۱۶۵) اِصْطَبِرْلِشَبَاء(۱۶۶)الْقَنا

فَهَدَمْتُ رُکْنَ الْمجْدِ اِنْ لَمْ تُعْقَرِ

و چه قدر شایسته است در این مقام نقل این حدیث حضرت صادق علیه السّلام :

قالَ:(اَلْحُرُّ، حُرٌّ عَلى جَمیع اَحْوالِهِ اِنْ نابَتْهُ نائِبَةٌ صَبَرَلَها وَاِنْ تَداکَتْ عَلَیْهَا الْمَصائبُ لَمْ تَکْسِرْهُ و اِنْ اُسِرَ وَقُهِرَوَ اسْتَبْدَلَ بِالْیُسْرِ عُسْرًا).

راوى گفت : پس حرّ از روى اسب مانند شیر جستن کرد و شمشیر برّانى در دستش بود ومى گفت :

شعر :

اِنْ تَعْقِرُوابى (۱۶۷) فَاَنَا ابْنُ الْحُرِّ

اَشْجَعُ مِنْ ذى لِبَدٍ هِزَبْرِ

پس ندیدم احدى را هرگز مانند او سر از تن جدا کند و لشکر هلاک کند، اهل سِیرَ وتاریخ گفتنداند که حرّ و زهیر با هم قرار داده بودند که بر لشکر حمله کنند و مقاتلهشدید و کارزار سختى نمایند و هر کدام گرفتار شدند دیگرى حمله کند و او را خلاصنماید و بدین گونه یک ساعتى نبرد کردند و حرّ رَجز مى خواند و مى گفت :

شعر :

الَیْتُ لا اُقْتَلُ حَتّى اَقْتُلا

وَلَنْ اَصابَ الْیَوْمَ اِلاّ مُقْبِلاً

اَضْرِبُهُمْ بِالسَّیفِ ضَرْبًا مِقْصَلاً(۱۶۸)

لا نا کِلاً مِنْهُمْ (۱۶۹)وَ لا مُهَلَّلاً

و در دست حرّ شمشیرى بود که مرگ از دم او لایح بود و گویا ابن معتزّ در حقّ اوگفته بود:

شعر :

وَلى صارِمٌ فیهِ الْمَنایا کَوامِنٌ

فما یُنْتَضى اِلاّ لِسَفْکِ دِماءٍ

تَرى فَوْقَ مِنْبَتِهِ الْفِرِنْدَ کَاَنَّهُ

بَقِیَّةَ غَیمٍ رَقَّ دوُنَ سَماءٍ

 

 

پس جماعتى از لشکر عمر سعد بر او حمله آوردند و شهیدش ‍ نمودند.

بعضى گفته اند که امام حسین علیه السّلام به نزد او آمد و هنوز خون از او جستنداشت ، پس فرمود: به به اى حُرّ! تو حُرّى همچنانکه نام گذاشته شدى به آن ، حُرّىدر دنیا وآخرت پس خواند آن حضرت :

شعر :

لَنِعْمَ الْحُرُّ حُرُّبَنى رَیاحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ عِنْدَ مُخْتَلَفِ الرِّماحِ

وَنِعْمَ الْحُرُّ اِذْ نادى حُسَیْنًا

فَجادَ بِنَفْسِهِ عِنْد الصَّباحِ

شهادت بُریر بن خضیر رحمه اللّه

 

 

بُرَیْرِ بْنِ خُضَیْر رحمه اللّه (۱۷۰) به میدان آمد و او مردى زاهد وعابد بودو او را (سیّدقُرّاء) مى نامیدند واز اشراف اهل کوفه از هَمْدانیین بود و اوستخالوى ابو اسحاق عمروبن عبداللّه سبیعى کوفى تابعى که در حقّ او گفته اند: چهل سالنماز صبح را به وضوى نماز عشا گزارد ودر هر شب یک ختم قرآن مى نمود، و در زمان اواَعْبَدى از او نبود، اَوْثَق در حدیث از او نزد خاصّه وعامّه نبود، و از ثِقات علىبن الحسین علیه السّلام بود.

بالجمله ؛ جناب بُریر چون به میدان تاخت از آن سوى ، یزید بن معقل به نزد اوشتافت وبا هم اتّفاق کردند که مباهله کنند و از خدا بخواهند که هر که بر باطل استبر دست آن دیگر کشته شود، این بگفتند و بر هم تاختند. یزید ضربتى بر (بُرَیْر) زداو را آسیبى نرساند لکن بُریر او را ضربتى زد که خُود او را دو نیمه کرد و سر او راشکافت تا به دماغ رسید یزید پلید بر زمین افتاد مثل آنکه از جاى بلندى بر زمینافتد.

رضىّ بن منقذ عبدى که چنین دید بر(بُریر) حمله آورد و با هم دست به گردن شدندویک ساعت باهم نبرد کردند آخرالا مر، بُریر او را بر زمین افکند و بر سینه اش نشست، رضىّ استغاثه به لشکر کرد که او را خلاص ‍ کنند. کعب بن جابر حمله کرد و نیزه خودرا گذاشت بر پشت بریر، (بُریر) که احساس نیزه کرد همچنان که بر سینه رضىّ نشسته بودخود را بر روى رضىّ افکند و صورت او را دندان گرفت و طرف دماغ اورا قطع کرد از آنطرف کعب بن جابر چون مانعى نداشت چندان به نیزه زور آورد تا در پشت بُریر فرو رفت وبریر را از روى رضى افکند و پیوسته شمشیر بر آن بزرگوار زد تا شهید شد .

راوى گفت : رضىّ از خاک برخاست در حالتى که خاک از قباى خود مى تکانید وبه کعبگفت : اى برادر، بر من نعمتى عطاکردى که تا زنده ام فراموش ‍ نخواهم نمود چون کعببن جابر بر گشت زوجه اش یاخواهرش ‍ (نوار بنت جابر) با وى گفت کشتى (سّید قرّاء) راهر آینه امر عظیمى به جاى آوردى به خدا سوگند دیگر باتو تکلّم نخواهم کرد. (۱۷۱)

شهادت وهب علیه الرحمة

وهب (۱۷۲) بن عبداللّه بن حباب کَلْبى که با مادر و زن در لشکر امام حسین علیهالسّلام حاضر بود به تحریص مادر ساخته جهاد شد، اسب به میدان راند و رجز خواند:

شعر :

اِنْ تَنْکُروُنى فَاَنَاابْنُ الْکَلْبِ

سَوْفَ تَرَوْنى وَتَرَوْنَ ضَرْبى

وَحَمْلَتى وَصَوْلَتى فى الْحَرْبِ

اُدْرِکُ ثارى بَعْدَ ثار صَحْبى

وَاَدْفَعُ الْکَرْبَ اَمامَ الْکَرْبِ

لَیْسَ جِهادى فىِ الْوَغى بِاللَّعْبِ

 

 

وجلادت و مبارزت نیکى به عمل آورد و جمعى را به قتل در آورد. پس ‍ از میدان بازشتافت و به نزدیک مادر و زوجه اش آمد و به مادر گفت : آیا از من راضى شدى ؟ گفتراضى نشوم تا آنکه در پیش روى امام حسین علیه السّلام کشته شوى ، زوجه او گفت : ترابه خدا قسم مى دهم که مرابیوه مگذار و به درد مصیبت خود مبتلا مساز، مادر گفت : اى فرزند! سخن زن را دور انداز به میدان رو در نصرت امام حسین علیه السّلام خود راشهید ساز تا شفاعت جدّش در قیامت شامل حالت شود، پس ‍ وهب به میدان رجوع کرد درحالى که مى خواند:

اِنّى زَعیمٌ لَکِ اُمَّ وَهَبٍ

شعر :

بِالّطَعْنِفیهِمْ تارَةً وَالضَّرْبِ

ضَرْبَ غُلامٍ مُؤْمِنٍ بِالرَّبِّ

پس نوزده سوار و دوازده پیاده را به قتل رسانید و لختى کارزار کرد تا دو دستش راقطع کردند، این وقت مادر او عمود خیمه بگرفت و به حربگاه در آمد و گفت : اى وهب ! پدر و مادرم فداى تو باد چندانکه توانى رزم کن و حرم رسول خدا صلى اللّه علیه و آلهو سلم از دشمن دفع نما، وهب خواست که تا او را برگرداند مادرش جانب جامه او را گرفتو گفت : من روى باز پس نمى کنم تا به اّتفاق تو در خون خویش غوطه زنم ، جناب امامحسین علیه السّلام چون چنین دید فرمود: از اهل بیت من جزاى خیر بهره شما باد به سراپرده زنان مراجعت کن خدا ترا رحمت کند. پس ‍ آن زن به سوى خِیام محترمه زنها برگشتو آن جوان کلبى پیوسته مقاتلت کرد تا شهید شد.

شهادت اولین زن در لشکر امام حسین علیه السّلام

راوى گفت : که زوجه وَهَب بعد از شهادت شوهرش بى تابانه به جانب او دوید و صورتبر صورت او نهاد شمر غلام خود را گفت تا عمودى بر سر او زد و به شوهرش ملحق ساخت ،و این اوّل زنى بود که در لشکر حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام به قتلرسید.(۱۷۳)

پس از آن عمروبن خالد اَزْدى اسدى صیداوى عازم میدان شد خدمت امام حسین علیهالسّلام آمد و عرض کرد: فدایت شوم یا اباعبداللّه ! من قصد کرده ام که ملحق شوم بهشهداء از اصحاب تو و کراهت دارم از آنکه زنده بمانم و ترا وحید و قتیل بینم اکنونمرخّصم فرما، حضرت او را اجازت داد وفرمود: ما هم ساعت بعد تو ملحق خواهیم شد، آنسعادتمند به میدان آمد واین رجزَ خواند:

شعر :

اِلَیْکَ یا نَفْسُ مِنَ الرَّحْمنِ

فَاَبْشِرى بِالرَّوْحِ وَالرَّیْحانِ شعر :

اَلْیَوْمَ تَجْزَیْنَ عَلَى الاِْحْسانِ

پس کارزار کرد تا شهید شد، رحمه اللّه .

پس فرزندش خالدبن عمروبیرون شد ومى گفت :

شعر :

صَبْراًعَلَى المَوتِ بَنى قَحْطانِ

کَىْ ما تَکوُنُوا فى رِضَى الرَّحْمنِ

یااَبَتا قَدْ صِرْتَ فىِ الْجِنانِ

فى قَصْرِ دُرٍ حَسَنِ الْبُنْیانِ

پس جهاد کرد تا شهید شد.

سعد بن حنظله تمیمى به میدان رفت و او از اعیان لشکر امام حسین علیه السّلام بودرجز خواند و فرمود:

شعر :

صَبْرًا عَلَى الاَْسْیافِ وَاْلاَسِنَّة

صَبْرًا عَلَیْها لِدُخُولِ الْجَنَّةِ

وَحُورِعَیْنٍ ناعِماتٍ هُنَّةٍ

یانَفْسُ لِلرّاحَةِ فَاجْهَدِ نَّهُ

و فى طِلابِ الْخَیْرِ فَارْغِبَنَّهُ

پس حمله کرد و کار زار سختى نمود تا شهید شد، رحمه اللّه پس عمیربن عبداللّهمَذْحِجى به میدان رفت و اینرجز خواند:

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ سَعْدٌ وَحَىُّ مَذْحِج (۱۷۴)

اِنّى لَدَى الْهَیْجاءِ لَیْثُ مُحْرِج (۱۷۵)

اَعْلُو بِسَیْفى هامَةَ الْدَجّجِ

وَاَترُکُ الْقَرْنَ لَدَى التَّعَرُّجِ

فَریسَة الضَّبْعِ(۱۷۶) الْاَزلِّ(۱۷۷) الْاَعْرَجِ(۱۷۸)

پس کارزار کرد و بسیارى را کشت تا به دست مسلم ضَبابىّ و عبداللّه بَجَلىّ کشته

شد

 

.

مبارزات نافع بن هلال و شهادت مسلم بن عوسجه

 

 

از اصحاب سیّد الشّهداء علیه السّلام نافع بن هلال جَمَلى به مبارزت بیرون شدوبدین کلمات رجز خواند:

اَنَا اْبنُ هِلالِ الْجَمَلَى ، اَنَا عَلى دینِ عَلىّ علیه السّلام مزاحم بنحریث به مقابل او آمد وگفت : اَنَاعَلى دین عُثْمان ؛من بر دین عثمانم ، نافع گفت : تو بر دین شیطانى و بر او حمله کرد و جهان را از لوث وجودش پاک نمود.

عمرو بن الحجّاج چون این دلاورى دید بانگ برلشکر زد و گفت : اى مردمِ احمق ! آیامى دانید با چه مردمى جنگ مى کنید همانا این جماعت فرسان اهل مصرند و از پستانشجاعت شیر مکیده اند و طالب مرگ اند احدى یک تنه به مبارزات ایشان نرود که عرصههلاک مى شود، و همانا این جماعت عددشان کم است و به زودى هلاک خواهند شد، واللّه ! اگر همگى جنبش کنید و کارى نکنید جز آنکه ایشان را سنگ باران نمائید تمام را مقتولمى سازید.

عمر بن سعد گفت : راءى محکم همان است که تو دیده اى ، پس رسولى به جانب لشکرفرستاد تا ندا کند که هیچ کس از لشکر را اجازت نیست که یک تنه به مبارزت بیرون شود،پس عمرو بن الحجّاج از کنار فرات با جماعت خود بر میمنه اصحاب امام حسین علیهالسّلام حمله کرد، بعد از آن که آن منافقان را به این کلمات تحریص بر کشتن اصحابامام حسین علیه السّلام نمود: یا اَهْلَ الْکُوفَةِ اَلْزِمُواطاعَتَکُمْ وَجَماعَتَکُمْ وَ لا تَرْتابُوا فى قَتْلِ مَنْ مَرَقَ مِنَ الدّینِ وَ خالَفَالاِمام ،

خداوند دهان عمرو بن الحجّاج را پر از آتش کند در ازاى این کلمات که بر جنابامام حسین علیه السّلام بسى سخت آمد و به حضرتش اثر کرد، پس ساعتى دو لشکر با همنبرد کردند و در این گیرودار جنگ ، مسلم بن عَوْسَجه اَسدى رحمه اللّه از پاى درآمد و از کثرت زخم و جراحت به خاک افتاد، لشکر عمر سعد از حمله دست کشیدند و به سوىلشکرگاه خود برگشتند، چون غبار معرکه فرو نشست مسلم را بر روى زمین افتاده دیدندحضرت امام حسین علیه السّلام به نزد او شتافت و در مسلم رمقى یافت پس او را خطابکرد و فرمود: خدا رحمت کند ترا اى مسلم ؛ و این آیه کریمه را تلاوت نمود: (فَمِنْهُمْ مَنْ قَضى نَحْبَهُ وَ مِنْهُمْ مِنْ یَنْتَظِرُ وَ ما بَدَّلُواتَبْدیلاً).(۱۷۹)

حبیب بن مظاهر که به ملازمت خدمت آن حضرت نیز حاضر بود نزدیک مسلم آمد و گفت : اى مسلم ! گران است بر من این رنج و شکنج تو اکنون بشارت باد ترا به بهشت ، مسلم بهصداى بسیار ضعیفى گفت : خدا به خیر ترا بشارت دهد، حبیب گفت : اگر مى دانستم که بعداز تو در دنیا زنده مى بودم دوست داشتم که به من وصیّت کنى به آنچه قصد داشتى تا درانجام آن اهتمام کنم لکن مى دانم که در همین ساعت من نیز کشته خواهم شد و به توخواهم پیوست . مسلم گفت : ترا وصیّت مى کنم به این مرد و اشاره کرد به سوى امامحسین علیه السّلام و گفت : تا جان در بدن دارى او را یارى کن و از نصرت او دست مکشتا وقتى که کشته شوى ، حبیب گفت : به پررودگار کعبه جز این نکنم و چشم ترا به اینوصیّت روشن نمایم ، پس مسلم جهان را وداع کرد در حالى که بدن او روى دستها بود اورا برداشته بودند که در نزد کشتگان گذارند، پس ‍ صداى کنیزک او به نُدبه بلند شد کهیَابْنَ عَوْسَجَتاهُ یا سَیّداه .

و معلوم مى شود که مسلم بن عوسجه از شجاعان نامى روزگار بود چنانکه شَبَث شجاعتاو را در آذربایجان مشاهده کرده بود و آن را تذکره نمود، و در زمانى که مسلم بنعقیل به کوفه آمده بود مسلم بن عوسجه وکیل او بود در قبض اموال و بیع اسلحه و اخذبیعت . و با این حال از عُبّاد روزگار بود و پیوسته در مسجد کوفه در پاى ستونى ازآن مشغول به عبادت و نماز بود چنانکه از (اَخبار الطّوال ) دینورى معلوم مى شود، واو را اهل سِیَر اوّل اصحاب حسین علیه السّلام گفته اند و کلمات او را در شب عاشوراشنیدى و در کربلا مقاتله سختى نمود و به این رجز مترنّم بود:

شعر :

اِنْ تَسْاءَلوُا عنّى فَّاِنّى ذوُلُبَدٍ

مِنْ فَرْعِ (۱۸۰)قَوْمٍ مِنْ ذُرى بنى اَسَدٍ

فَمَنْ بَغانا حاَّئِدٌ عَنِ الرَّشَدِ

وَ کافِرٌ بِدینِ جَبّارٍ صَمَدٍ

و کُنْیه آن بزرگوار ابو جَحْل است چنان که کُمیت اسدى در شعر خود به آن اشارهکرده :

وَ اِنَّ اَبا جَحْلٍ قَلیلٌ مُجَحَّلٌ .

جَحْل به تقدیم جیم بر حاء مُهمله ، یعنى مهتر زنبوران عسل و مُجَحَّلکمُّعَظَّم ، یعنى صریع و بر زمین افکند شده ، و قاتل او مسلم ضبابى و عبدالرّحمنبجلى است

.

بالجمله ؛ دوباره لشکر به هم پیوستند و شمر بن ذى الجوشن علیه اللّعنة ازمیسره بر میسره لشکر امام علیه السّلام حمله کرد و آن سعادتمندان با آن اشقیا بهقدم ثبات نبرد کردند و طعن نیزه دو لشکر و شمشیر به هم فرود آوردند و سپاه ابن سعد،حضرت امام حسین علیه السّلام و اصحابش را از هر طرف احاطه کردند و اصحاب آن حضرت باآن لشکر قتال سختى نمودند و تمام جَلادت ظاهر نمودند و مجموع سواران لشکر آن حضرتسى و دو تن بودند که مانند شعله جوّاله حمله مى افکندند و سپاه ابن سعد را از چپ وراست پراکنده مى نمودند.

عروة بن قیس که یکى از سرکردگان لشکر پسر سعد بود و چون این شجاعت و مردانگى ازسپاه امام علیه السّلام مشاهد کرد، به نزد ابن سعد فرستاد که یا بن سعد آیا نمىبینى که لشکر من امروز از این جماعت قلیل چه کشیدند؟ تیراندازان را امر کن که ایشانرا هدف تیر بلا سازند، ابن سعد کمانداران را به تیرانداختن امر نمود.

راوى گفت : اصحاب امام حسین علیه السّلام قتال شدیدى نمودند تا نصف النّهار روزرسید، حصین بن تمیم که سر کرده تیراندازان بود چون صبر اصحاب امام حسین علیهالسّلام مشاهده نمود لشکر خود را که پانصد کماندار به شمار مى رفتند امر کرد کهاصحاب آن حضرت را تیر باران نمایند، آن منافقان حسب الا مر امیر خویش لشکر امامحسین علیه السّلام را هدف تیر و سهام نمودند و اسبهاى ایشان را عَقْر (یعنى پى ) وبدنهاى آنها را مجروح نمودند.

راوى گفت : که مقاتله کردند اصحاب امام حسین علیه السّلام با لشکر عمر سعد قتالبسیار سختى تا نصف النّهار و لشکر پسر سعد را توانائى نبود که بر ایشان بتازد جز ازیک طرف زیرا که خیمه ها را به هم متصل کرده بودند و آنها را از عقب سر و یمین ویسار قرار داده بودند. عمر سعد که چنین دید جمعى را فرستاد که خیمه ها را بیفکنندتا بر آنها احاطه نمایند سه چهار نفر از اصحاب امام حسین علیه السّلام در میان خیمهها رفتند هنگامى که آن ظالمان مى خواستند خیمه ها را خراب کنند بر آنها حمله مىکردند و هر که را مى یافتند مى کشتند یا تیر به جانب او مى افکندند و او را مجروحمى نمودند، عمر سعد که چنین دید فریاد کشید که خیمه ها را آتش زنید و داخل خیمه هانشوید، پس آتش آوردند خیمه را سوزانیدند، سیّد الشّهداء علیه السّلام فرمود: بگذارید آتش زنند زیرا که هر گاه خیمه ها را بسوزانند نتوانند از آن بگذرند و بهسوى شما آیند و چنین شد که آن حضرت فرموده بود.

راوى گفت : حمله کرد شمر بن ذى الجوشن علیه اللعّنة به خیمه حضرت امام حسینعلیه السّلام و نیزه اى که در دست داشت بر آن خیمه مى کوبید و ندا در داد که آتشبیاورید تا من این خیمه را با اهلش آتش زنم .

راوى گفت : زنها صیحه کشیدند و از خیمه بیرون دویدند، جناب امام حسین علیهالسّلام بر شمر صیحه زد که اى پسر ذى الجوشن تو آتش مى طلبى که خیمه را بر اهل منآتش زنى ؟ خداوند بسوزاند ترا به آتش جهنّم . حُمَیْد بن مُسْلم گفت : که من به شمرگفتم سبحان اللّه ! این صلاح نیست براى تو که جمع کنى در خود دو خصلت را یکى آنکهعذاب کنى به عذاب خدا که سوزانیدن باشد و دیگر آنکه بکشى کودکان و زنان را، بس استبراى راضى کردن امیر کشتن تو مردان را، شمر به من گفت : تو کیستى ؟ گفتم : نمى گویمبا تو کیستم و ترسیدم که اگر مرا بشناسد نزد سلطان براى من سعایت کند، پس آمد بهنزد او شبث بن رِبْعى و گفت : من نشنیدم مقالى بدتر از مقال تو و ندیدم موقفى زشتتر از موقف تو، آیا کارت به جائى رسیده که زنها را بترسانى ، پس شهادت مى دهم کهشمر حیا کرد و خواست برگردد که زُهیر بن قَین رحمه اللّه با ده نفر از اصحاب خود برشمر و اصحابش حمله کردند و ایشان را از دور خِیام متفرق ساختند، و اباعزّه (به زاءمعجمه ) ضَبابى را که از اصحاب شِمر بود به قتل رسانیدند، لشکر عمر سعد که چنیندیدند بر ایشان هجوم آوردند و چون لشکر امام حسین علیه السّلام عددى قلیل بودند اگریک تن از ایشان کشته گشتى ظاهر و مبیّن گشتى و اگر از لشکر ابن سعد صد کس مقتولگشتى از کثرت عدد نمودار نگشتى .

بالجمله ؛جنگ سختى شد و قتلى و جریح بسیارى گشت تا آنکه وقت زوال رسید

.

تذکره اَبو ثمامه نماز را در خدمت امام حسین ع و شهادت حبیب بنمظاهر:

ابو ثُمامه صیداوى که نام شریفش عمرو بن عبداللّه است چون دید وقت زوال است بهخدمت امام علیه السّلام شتافت و عرض کرد: یا ابا عبداللّه ، جان من فداى تو باد! همانا مى بینم که این لشکر به مقاتلت تو نزدیک گشته اند و لکن سوگند به خداى که توکشتهنشوى تا من در خدمت تو کشته شوم و به خون خویش غلطان باشم و دوست دارم که ایننماز ظهر را با تو بگزارم آنگاه خداى خویش را ملاقات کنم ، حضرت سر به سوى آسمانبرداشت پس فرمود: یاد کردى نماز را خدا ترا از نماز گزاران و ذاکرین قرار دهد، بلىاینک وقت آن است ، پس فرمود از این قوم بخواهید تا دست از جنگ بردارند تا ما نمازگزاریم ، حُصَین بن تمیم چون این بشنید فریاد برداشت که نماز شما مقبول در گاه اِلهنیست ، حبیب بن مظاهر فرمود: اى حِمار غدّار نماز پسر رسول خدا صلى اللّه علیه وآله و سلّم قبول نمى شود و از تو قبول خواهد شد؟!!!

حُصَین بر حبیب حمله کرد حبیب نیز مانند شیر بر او تاخت و شمشیر بر او فرود آوردو بر صورت اسب او واقع شد حُصَین از روى اسب بر زمین افتاد پس اصحاب آن ملعون جلدىکردند و او را از چنگ حبیب ربودند پس حبیب رجز خواند فرمود:

شعر :

اُقْسِمُ لَوْ کُنّا لَکُمْ اَعْدادا

اَوْشَطْرَکُمْ وَلّیْتُمُ الاَْکْتادا(۱۸۱)

یا شَرَّ قَوْمٍ حَسَباًوَ اَدّا(۱۸۲)

ونیز مى فرمود:

شعر :

اَنَا حبیبٌ وَاَبى مُظَهَّرٌ

فارسُ هَیْجآءٍوَ حَرْبٍ تَسْعَرُ

اَنْتُمْ اَعَدُّ عُدَّةً وَ اکْثَرُ

وَنَحْنُ اَوْ فی مِنْکُمْ وَاَصْبَرُ

وَنَحْنُ اَوْلى حُجَّةً وَاَظْهَرُ

حَقّا وَاَتْقى مِنْکُمْ وَاَعْذَرُ (۱۸۳)

ببین اخلاص این پیر هنرمند

چه خواهد کرد در راه خداوند

رَجَز خواند و نسب فرمود آنگاه

مبارز خواست ازآن قوم گمراه

چنان رزمى نمود آن پیر هشیار

که برنام آوران تنگ آمدى کار

سر شمشیر آن پیرجوانمرد

همى مرد از سر مرکب جداکرد

به تیغ تیز در آن رزم و پیکار

فکنداز آن جماعت جمع بسیار

 

 

بالجمله ، قتال سختى نمود تا آنکه به روایتى شصت و دو تن را به خاک هلاک انداخت، پس مردى از بنى تمیم که او را بُدیْل بن صریم مى گفتند بر آن جناب حمله کرد وشمشیر بر سر مبارکش زد وشخصى دیگر از بنى تمیم نیزه بر آن بزرگوار زد که او را برزمین افکند حبیب خواست تا برخیزد که حُصَیْن بن تمیم شمشیر بر سر او زد که او را ازکار انداخت پس آن مرد تمیمى فرود آمد و سر مبارکش را از تن جدا کرد، حصین گفت که منشریک تواَم در قتل او سر را به من بده تابه گردن اسب خود آویزم و جولان دهم تا مردمبدانند که من در قتل او شرکت کرده ام آنگاه بگیر آن را وببر به نزد عبیداللّه بنزیاد براى اخذ جایزه ، پس سر حبیب را گرفت و به گردن اسب خویش آویخت و در لشکرجولانى داد و به او ردّکرد .

چون لشکر به کوفه برگشتند آن شخص تمیمى سر را به گردن اسب خویش آویخته روبهقصرالا ماره ابن زیاد نهاده بود، قاسم پسر حبیب که در آن روز غلامى مراهق بود سرپدر را دیدار کرد دنبال آن سوار را گرفت و از او مفارقت نمى نمود، هرگاه آن مردداخل قصر الا ماره مى شد او نیز داخل مى گشت و هر گاه بیرون مى آمد او نیز بیرون مىآمد.

آن مرد سوار از این کار به شکّ افتاده گفت : چه شده ترا اى پسر که عقب مرا گرفتهو از من جدا نمى شوى ؟ گفت : چیزى نیست ، گفت : بى جهت نیست مرا خبر بده ، گفت : این سرى که با تو است پدر من است آیا به من مى دهى تا او را دفن نمایم ، گفت : اىپسر! امیر راضى نمى شود که اودفن شود و من هم مى خواهم جائزه نیکى به جهت قتل او ازامیر بگیرم ، گفت : لکن خداوند به تو جزانخواهد داد مگر بدترین جزاها، به خدا سوگندکشتى او را در حالى که او بهتر از تو بود، این بگفت و بگریست و پیوسته درصدد انتقامبود تازمان مصعب بن زبیر، که قاتل پدر خود را بکشت (۱۸۴) اَبُومِخِنَف از محمّد بنقیس روایت کرده که چون حبیب شهید گردید، درهم شکست قتل او حسین علیه السّلام را، ودر این حال فرمود:

اَحْتَسِبُ نَفسی وَحُماة اَصْحابی (۱۸۵)

ودربعض مَقاتل است که فرمود :للّه دَرُّکَ یا حَبیبُ!همانا تو مردى صاحب فضلبودى ختم قرآن در یک شب مى نمودى . و مخفى نماند که حبیب از حَمَله علوم اهل بیت واز خواصّ اصحاب امیرالمؤ منین علیه السّلام به شمار رفته .

و روایت شده که وقتى میثم تمّار را ملاقات کرد و با یکدیگر سخنان بسیار گفتند،پس حبیب گفت که گویا مى بینم شیخى را که اَصْلَع است یعنى پیش سر او مو ندارد و شکمفربهى دارد و خربزه مى فروشد در نزد دارالرّزق او را بگیرند وبراى محّبت داشتن اوبه اهل بیت رسالت او را به دار کشند، و بر دار شکمش را بدرند. و غرضش میثم بود وچنان شد که حبیب خبر داد.

و در آخر روایت است که حبیب از جمله آن هفتاد نفر بود که یارى آن امام مظلومکردند و در برابر کوههاى آهن رفتند و سینه خود را در برابر چندین هزار شمشیر و تیرسپر کردند، و آن کافران ایشان را امان مى دادند و وعده مالهاى بسیار مى کردند وایشان ابا مى نمودند و مى گفتند که دیده ما حرکت کند و آن امام مظلوم شهید شود مارا نزد خدا عذرى نخواهد بود تا آنکه ، همه جانهاى خود را فداى آن حضرت علیه السّلامکردند و همه بر دور آن حضرت کشته افتادند، رحمة اللّه و برکاته علیهم اجمعین .

و در احوال حضرت مسلم رَحِمَهُمُ اللّه کلمات حبیب بعد از کلام عابس ‍ مذکور شد،وکُمَیْت اسدى اشاره به شهادت حبیب کرده در شعر خود به این بیت :

شعر :

سِوى عُصْبَةٍفیهِمْ حَبیبٌ مُعَفَّرٌ

قَضى نَحْبَهُ وَالْکاهِلِىُّ مُرَمَّلٌ

 

 

و مرادش از کاهلى اَنَس ابن الحرث الا سدى الکاهلى است که از صحابه کِبار است ،و اهل سنّت در حال او نوشته اند که وقتى از حضرت رسول صلى اللّه علیه و آله و سلّمشنید در حالى که حضرت سیّدالشهداء علیه السّلام در کنار او بود که فرمود: همانا اینپسر من کشته مى شود در زمینى از زمینهاى عراق پس هر که او را درک کرد یارى کند اورا.پس اَنَس بود تا در کربلا در یارى حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام شهید شد.

مؤ لّف گوید: که بعضى گفته اند حبیب بن مظاهر و مسلم بن عوسجه و هانى بن عروه وعبداللّه بن یَقْطُرنیز از صحابه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله و سلّم بوده اند .ودر شرح قصیده ابى فراس است که در روز عاشورا جابر بن عُرْوَه غِفارىّ که پیرمردىبود سالخورده و در خدمت پیغمبر علیه السّلام بوده و در بَدر و حُنین حاضر شده بودبراى یارى پسر پیغمبر صلى اللّه علیه و آله و سلّم کَمَر خود را به عمامه اش بستمحکم ، پس ‍ ابروهاى خود را که از پیرى به روى چشمانش واقع شده بود بلند کرد و بادستمال خود ببست حضرت امام حسین علیه السّلام او را نظاره مى کرد و مى فرمود: شَکَرَ اللّهُ سَعْیَکَ یا شیخ پس حمله کرد و پیوسته جهاد کرد تا شصت نفر را به قتلرسانید آنگاه شهید گردید. رحمه اللّه

شهادت سعید بن عبداللّه حنفى رحمه اللّه

 

 

روایت شده که حضرت سیّدالشّهدا علیه السّلام زُهیر بن قَین و سعید بن عبداللّهرا فرمود که پیش روى من بایستید تا من نماز ظهر را به جاى آورم ، ایشان بر حسبفرمان در پیش رو ایستادند و خود را هدف تیر و سنان گردانیدند، پس حضرت با یک نیمهاصحاب نماز خوف گذاشت و نیمى دیگر ساخته دفع دشمن بودند، و روایت شده که سعید بنعبداللّه حنفى در پیش روى آن حضرت ایستاد و خود را هدف تیر نموده بود و هر کجا آنحضرت به یمین و شمال حرکت مى نمود در پیش روى آن حضرت بود تا روى زمین افتاد و دراین حال مى گفت : خدایا! لعن کن این جماعت را لعن عاد و ثمود، اى پروردگار من ! سلام مرا به پیغمبر خود برسان و ابلاغ کن او را آنچه به من رسید از زحمت جراحت وزخم چه من در این کار قصد کردم نصرت ذریه پیغمبر ترا، این بگفت و جان بداد، و دربدن او به غیر از زخم شمشیر و نیزه ، سیزده چوبه تیر یافتند. و شیخ ابن نما فرمودهکه گفته شده آن حضرت و اصحابش نماز را فراداى به ایماء و اشارت گذاشتند. (۱۸۶)

مؤ لف گوید: که سعید بن عبداللّه از وجوه شیعه کوفه و مردى شجاع و صاحب عبادتبود، و در سابق دانستى که او و هانى بن هانى سبیعى را اهل کوفه با بعضى نامه ها بهخدمت امام حسین علیه السّلام فرستادند که آن حضرت را حرکت دهند از مکّه و به کوفهبیاورند، و این دو نفر آخر کس ‍ بودند که کوفیان ایشان را روانه کرده بودند و کلماتاو در شب عاشورا در وقتى که حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام اجازه انصراف داد درمَقاتل معتبره مضبوط است و در زیارت مشتمله بر اسامى شهداء مذکور است ، و در حقّ اوو مواسات حُرّ با زُهیر بن قین ، عبیداللّه بن عمرو بَدّى کِندى گفته :

شعر :

سَعیدَ بْنَ عَبْدِاللّهِ لا تَنْسِیَنَّهُ

ولاَ الْحُرَّ اِذْ اَّسى زُهَیْرًا عَلى قَسْرٍ(۱۸۷)

فَلَوْ وَقَفَتْ صَمُّ الْجِبالِ مَکانَهُمْ

لَمارَتْ(۱۸۸)عَلى سَهْلٍ وَ دَکَّتْ عَلى وَ عْرا(۱۸۹)

فَمِنْ قائم یَسْتَعْرِضُ النَّبْلَ وَجْهُهُ

وَ مِنْ مُقْدِم یَلْقَى الاَْ سِنَّةَ بِالصَدْرِ

حَشَرَنَا اللّهُ مَعَهُمْ فىِ الْمُسْتَشْهَدینَ وَرَزَقَنا مُرافَقَتَهُمْ فىاَعْلا عِلِّیینَ.

شهادت زُهیر بن القین رَضِى اللّه عنه

راوى گفت : زُهیر بن اْلقَین رحمه اللّه کارزار سختى نمود و رَجَز خواند:

شعر :

اَنَا زُهَیْرٌ وَاَنَا ابْنُ الْقَیْنِ

اَذوُدُکُمْ بِالسَّیْفِ عَنْ حُسَیْنٍ

اِنَّ حُسَیْنًا اَحَدُ الِسّبْطَیْنِ

اَضْرِبُکُمْ وَلا اَرى مِنْ شَیْنٍ

 

 

پس چون صاعقه آتشبار خویش را بر آن اشرار زد و بسیار کس از اَبطال رجال را بهخاک هلاک افکند، و به روایت محمّد بن ابى طالب یک صد و بیست تن از آن منافقان را بهجهنم فرستاد، آنگاه کثیر بن عبداللّه شعبى به اتّفاق مُهاجربن اَوْس تمیمى بر اوحمله کردند او را از پاى در آوردند و در آن وقت که زُهَیرْ بر خاک افتاد، حضرت حسینعلیه السّلام فرمود: خدا ترا از حضرت خویش دور نگرداند و لعنت کند کشندگان تراهمچنان که لعن فرمود جماعتى از گمراهان را و ایشان را به صورت میمون و خوک مسخ نمود (۱۹۰)

مؤ لف گوید:زُهیر بن قین جَلالت شاءنش زیاده از آن است که ذکر شود و کافى است دراین مقام آنکه امام حسین علیه السّلام یوم عاشورا میمنه را به او سپرد و در وقتنماز خواندن او را با سعید بن عبداللّه فرمود که در پیش ‍ روى آن جناب بایستند وخود را وقایه آن حضرت کنند و احتجاج او با قوم به شرح رفت و مردانگى و جلادت او باحُرّ ذکر شد الى غیر ذلک مّما یتعلّق بِهِ .

مقتل نافع بن هلال بن نافع بن جمل رحمه اللّه

نافع بن هلال که یکى از شجاعان لشکر امام حسین علیه السّلام بود، تیرهاى مسمومداشت و اسم خود را بر فاق تیرها نوشته بود شروع کرد به افکندن آن تیرها بر دشمن ومى گفت :

شعر :

اَرْمی بِها مُعْلَمَةً اَفْواقُها

مَسْمومَةً تَجْرى بها اِخْفاقُها(۱۹۱)

لَیمْلاَنَّ اَرْضَها رَشاقُها

وَالنَّفْسُ لا یَنْفَعُها اَشفاقُها

و پیوسته با آن تیرها جنگ کرد تاتمام شد، آنگاه دست زد به شمشیر آبدار وشروع کردبه جهاد ومى گفت :

شعر :

اَنَاالْغُلاُمُ الَْیمَنِىُّ الْجَمَلِىّ

دینى عَلى دینِ حُسَیْن بْنِ عَلِىٍ

اِنْ اُقْتَلِ الْیَوْمَ فَهذا اَمَلى

فَذاکَ رَاءیى وَاُلاقى عَمَلى

پس دوازده نفر وبه روایتى هفتاد نفر از لشکر پسر سعد به قتل رسانید به غیرآنانکه مجروح کرده بود، پس لشکر بر او حمله کردند وبازوهاى او را شکستند واو رااسیر نمودند

.

راوى گفت : شمربن ذى الجوشن او را گرفته بود و با او بود اصحاب او و نافع را مىبردند به نزد عمر سعد و خون بر محاسن شریفش جارى بود عُمر سعد چون او را دید به اوگفت : وَیْحَک ،اى نافع ! چه واداشت ترا بر نفس ‍ خود رحم نکردى و خود را به اینحال رسانیدى ؟ گفت : خداى مى داند که من چه اراده کردم و ملامت نمى کنم خود را برتقصیر در جنگ با شماها و اگر بازو وساعد مرابود اسیرم نمى کردند. شمر به ابن سعد،گفت : بکش او را اصلحَکَ اللّه ! گفت : تو او را آورده اى اگر مى خواهى تو بکش !پسشمر شمشیر خود را کشید براى کشتن او نافع گفت : به خدا سوگند! اگر تو از مسلمانانبودى عظیم بود بر تو که ملاقات کنى خدا را به خونهاى ما. فَالْحَمْدُللّه الَّذىجَعَلَ مَنا یا نا عَلى یَدَىْ شِرارِ خَلْقِهِ.

پس شمر او را شهید کرد

.

مکشوف باد که در بعض کتب به جاى این بزرگوار، هلال بن نافع ذکر شده ، و مظنونمآن است که نافع از اوّل اسم سقط شده ، و سببش تکرار نافع بوده ، و این بزرگوار خیلىشجاع و با بصیرت و شریف و بزرگ مرتبه بوده ، و در سابق دانستى به دلالت طرماح ازبیراهه به یارى حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام از کوفه بیرون آمد و در بین راه بهآن حضرت ملحق شد با مُجَمّع بن عبداللّه و بعضى دیگر، و اسب نافع را که (کامل ) نامداشت کتل کرده بودند و همراه مى آوردند.

و طبرى نقل کرده که در کربلا وقتى که آب را بر روى سیّد الشّهداء علیه السّلام واصحابش بستند تشنگى بر ایشان خیلى شدّت کرد حضرت سیّد الشّهداء علیه السّلام جنابعباس علیه السّلام را با سى سوار و بیست نفر پیاده با بیست مشک فرستاد تا آببیاورند. نافع بن هلال عَلَم به دست گرفت و جلو افتاد، عمرو بن حجّاج که موکّلشریعه بود صدا زد کیستى ؟ فرمود: منم نافع بن هلال ! عمرو گفت : مرحبا به تو اىبرادر براى چه آمدى ؟ گفت : آمدم براى آشامیدن از این آب که از ما منع کردید، گفت : بیاشام گوارا باد ترا! گفت : واللّه ! نمى آشامم قطره اى با آنکه مولایم حسین علیهالسّلام و این جماعت از اصحابش تشنه اند، در این حال اصحاب پیدا شدند، عمرو بنحجّاج گفت : ممکن نیست که این جماعت آب بیاشامند، زیرا که ما را براى منع از آب دراین جا گذاشتند. نافع پیادگان را گفت که اعتنا به ایشان نکنید و مشکها را پر کنید. عمرو بن حجّاج و اصحابش بر ایشان حمله آوردند، جناب ابوالفضل العباس و نافع بن هلالایشان را متفرق کردند و آمدند نزد پیادگان و فرمودند: بروید ؛ پیوسته حمایت کرد ازایشان تا آبها را به خدمت امام حسین علیه السّلام رسانیدند.(۱۹۲) و این نافع بنهلال همان است که در جمله کلمات خود به سیّد الشّهدا علیه السّلام عرض مى کند: وَاِنّا على نیّا تِنا وَ بصائرِنا نُوالى مَنْ والاکَ وَ نُعادى مَنْ عاداکَ.

مقتل عبداللّه و عبدالرّحمن غِفاریان (رحمهما اللّه )

اصحاب امام حسین علیه السّلام چون دیدند که بسیارى از ایشان کشته شدند و توانائىندارند که جلوگیرى دشمن کنند عبداللّه و عبد الّرحمن پسران عروه غِفارىّ که ازشجاعان کوفه و اشراف آن بلده بودند خدمت امام حسین علیه السّلام آمدند وگفتند:

یااَباعَبْدِاللّهِ! عَلیْکَ السَّلامُ حازَنَا الْعَدُوُّ اِلَیْکَ.

مستولى شدند دشمنان بر ما و ما کم شدیم به حدّى که جلو دشمن را نمى توانیمبگیریم لا جرم از ما تجاوز کردند و به شما رسیدند پس ما دوست داریم که دشمن را ازتو دفع نمائیم و در مقابل تو کشته شویم ، حضرت فرمود: مرحبا!پیش بیائید ایشان نزدیکشدند و در نزدیکى آن حضرت مقاتله کردند، و عبد الّرحمن مى گفت :

شعر :

قَدْ عَلِمَتْ حَقّا بَنُو غِفار

وَخِنْدِف بَعْدَ بَنى نِزارٍ

لَنَضْرِ بَنَّ مَعْشَرَ الْفُجّارِ

بِکُلِّ عَضْبٍ صارم بَتّارٍ

یاقَوْمِ زُودُوا عَنْ بَنىِ الاَْحْرارِ

بِالْمُشْرَفّىِّ وَالْقِنَاالْخَطّارِ(

۱۹۳)

پس مقاتله کرد تا شهید شد. راوى گفت : آمدند جوانان جابریان سَیْف بن الحارث بنسریع و مالِک بن عبد بن سریع ، و این دو نفر دو پسر عمّ و دو برادر مادرى بودندآمدند خدمت سیّد الشّهداء علیه السّلام در حالى که مى گریستند، حضرت فرمود: اىفرزندان برادر من براى چه مى گرئید؟ به خدا سوگند که من امیدوارم بعد از ساعت دیگردیده شما روشن شود، عرض کردند: خدا ما را فداى تو گرداند به خدا سوگند ما بر جانخویش ‍ گریه نمى کنیم بلکه بر حال شما مى گرییم که دشمنان دور تو را احاطه کرده اندو چاره ایشان نمى توانیم نمود، حضرت فرمود که خدا جزا دهد شما را به اندوهى که برحال من دارید و به مُواسات شما با من بهترین جزاى پرهیزکاران ، پس آن حضرت را وداعکردند و به سوى میدان شتافتند و مقاتله کردند تا شهید گشتند.(۱۹۴)

منابع

۱۳۷- (تذکرة الخواص ) ص ۲۲۶٫

۱۳۸- بعضى از اهل اطلاع گفته اند: بدان که آنچه تحقیق شده آن است که موقف حضرتسیّد الشهداء علیه السّلام در روز عاشورا رو به نقطه مشرق بوده و موقف عمر بنسعد-لعنه اللّه رو به مغرب و (شفیّه ) همین جایى است که فعلاً میّه ) مىگویند،هنگامى که آب فرات طغیان مى کند مردم از آنجا سوار طرّاده مى شوند مى روند بهکوفه و بودن شفیّه حکمیّه به دلیل قصه ضحاک بن عبداللّه مشرقى است که از میان قومفرار کرد تا رسید به شفیّه که تقریباً نیم فرسخ است از شهر کربلا تا به آنجا ؛ وامّا آنکه موقف عمر بن سعد مواجه مغرب بود به دلیل آنکه میمنه او فرات واقع مى شودو عمرو بن حجّاج موکّل بر فرات در میمنه بوده ؛ و در عبارت طبرى است که گفته : ثُمَاِنَّ عَمرو بنَ حجّاج حَمَلَ عَلى الحسین علیه السّلام فى مَیمَنَةِ عُمَر بنسَعد.انتهى .

شنیدم از فاضل کامل و مطلع خبیر ماهر جناب آقاى سیّد عبدالحسین کلیدار به بقعهمبارکه حضرت سیّد الشهداء علیه السّلام که مى فرمود (نواویس ) تا نزدیک پل سفیدبوده که قبرستان بابل بود و مرده ها را در میان خم مى گذاشتند و دفن مى کردند وفعلاً در آن خمها که پیدا شده خاکى بوده در آتش که مى ریختند بوى گندى از آن ساطعمى شد و کربلا شهرى بوده مقابل (نواویس ) و دو نهر یکى علقمى بوده و یکى نهر نینوا؛ و نهر علقمى الا ن آثارش هست از طرف عون مى آمده و در سابق که عربانه ها از راهعون به کربلا مى آمد از دل آن نهر مى گذشت و الان آثارش هست تا نزدیک شهر کربلانزدیک کوره پزى ها که آثارش منطمس مى شود لکن به خط مستقیم اگر کسى بیاید مى رسد بهمقام حضرت صادق علیه السّلام و از نزدیک غاضریه و آن نهر از پشت سر قبر مبارک حضرتابوالفضل علیه السّلام مى گذشته و آن حضرت بر مسنّاة آن شهید کشته . واللّه العالم (شیخ عبّاس قمى علیه السّلام ).

۱۳۹-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۶٫

۱۴۰-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۹۸٫

۱۴۱- یعنى اِنْ قتلنا لَمْ یَکُنْ عاراًعَلَینا لاِنّ سَبَبَهُ لَمْ یَکُن عَنْجُبْن وَ عَدَم اِقْدام عَلَى الْمکافِح وَلکِن سَبَبَه مَنایانا وَ دولة آخرینا ومثل هذا لم یکن عاراً.(شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه )

۱۴۲- (سَرى ) کَغتى مهتر و جوانمرد و سختى ، سروات جمع . (شیخ عبّاس قمى رحمهاللّه )

۱۴۳- از این کلمه اشارتى به ظهور حجّاج بن یوسف ثَقَفى فرموده ومى تواند مرادمختار بن ابى عبیده ثَقَفى باشد چنانکه علاّمه مجلسى فرموده . (شیخ عبّاس قمى رحمهاللّه )

۱۴۴- (سوگنامه کربلا)(ترجمه لهوف )ص ۱۷۹-۱۸۵٫

۱۴۵-(تاریخ طبرى )۶/۲۰۸، تحقیق : العطّار.

۱۴۶-(سوگنامه کربلا)ص ۱۸۹٫

۱۴۷- (تاریخ طبرى )۶/۲۳۰٫

۱۴۸-در(ارشاد)به جاى (دُرَیْد)،ذُوَیْد)ذکرشده که ظاهراً ثبت (ارشاد)صحیح است .

۱۴۹-(ارشاد)شیخ مفید ۲/۱۰۱٫

۱۵۰-(سوگنامهکربلا) سیدبن طاووس ص ۱۸۵٫

۱۵۱- (مناقب ) ابن شهر آشوب ، ۴/۱۲۲ .

۱۵۲- الالف للا طلاق اى : ما یدفنون .(شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه )

۱۵۳-(رجال نجاشى ) ص ۲۲۹، شرح حال شماره ۶۰۶٫

۱۵۴-(ثبیط) به تقدیم المثلثة على الموحدّه مصغَراً.

۱۵۵- سوره یونس (۱۰)،آیه ۵۸٫

۱۵۶- (تاریخ طبرى )۶/۱۸۳ و ۱۸۴٫

۱۵۷-(سوگنامه کربلا) ترجمه لهوف ص ۱۸۷٫

۱۵۸- عُلَیْم بالتّصغیر فَخْذٌ من جناب بالجیم و النوّن الموحّدة و (جناب ) بطنمن کلب .

۱۵۹-ذو مِرَّة به کسر میم أ ی صاحب قوّة .

۱۶۰- و عَصْب کَفَلْس اى شدّة .

۱۶۱- و خوّار ککتّان اءی الضّعیف .

۱۶۲-(ارشاد) شیخ مفید ۲/۱۰۲٫

۱۶۳-(ثُغْرَه ) بالضّم مغاکى در چنبر گردن . لَبان یعنى سینه . و معنى بیت آناست که پیوسته تیر زدن به گودى گلو و سینه او تا حدّى که خون مثل پیراهن بر بدنشاحاطه کرد و خون را پیراهن خود نمود. (شیخ عبّاس قمى رحمه اللّه ).

۱۶۴-(الخَیف ) به فتح خاء موضعى است به مکّه نامیده شده به آن مسجد الخیف . (حَیْف ) بالفتح جَوْر و ستم .

۱۶۵- (طرف ) اسب کریم .

۱۶۶- (شبا) تیزى نیزه

۱۶۷-(اِنْ تَعْقِروا) یعنى اگر پى کنید اسب مرا.

۱۶۸- سیف مِقصَل کمِنْبرَ: تیغ برّان .

۱۶۹- (لاناکِلاٍمِنهم ) یعنى نه نکول خواهم کرد از جنگ ایشان و بر نخواهم گشت ازترس .

۱۷۰-بعضى ها (بَریر)بروزن اَمیر)ثبت کرده اند (ویراستار).

۱۷۱- ر.کتنقیحالمقال )۱/۱۶۷، چاپ سه جلدى .

۱۷۲- و صاحب (معراج الجنان ) مصیبت وَهب راچنین نظم کرده :

عروس از خیمه سوى رزمگه تاخت

بروى نعش شوهر خویش انداخت

یکى راگفت آن شِمر بَد اَختر

که ملحق ساز این زن رابه شوهر

به یک ضربت رسانید آن منافق

تن مهجور عذرا را به وامق

چو شد کلبى سوى جنّت روانه

بیاسود از غم و رنج زمانه

بروُن آمد دگر شیرى مجاهد

که نام او بُدى عمروبن خالد

به پیش روى عشق عالم افروز

کشید از دل یکى آه جگر سوز

به اشک آلوده باشد این سخن گفت

مُرخّص کن که با یاران شوم جفت .

(شیخ عباس قمى رحمه اللّه )

۱۷۳-(سوگنامه کربلا)(ترجمه لهوف )ص ۱۹۵٫

۱۷۴-(الْمذحِجْ) کَمْجلِس بالمعجمه ثم الحاء ثم الجیم .

۱۷۵- (مُحرج ) آنکه از کارزار رو نگرداند.

۱۷۶- (ضَبع ) یعنى گفتار.

۱۷۷-(ازل ) یعنى خفیف و سریع در دویدن .

۱۷۸- (اَعْرَج ) صفت ضَبْع است نه آنکه لنگ باشد در واقع بلکه ضبع را به عرجتوصیف مى کنند چون در وقت راه رفتن به خیال مى اندازد که لنگان لنگان راه مى رود،وگرگ و کفتار در کشتن گوسفندان و فساد در ایشان هر گاه واقع شوند در میان گلّهمعروفند به حّدى که مثل مى زنند به ایشان ، (شیخ عبّاس قمّى رحمه اللّه ) و در (مناقب ) به جاى (الضّبع )، (الذئب ) است .

۱۷۹- سوره احزاب (۳۳)، آیه ۲۳٫

۱۸۰- وَ انَّ بَیْتى فى ذُروى (خ ل )

۱۸۱-یعنى دوشها.

۱۸۲-یعنى القوة .

۱۸۳-(تاریخ طبرى )۶/۲۳۷-۲۳۸،تحقیق : العّطار.

۱۸۴- (تاریخ طبرى )۶/۲۳۸

۱۸۵- (تاریخ طبرى )،از ابومخنف نقل کرده است .

۱۸۶- (مثیر الاحزان ) ص ۶۵٫

۱۸۷- (قَسْر) مغلوب شدن به ستم .

۱۸۸- پراکنده مى شد.

۱۸۹-مقابل سهل است .

۱۹۰-(بحار الانوار)۴۵/۲۵٫

۱۹۱- (الا خفاق ) الصّرع یقال اَخْفَقَ زیْد عمروا فى الحرب ، اى صَرعَهفَکَانَّ النَّبلُ یجرى بها الصرع والرّشاق جمع رشیق وهوالسَّهْم اللّطیف .(شیخعباس قمى رحمه اللّه )

۱۹۲- (تاریخ طبرى ) ۶/۲۳۹، تحقیق : العطّار.

۱۹۳- القِنَا الْخَّطار:نیزه جُنبان ، رجل خَطّارٌ بِالرمْحِ اءی طعّان .

۱۹۴- تاریخ طبرى )۶/۲۳۹-۲۴۰٫

195)شاهدخطیبی

 

 

 

مختار ثقفی 

 

مختار بن ابي عبيدة بن مسعود بن عمرو بن عمير بن عوف بن قسي بن هنبة بن بكر بن هوازن؛(1) از قبيله ثقيف؛ كـه قبيله مشهـور و گسترده‌اي از هـوازن، از اعراب منطقه طائف اسـت، مي‌باشد.(2) كنيه‌اش ابواسحاق(3)؛‌ و لقـبش كـيـسـان بود كه فـرقـه كـيـسـانيه منسوب به او است. كيسان به معناي زيرك و تيزهوش است.(4).
طبق روايتي، اصـبـغ بـن نـبـاتـه، از يـاران امـيـرالمـؤمـنين مي‌گويد: "لقب كيس را اميرالمؤمنين به مختار دادنـد."(5)
پـدر مـخـتـار ابـوعـبـيـده ثـقـفـي است كه در اوايـل خـلافـت عـمـر از طـائف بـه مـديـنـه آمـد و در آنجـا سـاكن شد.(6) وي يكي از سـرداران بـزرگ جـنـگ بـا ارتـش ‍ كـسـري(ايـران) در زمـان عمر بود. (7) ماجراي رشـادت اين دليرمرد در واقعه يوم الجسر در جنگ با ارتش ايران در منطقه بصره معروف است.(8)
مـادر مـخـتـار دومـه است كه از زنـان بـا شخصيت بـود و او را صـاحـب عقل و راي و بلاغت و فصاحت دانسته‌اند.(9)
وي ادب و فضائل اخلاقي را از مكتب اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) آموخت،(10) و در آغاز جواني، هـمراه با پدر و عموي خود براي شركت در جنگ با لشكر فُرس به عراق آمد و خاندان او همانند بسياري از مسلمانان صدر اسلام، در عراق و كوفه ماندند. مختار در كنار اميرالمؤمنين(عليه السلام) بود و پـس از شهادت آن حضـرت، بـراي مدتي كوتاه به بصره آمد و در آنجـا سـاكـن شد.(11)

علامه مجلسي(ره) مي‌فرمايد:
مـختار، فضايل اهل بيت پيامبر اكرم را بيان مي‌كرد و حتي مناقب اميرالمؤمنين و امام حسن و امام حسين(عليهم السلام) را براي مردم منتشر مي‌ساخت و معتقد بود كه خاندان پيامبر از هر كس براي امامت و حكومت پس از پيـامبـر سـزاوارتـرند و از مصـايـبي كـه بـر خـانـدان پيامبر وارد شده، ناخشنود بود.(12)

خاندان مختـار از شيعيان مخلص و علاقه‌منـدان بـه اهل بيت رسالت(عليهم السلام) بودند.

ياري رساني به مسلم بن عقيل (ع)
بر اساس گواهي تـاريـخ و تـصـريـح شـيـخ مـفـيـد و طـبـري، پـس از آن كـه مـسـلم بـن عـقيل وارد كوفه شد، مستقيما به خانه مختار وارد شد، مختار او را گرامي داشت و رسما از او اعلام حمايت و پشتيباني كرد.(13)
مختار به ابن غرق گفت: "هرگاه شنيدي كه من قيام كرده‌ام، بـه مردم بگو: مختار به خونخواهي شهيد مظلوم و مقتـول سرزمين كربلا و فرزند پيامبر خدا - حسين بن علي(عليهماالسلام) - قيام كرده است. به خدا قسم، همه قاتلان حسين را از دم شمشير خواهم گذراند."

بلاذري مي‌نويسد: خانـه مختـار محل ورود مسلم بود.(14) اما با ورود مزوّرانه و غـيـرمـنتظره ابن زياد به كوفه، ناگهان اوضاع به هم ريخت و مسلم صلاح ديد از خانه مختار بـه خـانـه هـانـي بـن عـروه، كـه مرد مقتدر و با نفوذ شيـعـه در كوفه بـود، نقل مكان كند.

مختار پس از ورود مسلم، آرام ننشست و پس از بيعت با مسلم، به منطقه خطرنيّه و اطراف كوفه براي جمع آوري افراد و گرفتن بيعت براي مسلم حركت كرد. اما با دگرگوني اوضاع كوفه و تسليم مردم در مقابل ابن زياد، دوباره به كوفه بازگشت.
ابن زيـاد دسـتور داد كه دعوت كنندگان امام حسين(عليه السلام) و حاميان مختار با او بيعت كنند، وگرنه دستگيـر و اعدام مي‌شوند. ابن اثير نوشته است: هنگام دستگيري مسلم و هاني، مختار در كوفه نبود و او براي جذب نيرو به اطراف شهر رفته بود و وقتي خبر ناگوار دستگيري مسلم را شـنـيـد، بـا جمعي از افراد و يارانش به كوفه آمد. هنگام ورود به شهر، با نيروهاي مسلح ابن زياد بـرخـورد كـرد و در پـي يـك گـفت و گوي لفظي شديد، بين آنان و مختار و افرادش، درگيري پـيـش آمـد و فـرمـانـده آن گـروه مـسـلح كـشته شد و افراد مختار متفرق شدند؛ زيرا مقاومت را به صـلاح نـديـدنـد؛ مـخـتـار از آنـان خـواست محل را ترك گويند تا ببينند چه پيش خواهد آمد.(15)
ابن زياد پس از مسلط شدن بر اوضاع و شهادت مسلم و هاني، به شدت در جست و جوي مختار بـود و براي دستگيري او جايزه‌اي معيّن كرد.(16)

دستگيري مختار توسط ابن زياد


يكي از دوستان مختار بـه نـام هاني بن جبّه، نزد عمرو بن حريث، نماينده ابن زياد رفت و ماجراي مخفي شدن مختار را به عمرو اطلاع داد. عمرو به آن شخص گفت: به مختار بگويد مواظب خود باشد كه تحت تعقيب است و در خطر مي‌باشد.
مختار به حمايت عمرو نزد ابن زياد رفت. وقـتـي چـشـم ابـن زياد به مختار افتاد، فرياد زد: "تو هماني كه به ياري پسر عقيل شتافتي؟ "مختار قسم ياد كرد كه من در شهر نبودم و شب را هم نزد عمرو بن حريث به سر بردم."(17)
ابن زياد كه عصباني بود، عصاي خود را محكم به صورت مختار كوبيد، به طوري كه از نـاحيه يك چشم صدمه ديد. عمرو برخاست و از مختار دفاع كرد و شهادت داد كه او در ماجرا نبوده و بـه وي پناهنده شده است. ابن زياد كمي آرام گرفت و گفت: "اگر شهادت عمرو نبود، گردنت را مي‌زدم." و دستور داد مختار را به زندان افكندند. همچنان در زندان بود تا امام حسين(عليه السلام) به شهادت رسيد.(18)

آزادي مختار از زندان
مختار، زائدة بن قدامه را محرمانه نزد شوهر خواهرش، عبدالله فرزند عمر بن خطّاب، به مدينه فرستاد و به او گفت: كه ماجرا را به عبدالله بگويد و او از يزيد برايش تقاضاي عفو كند.
عبدالله، شوهر صفيه - خواهر مختار - بود. يزيـد و ديگر اموي‌ها برايش احترام قائل بودند. او نامه‌اي براي يزيد فرستاد و براي مختار، كه دامادش بود، تقاضاي بخشش كرد. يزيد هم بلافاصله، نامه‌اي به ابن زياد نوشت كه به محض رسيدن اين نامه، مختار را از حبس آزاد كند.
مختار، كه در يك قدمي مرگ بود، با نامه يزيد نجات يافت و ابن زياد او را خواست و به او گـوشـزد كـرد: اگر نامه اميرالمؤمنين(يزيد)!! نبود، تو را مي‌كشتم. حالا برو و در كوفه نمان. مختار به ابن زياد گفت: بسيار خوب، من براي انجام عمره به مكه مي‌روم و با اين بهانه به نزد ابن زبير آمد.
مختار به ناچار به حجاز رفت؛ زيرا آنجا از سلطه بني اميه آزاد بود و به عبدالله بن زبير، كه خود را حاكم و خليفه مي‌پنداشت، رفت.
ابن غرق مي‌گويد: در بين راه عراق به طرف حجاز، مختار را ديدم كه يك چشمش ناقص شده بـود. عـلت را از او پـرسـيدم. گفت: "چيزي نيست، اين زنازاده (ابن زياد) با عصايش چشم مرا مـعـيـوب نمود." و تاكيد كرد(خداوند مرا بكشد، اگر او را نكشم.) مختار همچنين به ابن غرق گفت: "هرگاه شنيدي كه من قيام كرده‌ام، بـه مردم بگو: مختار به خونخواهي شهيد مظلوم و مقتـول سرزمين كربلا و فرزند پيامبر خدا - حسين بن علي(عليهماالسلام) - قيام كرده است. به خدا قسم، همه قاتلان حسين را از دم شمشير خواهم گذراند."(19)

بازگشت مختار به كوفه
همزمان با دعوت مختار و تهيه مقدمات قيام، عبدالله بن زبير، سياستمدار كاركشته‌اي به نام عبدالله بن مطيع، را كه سابقه دوستي با مختار داشت، به استانداري كوفه منصوب نمود. تـاريـخ ورود اسـتـانـدار جديد بـه كـوفـه، پنج شنبه بيست و پنجم رمضان سال 65 ه ‍.ق بود.
مختار پـس از بريدن از ابـن زبـيـر و تماس‌هايي كه با اهل بيت پيامبر(عليهم‌السلام) گرفت، مكه را به قصد عراق براي هدفي بزرگ ترك كرد؛ و به كوفه رفت.(20)

بلاذري نوشته است: مختار با قافله‌اش وارد كوفه شد و پيش از ورود به شهر، كنار رودخانه حيره رفت و غسل كرد، موهاي خود را روغن زد و خود را معطر كرد، لباسي مناسب پوشيد و عـمامه‌اي بر سر نهاد، شمشير را حمايل كرد و سوار بر اسب وارد شهر شد. در ابتداي ورود، بـه مـسـجـد سـكـون - مـركـز تجمع مردم در محله كنده - رسيد. مردم از او استقبال گرمي كردند. مختار مرتب به مردم بشارت فتح و پيروزي مي‌داد.(21)

مختار با رهبران شيعيان و ياران اميرالمؤمنين علي(عليه السلام) و كساني كه در حادثه عاشورا دخالت نداشتند - كه آنان را (حسينيّون) مي‌گفتند - ملاقات نمود و آنان را به بيعت و قيام دعوت كرد.(22)

مردم كوفه همگي به صورت نيمه مخفيانه با مختار بيعت كردند. اساس اين بيعت و هدف از آن قيام، خونخواهي شهداي كربلا بود.(23) خبر ورود مختار به كوفه و گرايش عمومي مردم به او بـه گوش ابن مطيع رسيد و قاتلان امام حسين(عليه السلام) همچون شمر بن ذي الجوشن و شبث بن ربعي و زيد بن حارث، كه از معاونان استاندار ابن زبير بودند، خطر مختار را به او گوشزد نمودند و پيشنهاد دستگيري و حتي قتل مختار را به او دادند.

سرانجام عمال ابن زبير، مختار را دستگير كردند و به زندان انداختند.(24) مختار بـراي دومـيـن بـار بـه زندان افتاد. گوينـد زنداني شدن مختار همزمان با قيام توّابين بود.(25)

مجددا مختار از زندان براي شوهر خواهر خود، عبدالله بن عمر نامه‌اي نوشت و همانند گذشته، از زندان آزاد شد، اما با قيد ضمانت.

مختار پس از چند ماه زنداني شدن توسط عمال ابن زبير، خلاصي يافت، و با يك حركت حساب شـده مشغول برنامه‌ريزي براي قيام شد و جمعي از سران شيعه و بقاياي توابين از طرف او مامور شدند تا از مردم بيعت بگيرند.
 


 

فلسفه قيام مختار
هـدف مـهـم و اصـلي مـخـتـار از قيامش غير از خونخواهي امام حسين(عليه السلام) و شهداي كربلا و دفاع از اهل بيت پيامبر(عليهم السلام) نبود. براي اثبات اين مطلب و درك فلسفه قيام مختار، به طور خلاصه، ادلّه ذيل بيان مي‌شود:

1- مختار در ملاقات با سران شيعه در كوفه، هدف دعوت و قيام خود را چنين بيان مي‌كرد:
همانا (محمد حنفيّه) فرزند علي، وصي و جانشين پيامبر، مرا به عنوان امين و وزير و فرمانده بـه سـوي شما فرستاده و به من دستـور داده است تا كـسـاني كه ريختـن خون حسين را حـلال دانـسـتـنـد بـه قتل برسانم و به خـونخـواهـي اهـل بيتش و دفاع از ضعفا قيام كنم. پس شما نخستين گروهي باشيد كه به نداي من پاسخ مثبت مي‌دهيد.(26)

2- در مـوضـعـي ديـگـر چـنـيـن گـفـت: "مـن بـراي اقـامـه شـعـار اهـل بـيـت و زنـده كـردن مـرام آنـان و گـرفـتـن انـتـقـام خـون شـهـيـدان بـه سـوي شـمـا آمـده‌ام."(27)

3- هـنـگـامـي كـه در زنـدان بـود، مـي‌گـفـت: "بـه خـدا سـوگـند، هر ستمگري را خواهم كشت و دل‌هاي مؤمنان را شاد خواهم كرد و انتقام خون(فرزندان)پيامبر(صلي الله عليه و آله) را خواهم گرفت و مرگ و زوال دنيا هم نمي‌تواند مانع من شود."(28)

4- وي نـامـه‌اي مـحـرمـانـه از زنـدان بـراي تـوّابـيـن فـرسـتـاد و ضـمـن تـجـليـل از حـركـت انقلابي آنان، بشارت داد كه "من به زودي به اذن خدا، از زندان آزاد خواهم شد و دشمنان شما را از دم تيغ خواهم گذراند و نابودشان خواهم كرد."(29)

5- در ملاقات نمايندگان شيعيان عراق با محمد حنفيّه و امام سجاد(عليه السلام) در حجاز، آنان اظهار داشتند كه مختار ما را به خونخواهي شما دعوت كرده است. امام و محمد حنفيّه در پاسخ آنان، اظهار داشتند كه ما خواهان اين كاريم و بر مردم واجب است او را ياري دهند.(30)

6- در بـازگـشت سران شيعه از مدينه به كوفه، مختار در جمع آنان اعلام داشت: "مرا در جنگ با قاتلان اهل بيت و خونخواهي حسين(عليه السلام) ياري دهيد."(31)

7- مـخـتار به ابن غرق گفت: "به مردم بگو: هدف مختار و گروهي از مسلمانان، كه قيام كرده‌انـد، خـونخواهي شهيد مظلوم و كشته شده كربلا، حسين سرور مسلمين و فرزند دختر پيامبر سيّد مرسلين مي‌باشد.(32)

8- در ديـدار مـحـرمـانه سران شيعه با ابراهيم اشتر و دعوت از او براي ياري مختار، يزيد بن انس اظهار داشت: "ما تو را به كتاب خدا و سنّت پيامبر(صلي الله عليه و آله) و خونخواهي اهل بيت او و دفاع از ضعفا و مظلومان دعوت مي‌كنيم."(33)

9- در نـامـه ابـن حـنـفـيـّه بـه ابراهيم اشتر آمده است: مختار، امين و وزير و منتخب من است و به او دسـتـور داده‌ام با دشمنانم وارد نبرد شود و به خونخواهي ما برخيزد، خود و طايفه و پيروانت او را ياري كنيد.(34)

10- مختار در مراسم بيعت مردم كوفه با او گفت: "بيعت مي‌كنيد با من بر اساس كتاب خدا و سنّت پيامبرش و خونخواهي اهل بيت پيامبر(صلي الله عليه و آله)." (35)

11- شعار قيام مختار "يا لثارات الحسين" بود.(36)

تصميم سران كوفه

عـبدالرحمن بن شريح مي‌گويد: جمعي از سران شيعه در خانه سعد بن ابي سعر حنفي، كه از چهره‌هاي برجسته شيعه بود، جلسه‌اي تشكيل دادند.
عبدالرحمن، كه از بزرگان كوفه بود، در آن جلسه چنين گفت: "مختار مي‌خواهد قيام كند. و ما را بـه همكاري و ياري خويش دعوت نموده و ما هم بيعت او را پذيرفته‌ايم، ولي نمي‌‌‌دانيم كه واقعا او از طرف ابن حنفيّه ماموريت دارد يا خودش اين چنين تصميم گرفته است." او پيشنهاد داد جـمـعـي از سـران شـيـعـه به حجاز بروند و با اهل بيت پيامبر و بازماندگان امام حسين(عليه السلام) به ويـژه مـحـمـد حـنـفـيـّه، ديـدار كـنند تا قضيّه روشن شود. آن جمع پيشنهاد را پذيرفتند و به حجاز رفتند و به ملاقات محمد حنفيّه رفتند.

مـحـمد عـلت آمـدن آنـان را جويا شد. عبدالرحمن گفت: مـخـتـار ثقفي به كوفه آمده و مدّعي است كه از طرف شما ماموريت دارد و ما را به كتاب خدا و سـنـّت پـيـامبر و خونخواهي اهل بيت پيامبر و دفاع از مظلومان دعوت كرده است. مي‌خواستيم نظر شما را بدانيم. اگر چنين باشد، با همه وجود، از او حمايت خواهيم كرد و اگر چنين نباشد، او را ترك خواهيم نمود.

محمد، فرزند اميرالمؤمنين(عليه السلام) پس از حمد و ثناي الهي گفت: گفتيد كسي شما را براي خونخواهي ما دعوت كرده است. به خدا سوگند، دوست دارم خـدا بـه وسيله هر يك از بندگان خود كه بخواهد انتقام خون ما را از دشمنانمان بگيرد. اين نظر من است. (37)

عـلاّمـه مـجـلسي(ره) به نقل از فقيه بزرگوار علامه ابن نما مي‌نويسد: محمد حنفيّه به سران شـيـعـه گـفـت: "درباره خونخواهي ما، برخيزيد همه به نزد امام من و امام شما، علي بن الحـسـين (عليهماالسلام) برويم. آنان همراه محمد حنفيّه خدمت امام سجاد(عليه السلام) شرفياب شدند و محمد ماجرا را بيان كرد. امام در پاسخ آنان فرمود:
عـمـوجـان، اگـر كسي به حمايت ما اهل بيت برخيزد، بر مردم واجب است او را ياري دهند. من تو را در اين امر(قيام به خونخواهي) نماينده خود قرار دادم؛ هر طور كه صلاح ديدي، اقدام كن .

پـاسـخ صـريـح و قـاطـع امـام، تـكـليـف را روشن كرد و سران شيعه شاد شدند و با خود گفتند: امام و محمد حنفيّه به ما اجازه قيام دادند.(38) آنان به كوفه بازگشتند و به مـخـتـار بـشـارت دادنـد و او را از مـاجـرا آگـاه سـاخـتـند و مختار با شادي گفت: " الله اكبر، مرا ابـواسـحـاق گـويـنـد. بـرخـيـزيـد و دسـت بـه كـار شـويـد و شـيـعـيـان را آمـاده قـيـام كنيد."(39)

شـعار ياران مختار، شهر كوفه را گرفت: "يا منصورُ اَمِت؛ اي پيروز، بميران" و با شعار "يا لثارات الحسين" چهره كوفه منقلب گرديد.(40)

شعار "يا منصـور امت" شعار ياران پيامبر(صلي الله عليه و آله) در جنگ بدر بود.(41) و در قيام زيد بن علي بن الحسين(عليهماالسلام) نيز همين شعار داده شد.(42)

شهر كوفه چهره يك شهر جنگي به خود گرفت و اين بار در تب خونخواهي امام حسين(عليه السلام) مي‌سوخت و فرياد "يا لثارات الحسين" در شهر جوش و خروش افكند.

بـيـشتـر سـاكـنان عراق را ايرانيان تشكيل مي‌دادند و جمعيّتي عظيم بودند كه به آنان "جند الحمراء" يا "لشكر سرخ" مي‌گفتند؛ زيرا نسبت به اعراب سيه چهره، گونه‌هايي سرخ و سـفـيـد داشـتـنـد و يـا لبـاس سـرخ مـي‌پـوشـيـدند. عمده لشكر مختار را نيز ايرانيان يا "جند الحـمـراء" تـشـكـيـل مـي‌دادنـد. ايـنـان بـه دليـل عـدالت گـستري حكومت حضرت علي(عليه السلام) از طرفداران سرسخت خاندان پيامبر و فرزندان حضرت علي(عليه السلام) به شمار مي‌آمدند.

نـيـروهايي كه با مختار بيعت كرده بودند، فوج فوج وارد كوفه مي‌شدند: ابوعثمان شهدي، از سـران قـبـايـل اطراف كوفه، با شعار گيا لثارات الحسين" وارد شهر شد، نيروهاي مثنّي بـن مـخـربه نيز پس از درگيري با نيروهاي ابن زبير در بصره و شكستن محاصره شهر، به كوفه آمدند.

بـيـشتـر سـاكـنان عراق را ايرانيان تشكيل مي‌دادند و جمعيّتي عظيم بودند كه به آنان "جند الحمراء" يا "لشكر سرخ" مي‌گفتند؛ زيرا نسبت به اعراب سيه چهره، گونه‌هايي سرخ و سـفـيـد داشـتـنـد و يـا لبـاس سـرخ مـي‌پـوشـيـدند. عمده لشكر مختار را نيز ايرانيان يا "جند الحـمـراء" تـشـكـيـل مـي‌دادنـد. (43) ايـنـان بـه دليـل عـدالت گـستري حكومت حضرت علي(عليه السلام) از طرفداران سرسخت خاندان پيامبر و فرزندان حضرت علي(عليه السلام) به شمار مي‌آمدند.

قصر ابن زياد به تصرف مختار در آمد، آنها شب را آنجا ماندند و صبح روز بعد بزرگان و سران قـبايل و مردم در مسجد و مقابل قصر تجمع كردند. مختار خود را براي اداي نماز و سخنراني در مـسجد و اعلام رسمي پيروزي انقلاب، مهيّا كرد.(44) ظاهرا آن روز، جمعه بوده است. مـخـتـار شـخـصـا نـمـاز را اقـامـه نـمـود و در يك خطبه پرمحتوا و انقلابي، اهداف اصلي قيام را تشريح كرد.

فرازي از كلام مختار:
«اي مردم كوفه، من از جانب اهل بيت پيامبر ماموريت يافته‌ام تا به خونخواهي امام مظلوم، حـسـيـن بن علي(عليهماالسلام) و شهداي كربلا قيام كنم و انتقام آن عزيزان را بگيرم و تا آخرين نفس، با شدت هر چه بيشتر، اين هدف مقدس را تعقيب خواهم كرد.»(45)

مـخـتـار سپس در خطبه دوم نماز، با تاكيد و قسم ياد كردن، تصميم خود را در ريشه‌كن نمودن عمّال ظلم و ستم و قاتلان امام حسين(عليه السلام) اعلام داشت .

در نهايت مختار حكومت خود را تاسيس نمود و قاتلان شهداي كربلا را به سزاي عمل خود رساند. كه در مقاله‌اي خاص به نحوه كشته شدن قاتلان امام حسين (عليه السلام) مي‌پردازيم.
 


 

مزار و زيارت نامه مختار

مزار مختار در كوفه، از قديم الايام جزو مشاهد مشرّفه محسوب مي‌شود. قبر مختار در صحن مسلم بـن عـقـيـل، مـتصل به مسجد اعظم كوفه است.(46) گرچه بناي آن مندرس و قديمي شـده، اما بـزرگـان شـيـعـه و مـردم قـدرشـنـاس از زيـارت او غافل نيستند.

علامه شيخ عبدالحسين طهراني(ره) از شاگردان برجسته صاحب جواهر و وصي مرحوم اميركبير، وقـتـي بـراي تـشـرف بـه عتبات عاليات وارد عراق شده بود، نسبت به تعمير و تجديد بناي مزار شريف مختار همت گماشت .

عـلامـه امـيـنـي بـه نـقـل از كـتـاب مـزار شـهـيـد، زيـارتنـامـه‌اي جـالب بـراي مـخـتـار نـقـل مـي‌كـنـد و از ايـن زيـارتنـامـه، كـه شـهـيـد آن را نـقـل كـرده اسـت، معلوم مي‌شود كه قبر مختار از ديرزمان، مورد علاقه شيعيان و آزادمردان بوده و ابن بطوطه نيز در سفرنامه خود به آن اشاره كرده است.(47)

سخني در باب انتقام مختار از دشمنان
مـخـتـار تـصـمـيـم گـرفـت با تمام قوا، همه مسبّبان حادثه عاشورا را مجازات كند و آنان را به سزاي اعمال ننگين خود برساند. اين هدف اصلي مختار بود و در اين كار، تا حدي موفق گرديد. او بـه نـيـروهـايـش دسـتـور داد در هر مكان و هر زمان، عاملان حادثه كربلا را يافتند؛ به جزاي اعـمـالشـان بـرسانند و به هيچ وجه، به آنان رحم نكنند. اين دستور اجرا شد و جمع كثيري از عـامـلان حـادثـه كـربـلا بـه دسـت عـدالت و انـتـقـام سـپـرده شـدنـد و بـه جـزاي اعمال زشت خود رسيدند.
بـر خـلاف شايعات امويان و بعضي گزافه‌گويي‌ها، در نهضت مختار، فقط قاتلان امام حسين (عليه‌السلام) و عاملان حادثه كربلا كيفر ديدند و در تاريخ حتي يك مورد تعرض به زنان، كودكان و افراد بي گناه از سوي او مشاهده نشده است، بلكه آنچه از تاريخ به دست مي‌آيد اين است كه مختار و نيروهايش اصول انساني و ارزش‌هاي الهي را رعايت مي‌كردند.
ديـنـوري، مـورخ مـشـهـور، نـقل مي‌كند كه پس از كشته شدن ابن زياد در جنگ خازر، همسر او به اسـارت سـپـاه مـخـتـار درآمـد. ايـن زن اسـيـر نزد ابـراهـيـم (فـرمـانده لشكر مختار) آمد و گفت: امـوال او را بـه غـارت بـرده‌انـد، ابـراهـيـم گـفـت: چـه مـقـدار از امـوال تـو غارت شده است؟ گفت: پنجاه هزار درهم. دستور داد يكصدهزار درهم به او دادند و و او را همراه صد سوار به بصره نزد پدرش رساندند. (48)

البـتـه نـمـي‌تـوان گـفت تمام آنچه مختار و نيروهايش انجام دادند دقيقاً منطبق با موازين شرع و اعـتـقادات شيعه بوده است، اما آنچه مختار نسبت به عاملان فاجعه كربلا انجام داد، واكنش قهري دسـتـگـاه آفـريـنـش بـا سـتمگران، اجابت نفرين دل‌هاي سوخته خاندان ستمديده پيامبر(صلي الله عليه و آله) و جوشش طبيعي احساسات در جامعه مسلمانان بود.
توفيق اعلم، دانشمند معاصر، درباره انتقام مختار مي‌گويد: تـنـهـا بـرخـورد قاطع و خونباري كه در تاريخ از ملامت مصون مانده و عذر آن پذيرفته شده همين كار عادلانه مختار است.(49)

استاد سيدجعفر شهيدي(ره) نيز در اين باره مي‌گويد:
«... از نو قتلگاه، بلكه قتلگاه‌هاي ديگري به راه افتاده، اما اين بار قربانيان، آن پاكان و عـزيزان خدا نبودند، دژخيم‌هايي بودند كه دست‌هايشان تا مرفق، در خون آزادگان رنگين شده بود.
امروز وقتي ما داستان كشتار مختار، پسر ابي عبيده ثقفي را مي‌خوانيم، اگر سري به كتاب‌هـاي حـقـوقـي زده بـاشـيـم، مـمكن است چنان انتقامي را تا حدي خشن بدانيم و بگوييم: چرا چنان كردند؟ يكي را چون گوسفند سر بريدند و يكي را شكم پاره كردند و ديگري كه تيري به فـرزنـدي از فرزندان حسين(عليه السلام) افكنده و آن جوان كه دست را سپر ساخته و تير، دست و پيشاني او را شكافته بود، همان كيفر دادند، ديگري را در ديگ روغن جوشان افكندند و دست و پاي آن يكي را بـه زمـيـن دوخـتـنـد و اسـبـان را روي آن گـذراندند، چنانكه نوشته‌اند، تنها يكجا دويست و چـهـل و هـشـت تن را، كه در قتل حسين و ياران او شريك بودند، طعم اينگونه كيفرها چشاندند؛ ما ايـن داسـتـان‌هـا را مـي‌خـوانيم و در آن نوعي قساوت مي‌بينيم، اما بايد دانست كه قضاوت مردم سيزده قرن بعد درباره كردار پيشينيان درست نيست.

شمر، عبيدالله بن زياد، عمر سعد، حفص ـ پسر او ـ خولي، سنان و دهها تن از سران لشكر كـوفـه كيفرها ديدند، اما تاريخ به همين جا بسنده نكرد و اين آخرين انقلاب و آخرين انتقام نبود.»(50)

ايـن، تـازه عذاب دنيوي آن نابكاران از خدا بي خبر بود و عذاب اخروي، كه جلوه‌اي كامل از قهر الهي را به نمايش مي‌گذارد، بسيار افزونتر و كوبنده‌تر از اين‌ها است .

«فَسيَعْلَمُ الَّذينَ ظَلَمُوا اَيَّ مُنقَلَبٍ يَنْقَلِبُونَ»(51)

و به تعبير اميرالمؤمنين (عليه السلام):
« يَومُ الْمَظْلُومِ عَلَي الظّالِم اَشَدُّ من يَوْمِ الظّالِم عَلَي الْمَظْلومِ » ؛
روز ستمديده بر ستمكار سخت‌تر است از، روز ستمكار بر ستمديده.(52)

پي‌نوشت‌ها:
1- تـاريخ طبري، محمد بن جرير طبري، ج 6، ص 7؛ تاريخ يعقوبي، احمد بن ابي يـعـقـوب، ج 2، ص 258؛ كـامـل فـي التـاريـخ، ابـن اثـيـر، ج 4، ص 163؛ بـحـار الانـوار، محمدباقر مجلسي ،ج 45، ص 350.
2- مـعجم قبائل العرب، عمر رضا كحاله، ج 1، ص 148- 149؛ شرح نهج البلاغه، ابن ابي الحديد معتزلي، ج 8، ص 303.
3- بحارالانوار، ج 45، ص 350؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 171.
4- بـحـارالانـوار، ج 45، ص 345؛ قاموس، محمد بن يعقوب فيروز آبادي، ج 1، ص 257؛ وفيات الاعيان، ابن خلكان، ج 4، ص 172.
5- بحارالانوار، ج 45، ص 344؛ رجال كشي، ص 127.
6- مروج الذهب، ج 2، ص 315؛ انساب الاشراف، ج 6، ص 375.
7- الغـارات، ابـراهـيـم بـن مـحـمـد ثـقـفـي، ج 2، ص 517؛ كامل ابن اثير، ج 2، ص 433.
8- انساب الاشراف، ج 6، ص 375؛ بحارالانوار، ج 45، ص 350.
9- همان .
10- مـقـتـل الحـسـيـن، عـبـدالرزاق موسوي مقرم، ص 167؛ حياة الامام الحسين، باقر شريف القرشي، ج 3، ص ‍ 454.
11- الاعلام، خيرالدين الزركلي، ج 8، ص 70.
12- بحارالانوار، ج 45، ص 352.
13- الارشاد، ص 205؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 355.
14- انساب الاشراف، ج 6، ص 376.
15- كامل ابن اثير، ج 4، ص 169.
16- تـاريـخ طـبـري، ج 5، ص 381؛ كـامـل ابـن اثـيـر، ج 4، ص 36.
17- مقتل الحسين(ع) ، ابي مخنف، ص 268-270.
18- انـسـاب الاشـراف، ج 6، ص 376- 377؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 116؛ مقتل ابي مخنف، ص 271؛ البداية والنهاية، ج 8، ص 249.
19- كامل ابن اثير، ج 4، ص 169-170.
20- بحارالانوار، ج 45، ص 356.
21- انساب الاشراف، ج 6، ص 379.
22- مـروج الذهـب، ج 3، ص 74؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 172؛ تاريخ طبري، ج 5، ص 579.
23- تاريخ طبري، ج 5، ص 580؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 172.
24- تـاريـخ طـبـري، ج 5، ص 581 و ج 5، ص 58؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 173.
25- كامل ابن اثير، ج 4، ص 173.
26- تاريخ طبري، ج 5، ص 580؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 172.
27- البداية و النهاية، ابن كثير، ج 8، ص 270.
28- كامل ابن اثير، ج 4، ص 173.
29- تاريخ طبري، ج 6، ص 7؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 211.
30- بحارالانوار، ج 45، ص 365.
31- تاريخ طبري، ج 6، ص 15؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 215.
32- همان، ج 4، ص 170.
33- تاريخ طبري، ج 6، ص 15؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 215.
34- انساب الاشراف، ج 6، ص 386؛ تاريخ طبري، ج 6، ص 16؛ بحارالانوار، ج 45، ص 364- 365.
35- تاريخ طبري، ج 6، ص 32؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 226.
36- تاريخ طبري، ج 6، ص 20؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 218-210.
37- تاريخ طبري، ج 6، ص 13؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 214.
38- تنقيح المقال، مامقاني، ج 3، ص 206؛ بحارالانوار، ج 45، ص 365.
39- تاريخ طبري، ج 6، ص 14؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 214 .
40- تاريخ طبري، ج 6، ص 20؛ كامل ابن اثير، ج 4، ص 218.
41- مستدرك الوسائل، ج 2، ص 265؛ فروع كافي، ج 5، ص 47.
42- مقاتل الطالبيين، ص 93.
43- الاخبار الطّوال، احمد بن داود دينوري، ص 293.
44- تاريخ طبري، ج 6، ص 32.
45- تاريخ طبري، ج 6، ص 32، مصر.
46- تنزيه المختار، ص 14 ـ 13.
47- رحله، ابن بطوطه، ص 232.
48- اخبار الطوال، ص 296.
49- اهل بيت، توفيق اعلم، ص 517 .
50- پس از پنجاه سال پژوهشي تازه پيرامون قيام امام حسين(عليه السلام)، سيد جعفر شهيدي، ص 193ـ 194.
51- شعراء، آيه 227.
52- نهج البلاغه، ترجمه سيد جعفر شهيدي، ص 401، قصار 241.
 

 

 

 

 

لینک صفحه