المصباح
 
لینک دوستان

 

اسامی قاتلان شهدای کربلا

 

اسامی قاتلان شهدای کربلا از آل ابی طالب به این ترتیب است:(اول اسم شهدا آمده و سپس اسامی قاتلان)

1- امام حسین(ع): شمربن ذی‏الجوشن، سنان بن انس نخعی، حصین بن تمیم، خولی بن یزید و زرعه بن شریک.
2- علی اکبر(ع) پسر امام حسین(ع): مرة بن منقذ و همیارانش.
3- عبدالله بن حسین پسر شیرخوار امام حسین که معروف به علی اصغر است: حرملة بن کاهل اسدی.
4- عبدالله بن علی پسر امیر المؤمنین(ع): هانی بن ثبیت حضرمی.
5- ابوالفضل العباس بن امیرالمؤمنین: یزید بن رقاد و حکیم بن طفیل.
6- جعفربن امیرالمؤمنین(ع): هانی بن ثبیت حضرمی.
7- عثمان بن امیرالمؤمنین(ع): خولی بن یزید و ابانی داری.
8- محمدبن امیرالمؤمنین(ع): ابانی داری.
9- ابوبکر بن حسن بن علی(ع): عبداله بن عقبه غنوی.
10- عبد الله بن حسن بن علی(عِ: حرملة بن کاهل اسدی.
11- قاسم بن حسن بن علی(ع): عمربن سعد بن نفیل ازدی.
12- عون بن عبدالله بن جعفر طیار: عبدالله بن قطبه بهانی.
13- محمدبن عبدالله جعفرطیار: عامربن نهشل تمیمی.
14 جعفربن عقیل بن ابی طالب: بشر همدانی.
15- عبدالرحمن بن عقیل بن ابی طالب: عثمان بن خالد جهنی.
16- عبدالله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب: عامربن صعصعه.
17- ابوعبیدالله بن مسلم بن عقیل بن ابی طالب: عمروبن صبیح صیدادی.
18- محمدبن ابی سعید بن عقیل بن ابی طالب: لقیط بن ناشر جهنی.

این تعداد از شهدای کربلا از خاندان ابی طالب هستند و از آن‏جا که آل ابی طالب و آل علی مقام ولایی در بین مسلمانان داشتند اسامی قاتلان شهدای کربلا از این خاندان در تاریخ ضبط شده است ولی بیشتر شهدای کربلا قاتلانشان ضبط نشده است.واماقاتلان اصحاب امام حسین(ع)
 19- سلیمان، آزاد شده امام حسین(ع): سلیمان بن عوف حضرمی.
20- مسلم بن عوسجه اسدی: عبدالله ضبابی، عبدالله بن خشکاره و مسلم بن عبدالله ضبابی.
21- زهیر بن قین: کثیر بن عبدالله و مهاجربن اوس تمیمی.
22- حبیب بن مظاهر اسدی: حصین بن نمیر، بدیل بن صریم و یک مرد تمیمی.
23- حربن یزید ریاحی: ایوب بن مسرح و همدستانش.
24- بریربن خضیر همدانی: بحیربن اوس ضبی.
25- همسر وهب بن عبدالله بن حباب کلبی: غلام شمربن ذی الجوشن.
26- عمیربن عبدالله مذحجی: مسلم ضبابی و عبدالله بجلی.
27- هلال بن نافع: شمر بن ذی الجوشن.
28- ابوعمرو نهشلی: عامربن نهشل ثعلبی،

منبع:(بحارالانوار، ج 45، ص 65 تا ص 73.)

ضمنا در   آدرس مزبورزیارت ناحیه مقدسه هم آمده است و بیشتر شهدای کربلا در این زیارت نام برده شده است. و از ص 1 تا ص 64 شهدای دیگری به همراه قتله آنها نیز ذکر شده و در همین جلد 45 ماجرای مختار و انتقام از قاتلان شهدای کربلا هم آمده است).

 

[ سه‌شنبه ۳٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

 نقش هیئات مذهبی

درجامعه اسلامی

 

 

 

هیأت‌های مذهبی در فرهنگ شیعه، از دیرباز متکفل اصلی زنده نگه داشتن یاد اهل بیت(ع) و اقامه‌ی امر آنان در جامعه می‌باشند و سابقه‌ی تاریخ جریان غنی شیعه نیز گویای این مطلب است. تأثیری که مجالسی چون هیأت قائمیه تهران در حفظ اسلام و زنده نگه داشتن قیام سیدالشهداء (ع) در دورانی مانند رضا شاه پهلوی که به دنبال ریشه کن کردن کامل اسلام و تشیع بودند گذاشت، قابل بررسی و محاسبه نمی‌باشد و یا هیأتی که بدست با کفایت حضرت آیة ا... شاه‌آبادی و در منزل ایشان پا گرفت و زمینه‌ساز رشد و توسعه‌ی جریان تشیع و جلوگیری از انحراف آن شد والحق که نفوذ کلام و نقش قدسی چنین استادی است که شاگردی چون حضرت امام روح الله (ره) را پرورش می‌دهد. شاگردی که مروج فرهنگ اصیل شیعه در قرن حاضر بود و پرچمدار جریان تاریخی مبارهز حق و باطل.

با پیروزی انقلاب اسلامی و آغاز جنگ تحمیلی، جوانانی که روزگاری را در هیأت‌های مخفی، در دوران ستم‌ شاهی با عزا‌داری و سینه‌زنی سپری می‌کردند، با امید رسیدن به آرزوی همیشگی خود، یعنی شهادت پا به جبهه‌های می‌گذارند تا همچون مولا خود، حضرت اباعبدالله(ع) جان خود را تقدیم اسلام کنند. تأثیر هیأت مذهبی در جبهه‌های نبرد حق علیه باطل در روحیه‌ی مبارزان غیرقابل انکار وحتی اندازه‌گیری است. هنوز اشعار، مدایح و مراثی خوانده شده در شب‌های عملیات در گوش‌ها و خاطره‌ها زنده است و صدای «کربلا، کربلا ما داریم می‌آییم» رزمندگان در خاکریزها و سنگرهای شلمچه و فکه و طلائیه به گوش می‌رسد. در این میان عده‌ای در این راه پرفیض و پربهجت جان خود را تقدیم اسلام و انقلاب می‌کنند و دسته‌ای دیگر از قافله‌‌ی شهادت باز می‌مانند.

جنگ به پایان می‌رسد و رزمندگان و جانبازان می‌مانند با میراث همسنگران شهیدانشان. باری بر دوش احساس می‌کنند تا فرهنگ جبهه، ایثار و شهادت را زنده نگه دارند. لذا به سراغ پناهگاه و ملی به همیشگی و قدیمی خود می‌روند و هیأتی را با نام رزمندگان اسلام و ... تشکیل می‌دهند. گهگاه در کنار یکدیگر جمع می‌گردیدند و از خاطرات آن روزها می‌گفتند. ذکر مصیبتی از سالار شهیدان می‌کردند و خویش را به مولای خود می‌سپردند.

با فاصله گرفتن از روزها پرجوش و خروش جنگ، فرهنگ دفاع نیز جای خود را به فرهنگ رفاه می‌دهد! توسعه و رفاه جایگزین مفاهیمی چون قناعت ومدار می‌شود. مصرف بیشتر و زندیگ راحت‌تر تبلیغ وتشویق می‌گردد و از ایثار و شهادت دیگر صحبتی نمی‌گردد. خوی رفاه‌طلبی و منش در همه‌ی ارکان کشور رسوخ پیدا می‌کند. دیگر از مسئولان و مدیران ساده‌زیست و مردمی خبری نمی‌شود. فرهنگ غرب در اقتصاد و صنعت، سینما و تئاتر، کتاب و روزنامه نفوذ می‌کند و روز به روز از جامعه‌ی آرمانی انقلاب فاصله گرفته می‌شود. نیمه دوم دهه‌ی هفتاد، در سراشیبی غربزدگی می‌‌افتد. کلاس‌های آموزش موسیقی و نوازندگی در کشور رشد چشمگیری پیدا می‌کند. دیگر ذائقه‌ها تغییر یافته و عزاداری و سینه‌زنی برای حسین(ع) ترویج خشونت نام می‌‌گیرد. ترش از رشد هیأت در بین برخی مسئولان ضد فرهنگی مشهود است و به سادگی نمی‌توان از کنار مسئله‌ی به این خطرناکی!‌ گذر کرد. در این میان عده‌ای از جوانان مذهبی غرق در فرهنگ غرب می‌گردند وعده‌ای با هشیاری به هیئت‌های مذهبی روی می‌آورند.

از سوی دیگر هیأت‌‌ها رشد می‌کنند و در مقابل فرهنگ بیگانه قد علم می‌کنند. خاصیت عزاداری و گریه در رسای حسین (ع) نفی فرهنگ‌های غیرشیعی و زدودن انحرافات از دین است. شکل‌گیری هیأت مذهبی در اصفهان، کاشان، مشهد، تبریز و از همه بیشتر در تهران مؤید این حقیقت است.

با گسترش روز افزون هیأت مذهبی، مروجان فرهنگ توسعه و گفتگو برمبنای اصول سکولاریسم، جایگاه خود را در خطر می‌بینند و درصدد مقابله با این پایگاه فرهنگ شیعه برمی‌آیند. از یک سو به گسترش کلاس‌های آموزش موسیقی‌های خاص روی می‌آورند و از سوی دیگر با انتشار ده‌ها جلد کتاب و رمان‌ اباحه‌گری را ترویج می‌دهند. بدین ترتیب، دشمن تمام تلاش خود را برای متوقف کردن این حرکت عظیم و گسترده بکار می‌گیرد.

نفوذ برخی انحرافات به درون هیأت مذهبی نیز دستمایه‌ای می‌شود برای اعتراضات مراجع و حوزه‌های علمیه عده‌ای از روحانیون و علما با نفوذ در هیأت درصدد اصلاح آنها برمی‌آیند دهه‌ی هشتاد آغاز می‌گردد. این روند هنچنان ادامه می‌یابد. به نمادهای مذهبی با دیده‌ی اتهام نگریسته می‌شود. دشمن که از ترویج برخی اندیشه‌های غربی ناامید شده، می‌کوشید ادامه‌ی حرکت مقدس هیأت را با چالش روبرو کند. مقالات در روزنامه‌ها منتشر می‌شود، کتاب‌ها چاپ می‌گردند و فیلم‌هایی برای تضعیف این جریان غنی ساخته می‌شود و در قالب الواح فشرده در سطح گسترده در کشور توزیع می‌گردد. برخی مرعوب می‌شوند و برخی دیگر ثابت قدم‌تر از گذشته می‌مانند.

علما و روحانیونی که به اصلاح هیأت‌های مذهبی کمک می‌کنند، موفق می‌شوند تا هم از نفوذ آسیب‌ها و انحرافات در این دستگاه جلوگیری کنند و هم اصل وجو این پایگاه‌هارا حفظ نمایند. تیزبینی این دسته از افراد در حمایت از مداحان و پشتیبانی از آنان باعث می‌شود، تعامل بین آنها و مداحان بعنوان دو رکن اساسی هیئت‌های مذهب‌های مستحکم‌تر گدد

این نوشتار هرگز قصد تطهیر و نادیده گرفتن لغزش‌ها و آسیب‌های عزاداری امروزی را ندارد، که در این باره زیاد گفته شده و نگاشته شده. پدیده‌‌ی قمه‌زنی، تماثیل و شمایل ائمه و اصحاب کربلا، استفاده از آهنگ‌های فلان خواننده‌ی غربی یا داخلی استفاده از مضامین سبک و محتوای سخیف در اشعار از جمله‌ی همین لغزش‌ها هستند که رهبر فرزانه‌ی انقلاب هم در سخنرانی خود در جمع مداحان و شعرای اهل بیت (ع) به آن اشاره کردند و خواستار جلوگیری از وقوع آن شدند.

روحانیت و مداحان دو ضلع اصلی این دستگاه و مستعمین و جوانان به عنوان مخاطبان جلسات مذهبی ضلع دیگر این مثلث مقدس هستند. از هر‌گونه دامن زدن به اختلافات باید بشدت پرهیز کرد. به رشد و گسترش کمی و افزایش غنای (محتوایی) هیأت باید کمک نمود. روحانیون بایستی در منابر، معارف ناب و بصیرت‌افزای تشیع را ترویج دهند و مدیحه‌سرایان هم باید از ظرفیت عظیم این پایگاه برای ذکر مصائب و مدایح‌ اهل بیت (ع) و احیای امر آنان استفاده نمایند.

از:رجانیوزبا تلخیص و تصرف

[ یکشنبه ٢۸ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٥۸ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

 

روز نهم محرم (روزتاسوعا) 

    
1
. در روز نهم محرم (تاسوعای حسینی) شمر بن ذی الجوشن با نامه‏ای که از عبیداللّه‏ داشت از "نُخیله" ـ که لشکرگاه و پادگان کوفه بود ـ با شتاب بیرون آمد و پیش از ظهر روز پنجشنبه نهم محرم وارد کربلا شد و نامه عبیداللّه‏ را برای عمر بن سعد قرائت کرد.
ابن سعد به شمر گفت: وای بر تو! خدا خانه ات را خراب کند، چه پیام زشت و ننگینی برای من آورده‏ای. به خدا قسم! تو عبیداللّه‏ را از قبول آنچه من برای او نوشته بودم بازداشتی و کار را خراب کردی...
2. شمر که با قصد جنگ وارد کربلا شده بود، از عبیداللّه‏ بن زیاد امان نامه‏ای برای خواهرزادگان خود و از جمله حضرت عباس علیه‏السلام گرفته بود که در این روز امان نامه را بر آن حضرت عرضه کرد و ایشان نپذیرفت.
شمر نزدیک خیام امام حسین علیه‏السلام آمد و عباس، عبداللّه‏، جعفر و عثمان (فرزندان امام علی علیه‏السلام که مادرشان ام‏البنین علیها‏السلام بود) را طلبید. آنها بیرون آمدند، شمر گفت: از عبیداللّه‏ برایتان امان گرفته‏ام. آنها همگی گفتند: خدا تو را و امان تو را لعنت کند، ما امان داشته باشیم و پسر دختر پیامبر امان نداشته باشد؟
3. در این روز اعلان جنگ شد که حضرت عباس علیه‏السلام امام علیه‏السلام را باخبر کرد. امام حسین علیه‏السلام فرمود: ای عباس! جانم فدای تو باد، بر اسب خود سوار شو و از آنان بپرس که چه قصدی دارند؟
حضرت عباس علیه‏السلام رفت و خبر آورد که اینان می‏گویند: یا حکم امیر را بپذیرید یا آماده جنگ شوید.
امام حسین علیه‏السلام به عباس فرمودند: اگر می‏توانی آنها را متقاعد کن که جنگ را تا فردا به تأخیر بیندازند و امشب را مهلت دهند تا ما با خدای خود راز و نیاز کنیم و به درگاهش نماز بگذاریم. خدای متعال می‏داند که من بخاطر او نماز و تلاوت قرآن را دوست دارم.
حضرت عباس علیه‏السلام نزد سپاهیان دشمن بازگشت و از آنان مهلت خواست. عمر بن سعد در موافقت با این درخواست تردید داشت، سرانجام از لشکریان خود پرسید که چه باید کرد؟ "عمرو بن حجاج" گفت: سبحان اللّه‏! اگر اهل دیلم و کفار از تو چنین تقاضایی می‏کردند سزاوار بود که با آنها موافقت کنی.
عاقبت فرستاده عمر بن سعد نزد عباس علیه‏السلام آمد و گفت: ما به شما تا فردا مهلت می‏دهیم، اگر تسلیم شدید شما را به عبیداللّه‏ می‏سپاریم وگرنه دست از شما برنخواهیم داشت

 

 

 

روز دهم محرم( روزعاشورا)

 


و اینک میدانی دوباره، اینک 72 یار و هزاران دشمن کینه‏توزی که رحم و مروّت را از ازل نیاموخته‏اند. اینک عاشورا که هر چه از آن بگوییم کم گفته‏ایم، از برخوردهای جلاّدانه سپاه عمر بن سعد، یا عنایات و الطاف سیدالشهداء علیه‏السلام .
سردارانی، سپاه عظیمی را به سوی جهنم رهبری می‏کردند و امام معصومی لشکر کم تعداد خود را به بهشت بشارت می‏داد... و سرانجام شهادت، خون، نیزه، عطش و اطفال، تازیانه و سرهای بریده، آه از اسارت و شام، آه از خرابه و...

تا به قتلت عدو شتاب گرفت چرخ را سخت اضطراب گرفت
ریخت خون مقدّست به زمین آسمان زاشک آب گرفت

 

آغاز جنگ

همین که صحبت های حر تمام شد، عمرسعد پرچم دارش را صدا زد و گفت: پرچم را نزدیک بیاور سپس تیری در کمان گذاشت و به طرف لشکر امام حسین(ع) پرتاب کرد و گفت: گواهی دهید که من نخستین کسی بودم که تیر را رها کردم به دنبال او سایر لشکریان نیز تیرها را رها کردند و به میدان آمدند و مبارز خواستند.جنگ در آغاز تن به تن بود و یک به یک انجام می شد. از این رو یسار غلام زیادبن ابی سفیان، به میدان آمد و مبارز خواست. عبدا... بن عمیر از لشکر امام حسین(ع) برای مبارزه به میدان آمد و طبق معمول نسب و نژاد خود را باز گفت. یسار که شان خود را بالاتر می دانست مبارز مشهورتری را برای مبارزه خواست اما او اعتنایی نکرد و به طرف یسار حمله کرد و به خاک انداخت. در این هنگام سالم غلام ابن زیاد به کمک او آمد و بر عبدا... حمله کرد. یاران امام(ع) فریاد زدند مواظب باش سالم تو را غافلگیر نکند. عبدا... به او نیز حمله کرد و او را به خاک افکند. مبارزه تک به تک به ضرر لشکر یزید بود و انگیزه و شجاعت بالای اصحاب امام(ع) ، جنگجویان دشمن را به خاک هلاکت می افکند. به همین خاطر عمروبن حجاج فرمانده جناح راست لشکر یزید خطاب به لشکریان خود فریاد زد: ای احمق ها آیا می دانید با چه کسانی می جنگید؟ شما با سواران و دلاوران کوفه می جنگید! با دلیرانی که دست از دنیا شسته و تشنه مرگ هستند کسی تنها و جداجدا به جنگ آنان نرود و همگی هجوم کنید. عمر سعد این نظر را پسندید و دستور داد کسی تن به تن نجنگد.

هجوم گروهی


در پی دستور عمرسعد، عمروبن حجاج با همراهانش از سمت فرات به اصحاب امام(ع) حمله کردند و ساعتی جنگیدند. در این میان مسلم بن عوسجه بر زمین افتاد وقتی که لشکر دشمن عقب نشست و گرد و خاک فرو نشست تا چشم امام(ع) به مسلم بن عوسجه افتاد، نزد او آمد و به او که هنوز رمقی در بدن داشت این آیه راتلاوت کرد: «و منهم من قضی نحبه و منهم من ینتظر و مابدلوا تبدیلا» دیگربار جناح چپ لشکر یزید به فرماندهی شمر بر جناح چپ سپاه امام(ع) حمله کرد و یاران امام در برابر آنان مقاومت کردند و آن ها را عقب راندند. سپس از هر طرف به سپاه امام(ع) حمله کردند و جنگ شدت گرفت. یاران سواره امام(ع) با این که اندک بودند، سرسختانه مقاومت کردند و سواران کوفه را از هر سو که حمله می کردند پراکنده می کردند. فرمانده سوارگان لشکر یزید کسی نزد عمرسعد فرستاد و از ناکامی لشکریان خود گفت و از او تقاضا کرد که پیادگان و تیراندازان را به کمک او بفرستد. در این جا بود که تیراندازان دشمن هجوم آوردند و یاران امام (ع) را تیرباران کردند. چیزی نگذشت که اسب های یاران امام(ع) از پا درآمدند و جمعی نیز مجروح شدند. به ناچار پیاده شدند و ساعتی را جنگیدند. پس از تیراندازان، شمر بن ذی الجوشن دوباره به جناح چپ سپاه امام(ع) حمله کرد و زهیر بن قین با
۱۰ نفر از اصحاب امام(ع) بر آنان حمله کرده آنان را از کنارخیمه ها دور کردند. این جنگ ادامه داشت تا این که ظهر شد، امام(ع) با یارانش نماز خوف خواند و سپس یاران امام(ع) یک به یک نزد امام می آمدند و پس از وداع با ایشان به میدان نبرد می رفتند و شربت شهادت می نوشیدند تا این که از یاران امام(ع) جز خاندان آن حضرت کسی نماند.

به میدان آمدن خاندان امام(ع)


اولین کسی که از خاندان امام(ع) به میدان آمد، علی اکبر فرزند امام(ع) بود که به نوشته شیخ مفید
۱۹ سال داشت. علی اکبر (ع) رجز خواند و ضمن معرفی خود به دشمن حمله کرد. کوفیان از کشتن او خودداری می کردند تا این که مرة بن منقذ سر راه او را گرفت و نیزه ای به علی اکبر زد و او را به زمین افکند. لشکر یزید دور علی اکبر را گرفتند و او را آماج شمشیرهای خود قرار دادند. در این هنگام حسین(ع) لشکر را کنار زد و بر سر فرزند خود حاضر شد و فرمود: خدا بکشد مردمی که تو را کشتند ای پسرم! چه بسیار این مردم بر خدا و بر دریدن حرمت رسول خدا (ص)بی باک شده اند و اشک از دیدگانش جاری شد سپس فرمود: علی الدنیا بعدک العفا: پس از تو خاک بر سر این دنیا. در این حال زینب (س) از خیمه بیرون دوید و با شتاب خود را بر روی فرزند برادر انداخت امام(ع) خواهر را بلند کرد و او را به خیمه برگرداند و به جوانان بنی هاشم فرمود: برادرتان را بردارید. آنان آمدند و او را تا جلوی خیمه ای که رو به روی آن جنگ می کردند، بر زمین نهادند.سپس مردی از لشکر عمر بن سعد به نام عمرو بن صبیح، تیری به سوی عبدا... فرزند مسلم بن عقیل انداخت، عبدا... دست خود را سپر کرد و به پیشانی نهاد، آن تیر به دست او خورد و دست را سوراخ کرد و به پیشانی اش فرو رفت و آن را به پیشانی دوخت و دیگر نتوانست آن دست را از جای خود حرکت دهد، پس دشمن دیگری نزدیک آمد و نیزه بر قلبش زد و او را شهید کرد و عبدا...بن قطبه طائی(از لشکر عمر بن سعد)به عون پسر عبدا... بن جعفر حمله کرد و او را شهید کرد و عامربن نهشل تمیمی هم به فرزند دیگر عبدا...بن جعفر یعنی محمد حمله کرد و او را شهید کرد و عثمان بن خالد همدانی به عبدالرحمن فرزند عقیل (برادر مسلم) حمله کرد و او را به شهادت رساند.حمید بن مسلم گوید: در این گیرو دار بودیم که دیدم پسرکی به سوی ما آمد که رویش همانند پاره ماه بود و در دستش شمشیری بود و پیراهنی به تن داشت و ازار و نعلینی داشت که بند یکی از آن دو نعلین پاره شده بود، عمربن سعد بن نفیل ازدی گفت: به خدا من به این پسر حمله خواهم کرد: گفتم سبحان ا... تو از این کار چه بهره خواهی برد(و از جان این پسر بچه چه می خواهی) او را به حال خود واگذار این مردم سنگدل که هیچ کس از اینان باقی نگذارند کار او را نیز خواهند ساخت؟ گفت: به خدا من بر او حمله خواهم کرد، پس حمله کرد و رو برنگردانده بود که سر آن پسرک را چنان با شمشیر زد که آن را از هم شکافت و آن پسر به رو به زمین افتاد و فریاد زد: ای عمو جان!حسین علیه السلام مانند بازشکاری لشکر را شکافت ، سپس همانند شیر خشمناک حمله کرد شمشیری به عمر بن سعد بن نفیل زد، عمر شانه را سپر آن شمشیر کرد، شمشیر دستش را از نزدیک مرفق جدا کرد، چنان فریادی زد که لشکریان شنیدند آن گاه حسین (ع)از او دور شد، سواران کوفه هجوم آوردند که او را از معرکه بیرون برند، پس بدن نحسش را اسبان لگدکوب کردند تا به هلاکت رسید راوی می گوید: وقتی گردو خاک که بر طرف شد دیدم حسین(ع) بالای سر آن پسربچه ایستاده و او پای بر زمین می سایید (وجان می داد) و حسین(ع) می فرمود دور باشند از رحمت خدا آنان که تو را کشتند و از دشمنان اینان در روز قیامت جدت (رسول خدا«ص») می باشد، سپس فرمود: به خدا بر عمویت دشوار است که تو او را به آواز بخوانی و او پاسخت ندهد، یا پاسخت دهد ولی به تو سودی ندهد، سپس حسین (ع) او را به سینه خود گرفته از خاک برداشت و گویا من می نگرم به پاهای آن پسر که به زمین کشیده می شد پس او را بیاورد تا در کنار فرزندش علی بن الحسین علیهماالسلام و کشته های دیگر از خاندان خود بر زمین نهاد، من پرسیدم: این پسر که بود؟ گفتند: او قاسم بن حسن بن علی بن ابیطالب(ع) بود.

شهادت علی اصغر(ع)


سپس آن حضرت بر در خیمه نشست و فرزندش عبدالله بن حسین که کودکی بود نزد او آمد آن حضرت او را در دامان خود نشانید، مردی از بنی اسد تیری به سوی او پرتاب کرد که آن بچه را بکشت، حسین علیه السلام خون آن کودک را در دست گرفت و چون دستش پر شد آن را بر زمین ریخت، سپس گفت: بار پروردگارا انتقام ما را از این مردم ستمکار بگیر، سپس آن کودک را برداشته آورد در کنار کشتگان از خاندان خویش نهاد و ابوبکر بن حسن بن علی بن ابیطالب را هم عبدالله بن عقبه غنوی تیری زد و او را شهید کرد.چون عباس بن علی (ع) بسیاری کشتگان خاندان آن حضرت را دید به برادران مادری خود که عبدالله و جعفر و عثمان بودند گفت: ای برادران من گام پیش نهید تا من ببینم شما را که برای خدا و رسولش خیرخواهی کردید زیرا شما فرزندی ندارید ، پس عبدالله پیش رفت و جنگ سختی کرد تا این که میان او و هانی بن شبیب حضرمی دو ضربت رد و بدل شد و هانی او را شهید کرد.آن گاه جعفر بن علی به جای برادر به میدان آمد او را نیز هانی کشت. عثمان بن علی به جای برادران آمد پس خولی بن یزید اصبحی تیری به او زد و او را به زمین افکند و مردی از دارم بر او حمله کرد و سرش را جدا کرد.

شهادت حضرت  اباالفضل(ع)

در این حال که لشکر بر حسین حمله کرده و همراهان او را از پای درآورده بودند، تشنگی بر آن حضرت غلبه کرد ، پس آن جناب بر شتر مسناة سوار شده به سوی فرات به راه افتاد و برادرش عباس نیز همراه او بود، پس سوارگان لشکر پسر سعد لعنة الله سر راه بر او گرفتند و مردی از بنی دارم در میان ایشان بود پس به لشکر گفت: وای بر شما میانه او و فرات حائل شوید و نگذارید به آب دسترسی پیدا کند، حسین علیه السلام فرمود: بارخدایا این مرد را به تشنگی دچار کن!آن مرد دارمی ناپاک خشمگین شد و تیری به طرف آن حضرت پرتاب کرد آن تیر در زیر چانه آن حضرت فرو رفت ، حسین علیه السلام آن تیر را بیرون کشید و دست زیر چانه گرفت، پس دو مشت آن جناب پر از خون شد، خون ها را به هوا ریخت سپس فرمود: بار خدایا من به تو شکایت برم از آن چه این مردم درباره پسر دختر پیغمبرت رفتار کنند، آن گاه به جای خویش بازگشت و تشنگی سخت بر او غلبه کرده بود، از آن سو لشکر دور عباس علیه السلام را گرفتند و به او حمله ور شدند و آن جناب به تنهایی با ایشان جنگ کرد تا به شهادت رسید و عهده دار کشتن آن جناب زیدبن ورقاء حنفی و حکیم بن طفیل سنسنی بودند و این پس از آن بود که زخم های سنگینی برداشته بود و توان حرکت نداشت و چون حسین علیه السلام از شتر مسناة پیاده گشت و به خیمه خویش بازگشت، شمر بن ذی الجوشن با گروهی از همراهان خود پیش آمد و آن جناب را احاطه کرد: پس مردی از ایشان به نام مالک بن بسرکندی تندی کرد وحسین علیه السلام را دشنام داد و شمشیری بر سر آن حضرت زد و آن شمشیر کلاهی که بر سرش بود شکافت و بر سر رسید و خون جاری شد و کلاه پر از خون شد. حسین علیه السلام درباره او نفرین کرد و فرمود: با این دستت طعام نخوری و آبی نیاشامی و خداوند تو را با مردم ستمکار محشور کند. سپس آن کلاه را به یک سو انداخته پارچه ای خواست و سر را با آن بست و کلاه دیگری خواسته بر سر نهاد و عمامه بر آن بست و شمر بن ذی الجوشن با لشکریانی که همراهش بودند به جای خویش بازگشتند ، پس آن جناب لختی درنگ کرد و بازگشت ، آنان نیز به سویش بازگشتند و اطراف او را گرفتند.در این میان عبدالله بن حسن بن علی علیهماالسلام که کودکی نابالغ بود از پیش زنان بیرون آمد و لشکر را شکافت و خود را به کنار عمویش رسانید، پس زینب دختر علی علیه السلام خود را به آن کودک رسانید که از رفتنش جلوگیری کند، حسین علیه السلام فرمود: خواهرم این کودک را نگهدار، کودک از بازگشتن (به همراه عمه) خودداری کرد و با سرسختی از رفتن سرپیچی کرد و گفت: به خدا از عمویم جدا نخواهم شد ، در این هنگام ابجربن کعب شمشیرش را برای حسین علیه السلام بلند کرد، آن کودک گفت:ای پسر زن ناپاک آیا عمویم را می کشی؟ پس ابجر آن کودک را با شمشیر زد. کودک دست خویش سپر کرد و آن شمشیر دست او را جدا و به پوست آویزان کرد، کودک فریاد زد: مادرجان! پس حسین علیه السلام آن کودک را در بغل گرفت و به سینه چسبانیده فرمود: فرزند برادر براین مصیبتی که بر تو رسیده شکیبایی کن و آن را به نیکی به شمارگیر، زیرا همانا خداوند تو را به پدران شایسته ات می رساند، سپس حسین علیه السلام دست به سوی آسمان بلند کرد و گفت: بار خدایا اگر این مردم را تا زمانی بهره زندگی داده ای، پس ایشان را به سختی پراکنده ساز و گروه هایی پراکنده دل ساز و هیچ فرمانروایی را هرگز از ایشان خوشنود منما، زیرا که اینان ما را خواندند که یاری مان کنند سپس به دشمنی ما برخاسته ما را کشتند؟ و پیادگان لشکر ابن سعد از راست و چپ بر باقی ماندگان از یاران حسین علیه السلام حمله ور شده آنان را کشتند تا این که جز سه تن یا چهار تن برای آن حضرت باقی نماند.

شهادت امام حسین(ع)

حسین علیه السلام که چنین دیدزیر جامه یمانی خواست و آن را پاره کرد و پوشید و برای آن پاره کرد که پس از کشتنش آن را از تنش بیرون نکنند ولی چون حسین(علیه السلام) کشته شد ابجر بن کعب آن را ربود به همین خاطر دو دست(این مرد پلید )یعنی ابجر بن کعب لعنة الله پس از واقعه کربلا در تابستان خشک می شد بدانسان که مانند دو چوب خشک بود و در زمستان تازه می شدو خون و چرک از آن می آمد و به همین حال بود تا خدا نابودش کرد و چون از یاران حسین علیه السلام جز سه تن از خاندانش به جای نماند رو به مردم کرد و از خود دفاع می کرد و آن سه تن نیز دفع دشمن از آن جناب می کردند تا آن که آن سه نیز کشته شدند و امام (ع) تنها ماند و زخم های گران که بر سر و بدنش رسیده بود او را سنگین کرده بود، پس با شمشیر به دشمن حمله می کرد و آنان از برابر شمشیرش به راست و چپ پراکنده می شدند، حمید بن مسلم گوید: به خدا مرد گرفتار و مغلوبی را هرگز ندیدم که فرزندان و خاندان و یارانش کشته شده باشند و دلدارتر و پابرجاتر از آن بزرگوار باشد، چون پیادگان بر او حمله می افکندند او با شمشیر به آنان حمله می کرد و آنان از راست و چپش می گریختند ، شمر بن ذی الجوشن که چنان دید سوارگان را پیش خواند و آنان در پشت پیادگان قرار گرفتند، سپس به تیراندازان دستور داد او را تیرباران کنند، پس تیرها را به سوی آن مظلوم رها کردند(آن قدر تیر بر بدن شریفش نشست) که مانند خارپشت شد، پس آن حضرت از جنگ با آن بی شرمان باز ایستاد و مردم در برابرش صف زدند، خواهرش زینب به در خیمه آمد و رو به عمر بن سعد بن ابی وقاص کرد و فریاد زد: وای بر تو ای عمر! آیا ابوعبدالله را می کشند و تو نگاه می کنی؟ عمر پاسخ زینب را نگفت، زینب فریاد زد: وای بر شما آیا یک مسلمان میان شما مردم نیست؟ کسی پاسخش را نداد، شمر بن ذی الجوشن به سوارگان و پیادگان فریاد زد: وای بر شما درباره این مرد چشم به راه چه هستید؟ مادرانتان در عزای شما بگریند؟ پس آن فرومایگان از هر سو به آن حضرت حمله ور شدند، زرعه بن شریک ضربتی به شانه چپ آن بزرگوار زد و آن را جدا کرد، دیگری ضربت به گردنش زد و حضرت به رو درافتاد، سنان بن انس نیزه به او زدو امام (ع) را به خاک افکند، خولی بن یزید اصبحی پیش دوید از اسب به زیر آمد که سرآن بزرگوار را جدا کند، لرزه بر اندامش افتاد، شمر گفت: خدا بازویت را از هم جدا کند چرا می لرزی؟ و خود آن سنگدل پیاده شده سر حضرت را برید آن گاه آن سر مقدس را به خولی سپرد و گفت : نزد عمرسعد ببر. لشکر دشمن سپس به خیمه های امام حسین (ع) حمله کردند و آن را غارت کردند.

 

 حوادث پس از شهادت امام حسین علیه السلام

 

دشمنان اهل بیت پس از شهادت جان سوز امام حسین علیه السلام و یارانش ، دست از جنایات خویش برنداشتند، بلکه در این روز غم آلود جنایت هاى دیگرى مرتکب شدند که به اختصار بیان مى کنیم :

غارت خیمه ها

 سپاه عمر بن سعد، به ویژه دسته نابکار شمر، پس از شهادت امام حسین علیه السلام به خیمه هاى آن حضرت یورش برده و خیمه ها را غارت کردند و چهارپایان ، لباس ها، صندوق ها، اسلحه ها و خوراکى ها را به یغما بردند. آنان ، حتى حریم اهل بیت علیه السلام را مراعات نکردند و زیور و لباس هاى زنان را از آن ها ستاندند، به طورى که زنان اهل بیت علیه السلام به عمر بن سعد پناهنده شده و از شدت جنایت کارى شمر و گروه نابکارش ‍ شکایت کردند و عمر بن سعد به ظاهر، دستور داد که از غارت خیمه ها دست بردارند.

از حمید بن مسلم روایت شد: به اتفاق شمر بن ذى الجوشن و گروهى از پیادگان ، از خیمه ها گذشتیم تا به على بن الحسین علیه السلام رسیدیم که از شدت بیمارى از هوش رفته بود. همراهان شمر گفتند: که این بیمار را هم بکشیم ؟من گفتم : سبحان الله چه بى رحم مردمید شما. آیا این کودک ناتوان را هم مى خواهید بکشید؟ همین بیمارى که بر او عارض شده ، او را کافى است . به هر طریقى بود آنان را از کشتن على بن الحسین علیه السلام بازداشتم ، ولى آن بى رحم ها پوستى را که آن حضرت بر آن خفته بود بکشیدند و به یغما بردند.

آتش زدن خیمه ها

دشمنان پس از غارت خیمه ها و به یغما بردن دارایى ها و اشیاى موجود بازماندگان ، خیمه ها را به آتش کشیدند. در این هنگام ، کودکان و زنان بى سرپرست ، از خیمه ها بیرون آمده و به بیابان هاى اطراف گریختند.راوى گفت : پس از غارت خیمه ها، آن ها را آتش زدند و بانوان مکرمات با سر و پاى برهنه در حالى که لباس هاى ایشان را ربوده بودند، از خیمه ها بیرون ریختند و صدا به شیون و گریه بلند نمودند و در حال خوارى به اسیرى رفتند.

تاختن اسب بر پیکر شهیدان

عمر بن سعد خطاب به سپاه خود گفت : چه کسانى آمادگى تاختن اسب بر کشتگان را دارند؟ ده نفر از آنان اعلام آمادگى کردند که از آن جمله بودند: اسحاق بن حیاة حضرمى ، احبش بن مرثد و اسید بن مالک .این عده پس از نعل بندى اسبان خویش بر پیکر شهیدان کربلا، از جمله اباعبدالله الحسین علیه السلام اسب تاختند و پیکرهاى پر از جراحت و بى سر شهیدان را در هم شکستند.

این گروه نابکار وقتى برگشتند، در نزد عبیدالله بن زیاد براى گرفتن جایزه خیانت و جنایت خویش ، از کار خود چنین تعریف کردند: نحن رضضنا الصدر بعد الظهر بکل یعبوب شدید الاسر؛ ما کسانیم که بر بدن حسین و یارانش اسب راندیم به حدى که استخوانهاى سینه آنان را در زیر سم ستوران چون آرد نرم کردیم !عبیدالله بن زیاد، اعتنایى به آن ها نکرد و دستور داد که جایزه اندکى به آنها بدهند. این عده پس از قیام مختار بن ابى عبیده ثقفى (در سال 66 ه .ق در کوفه به سزاى اعمالشان رسیدند. به دستور مختار دست و پاى آنان را با میخ ‌هاى آهنین بر زمین کوبیدند و بر بدنشان آن قدر اسب دوانیدند که پیش از هلاکت شدنشان اعضا و اجزاى بدنشان از هم جدا شد.

ارسال سر مقدس امام حسین علیه السلام به کوفه


عمر بن سعد در عصر عاشورا براى خوش خدمتى بیش تر و اعلام وفادارى به عبیدالله بن زیاد و خاندان بنى امیه ، دستور داد سر بریده امام حسین علیه السلام را با شتاب به کوفه ببرند و عبیدالله بن زیاد را از پایان یافتن غائله کربلا با خبر گردانند.
ماموریت رساندن سر مقدس اباعبدالله الحسین علیه السلام با خولى بن یزید اصبحى و حمید بن مسلم بود. آنان شب به کوفه رسیدند. در آن هنگام دارالاماره نیز بسته بود. به همین جهت شب را در خانه خویش گذرانده و بامداد روز یازدهم سر مقدس امام حسین علیه السلام را نزد عبید الله بردند.
سرهاى دیگر شهیدان را پس از بریدن و شست و شو دادن ، میان سرکردگان جنایت کار تقسیم کردند تا نزد عبیدالله برده و پاداش بگیرند و بدین وسیله به وى نزدیک شوند. 


 الالعنة الله علی القوم الظالمین و سیعلم الذین ظلمواای منقلب ینقلبون.

[ سه‌شنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤٠ ‎ب.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روز هشتم محرم


1. خوارزمی" در مقتل الحسین و "خیابانی" در وقایع الایام نوشته‏اند که در روز هشتم محرم امام حسین علیه‏السلام و اصحابش از تشنگی سخت آزرده خاطر شده بودند؛ بنابراین امام علیه‏السلام کلنگی برداشت و در پشت خیمه‏ها به فاصله نوزده گام به طرف قبله، زمین را کَند، آبی گوارا بیرون آمد و همه نوشیدند و مشکها را پر کردند، سپس آن آب ناپدید شد و دیگر نشانی از آن دیده نشد. هنگامی که خبر این ماجرا به عبیداللّه‏ بن زیاد رسید، پیکی نزد عمر بن سعد فرستاد که: به من خبر رسیده است که حسین چاه می‏کَند و آب بدست می‏آورد. به محض اینکه این نامه به تو رسید، بیش از پیش مراقبت کن که دست آنها به آب نرسد و کار را بر حسین علیه‏السلام و یارانش سخت بگیر. عمر بن سعد دستور وی را عمل نمود.


2. در این روز "یزید بن حصین همدانی" از امام علیه‏السلام اجازه گرفت تا با عمر بن سعد گفتگو کند. حضرت اجازه داد و او بدون آنکه سلام کند بر عمر بن سعد وارد شد؛ عمر بن سعد گفت: ای مرد همدانی! چه چیز تو را از سلام کردن به من بازداشته است؟ مگر من مسلمان نیستم؟ گفت: اگر تو خود را مسلمان می‏پنداری پس چرا بر عترت پیامبر شوریده و تصمیم به کشتن آنها گرفته‏ای و آب فرات را که حتی حیوانات این وادی از آن می‏نوشند از آنان مضایقه می‏کنی؟
عمر بن سعد سر به زیر انداخت و گفت: ای همدانی! من می‏دانم که آزار دادن به این خاندان حرام است، من در لحظات حسّاسی قرار گرفته‏ام و نمی‏دانم باید چه کنم؛ آیا حکومت ری را رها کنم، حکومتی که در اشتیاقش می‏سوزم؟ و یا دستانم به خون حسین آلوده گردد، در حالی که می‏دانم کیفر این کار، آتش است؟ ای مرد همدانی! حکومت ری به منزله نور چشمان من است و من در خود نمی‏بینم که بتوانم از آن گذشت کنم.
یزید بن حصین همدانی بازگشت و ماجرا را به عرض امام علیه‏السلام رساند و گفت: عمر بن سعد حاضر شده است شما را در برابر حکومت ری به قتل برساند.


3. امام علیه‏السلام مردی از یاران خود بنام "عمرو بن قرظة" را نزد ابن سعد فرستاد و از او خواست تا شب هنگام در فاصله دو سپاه با هم ملاقاتی داشته باشند.
شب هنگام امام حسین علیه‏السلام با 20 نفر و عمر بن سعد با 20 نفر در محل موعود حاضر شدند. امام حسین علیه‏السلام به همراهان خود دستور داد تا برگردند و فقط برادر خود "عباس" و فرزندش "علی‏اکبر" را نزد خود نگاه داشت. عمر بن سعد نیز فرزندش "حفص" و غلامش را نگه داشت و بقیه را مرخص کرد.
در این ملاقات عمر بن سعد هر بار در برابر سؤال امام علیه‏السلام که فرمود: آیا می‏خواهی با من مقاتله کنی؟ عذری آورد. یک بار گفت: می‏ترسم خانه‏ام را خراب کنند! امام علیه‏السلام فرمود: من خانه‏ات را می‏سازم. ابن سعد گفت: می‏ترسم اموال و املاکم را بگیرند! فرمود: من بهتر از آن را به تو خواهم داد، از اموالی که در حجاز دارم. عمر بن سعد گفت: من در کوفه بر جان افراد خانواده‏ام از خشم ابن زیاد بیمناکم و می‏ترسم آنها را از دم شمشیر بگذراند.
حضرت هنگامی که مشاهده کرد عمر بن سعد از تصمیم خود باز نمی‏گردد، از جای برخاست در حالی که می‏فرمود: تو را چه می‏شود؟ خداوند جانت را در بسترت بگیرد و تو را در قیامت نیامرزد. به خدا سوگند! من می‏دانم که از گندم عراق نخواهی خورد!
ابن سعد با تمسخر گفت: جو ما را بس است.


4. پس از این ماجرا، عمر بن سعد نامه‏ای به عبیداللّه‏ نوشت و ضمن آن پیشنهاد کرد که حسین علیه‏السلام را رها کنند؛ چرا که خودش گفته است که یا به حجاز برمی‏گردم یا به مملکت دیگری می‏روم. عبیداللّه‏ در حضور یاران خود نامه ابن سعد را خواند، "شمر بن ذی الجوشن" سخت برآشفت و نگذاشت عبیداللّه‏ با پیشنهاد عمر بن سعد موافقت کند.

 

منابع:مقتل خوارزمی،وقایع الایام خیابانی

[ دوشنبه ٢٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:۳۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روز هفتم  محرم


1. در روز هفتم محرم عبید اللّه‏ بن زیاد ضمن نامه‏ای به عمر بن سعد از وی خواست تا با سپاهیان خود بین امام حسین و یاران، و آب فرات فاصله ایجاد کرده و اجازه نوشیدن آب به آنها ندهد.
عمر بن سعد نیز بدون فاصله "عمرو بن حجاج" را با 500 سوار در کنار شریعه فرات مستقر کرد و مانع دسترسی امام حسین علیه‏السلام و یارانش به آب شدند.
2. در این روز مردی به نام "عبداللّه‏ بن حصین ازدی" ـ که از قبیله "بجیله" بود ـ فریاد برآورد: ای حسین! این آب را دیگر بسان رنگ آسمانی نخواهی دید! به خدا سوگند که قطره‏ای از آن را نخواهی آشامید، تا از عطش جان دهی!
امام علیه‏السلام فرمودند: خدایا! او را از تشنگی بکش و هرگز او را مشمول رحمت خود قرار نده.
حمید بن مسلم می‏گوید: به خدا سوگند که پس از این گفتگو به دیدار او رفتم در حالی که بیمار بود، قسم به آن خدایی که جز او پروردگاری نیست، دیدم که عبداللّه‏ بن حصین آنقدر آب می‏آشامید تا شکمش بالا می‏آمد و آن را بالا می‏آورد و باز فریاد می‏زد: العطش! باز آب می‏خورد، ولی سیراب نمی‏شد. چنین بود تا به هلاکت رسید.

[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٠۸ ‎ب.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روز ششم محرم


1. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد نامه‏ای برای عمر بن سعد فرستاد که: من از نظر نیروی نظامی اعم از سواره و پیاده تو را تجهیز کرده‏ام. توجه داشته باش که هر روز و هر شب گزارش کار تو را برای من می‏فرستند.


2. در این روز "حبیب بن مظاهر اسدی" به امام حسین علیه‏السلام عرض کرد: یابن رسول اللّه‏! در این نزدیکی طائفه‏ای از بنی اسد سکونت دارند که اگر اجازه دهی من به نزد آنها بروم و آنها را به سوی شما دعوت نمایم.

 


امام علیه‏السلام اجازه دادند و حبیب بن مظاهر شبانگاه بیرون آمد و نزد آنها رفت و به آنان گفت: بهترین ارمغان را برایتان آورده‏ام، شما را به یاری پسر رسول خدا دعوت می‏کنم، او یارانی دارد که هر یک از آنها بهتر از هزار مرد جنگی است و هرگز او را تنها نخواهند گذاشت و به دشمن تسلیم نخواهند نمود. عمر بن سعد او را با لشکری انبوه محاصره کرده است، چون شما قوم و عشیره من هستید، شما را به این راه خیر دعوت می‏نمایم... .
در این هنگام مردی از بنی‏اسد که او را "عبداللّه‏ بن بشیر" می‏نامیدند برخاست و گفت: من اولین کسی هستم که این دعوت را اجابت می‏کنم و سپس رجزی حماسی خواند:
قَدْ عَلِمَ الْقَومُ اِذ تَواکلوُا وَاَحْجَمَ الْفُرْسانُ تَثاقَلُوا
اَنِّی شجاعٌ بَطَلٌ مُقاتِلٌ کَاَنَّنِی لَیثُ عَرِینٍ باسِلٌ


"حقیقتا این گروه آگاهند ـ در هنگامی که آماده پیکار شوند و هنگامی که سواران از سنگینی و شدت امر بهراسند، ـ که من [رزمنده‏ای] شجاع، دلاور و جنگاورم، گویا همانند شیر بیشه‏ام.
سپس مردان قبیله که تعدادشان به 90 نفر می‏رسید برخاستند و برای یاری امام حسین علیه‏السلام حرکت کردند. در این میان مردی مخفیانه عمر بن سعد را آگاه کرد و او مردی بنام "ازْرَق" را با 400 سوار به سویشان فرستاد. آنان در میان راه با یکدیگر درگیر شدند، در حالی که فاصله چندانی با امام حسین علیه‏السلام نداشتند. هنگامی که یاران بنی‏اسد دانستند تاب مقاومت ندارند، در تاریکی شب پراکنده شدند و به قبیله خود بازگشتند و شبانه از محل خود کوچ کردند که مبادا عمر بن سعد بر آنان بتازد.
حبیب بن مظاهر به خدمت امام علیه‏السلام آمد و جریان را بازگو کرد. امام علیه‏السلام فرمودند: "لاحَوْلَ وَلا قُوَّةَ اِلاّ بِاللّه‏ِ"

 

 

 جهادوشهادت یاران امام حسین(علیه السلام)


یکی دیگر از شهدای کربلا حنظلة بن أسعد شبامی عِجْلی است که خبر وی‌را طبری آورده است‌. وی پیش روی حسین به طرف دشمن ایستاد و آیات‌عذاب مربوط به قوم عاد و ثمود را خواند و فریاد زد: یا قوم‌! لاتقتلوا حسینا،حسین را نکشید، «فَیُسْحِتَکُم‌ْ بِعَذَاب‌ٍ وَقَدْ خَاب‌َ مَن‌ْ افْتَرَی‌» آنگاه امام حسین ـ علیه السلام ـ بر او رحمت فرستاد و فرمود: همین که آنان دعوت تو را ردکردند، مستحق عذاب گشتند. پس از آن درخواست اجازه سفر آخرت وپیوستن به یارانش را کرد که حضرت اجازه داد. وی پس از سلام بر امام حسین ـ علیه السلام ـ و شنیدن پاسخ آن حضرت راهی میدان شده‌، جنگید تا کشته‌شد. بلاذری پیش از آوردن خبر شهادت عابس بن أبی‌شبیب شاکری [هَمْدانی‌] این نکته را یادآور شده است که وقتی اصحاب باقی مانده مشاهده کردندنمی‌توانند بر دشمن حمله برند و از امام حسین ـ علیه السلام ـ دفاع کنند، ازایشان خواستند تا اجازه دهد پیش روی او بجنگند تا کشته شوند. عابس از این‌گروه بود. وی نزد امام آمد و گفت که هیچ چیزی جز جانش ندارد که تقدیم کند. آنگاه با فعلیک السلام و خداحافظی با امام‌، راهی میدان شد. وی با شمشیرمی‌جنگید و چون شجاع بود، کسی برابرش در نمی‌آمد. اندکی بعد، چندین‌نفر یکباره بر سر او ریختند و او را کشتند.شوذب که از غلامان آزاد شده همین‌خاندان شاکری بود، همراه عابس به میدان آمد. ابتدا شوذب و سپس عابس به‌شهادت رسیدند. عابس وقت رفتن برای نشان دادن صحّت ایمانش به امام‌حسین ـ علیه السلام ـ عرض کرد: أُشهد اللّه أنّی علی هَدْیک و هَدْی أبیک.ابومخنف می‌افزاید وقتی به میدان رفت‌، دشمنان گفتند: شیر شیرها آمد؛ کسی‌به تنهایی به مقابله با او نرود. عمر سعد گفت‌: او را سنگباران کنید. عابس که‌چنین دید، زره و کلاهخودش را درآورد و به سوی دشمن تاخت‌. راوی‌می‌گوید: گاه دسته‌های دویست نفری از برابرش می‌گریختند. آنگاه از هر چندسو بر او یورش آوردند و او را کشتند؛ به گونه‌ای که وقتی کشته شد، سرش‌میان دستان چندین نفر بود و هر کدام ادعا می‌کرد، وی او را کشته است‌.

ابن اعثم در اینجا از چند تن از شهدای کربلا یاد کرده که در مآخذ دیگر شرح‌نبردشان نیامده است‌. از آن شمار یکی عمرو بن مطاع جُعْفی است که در فتوحاز نبرد، رجز و شهادتش یاد شده است‌. بلاذری و ابومخنف از او نامی به میان نیاورده‌اند. همچنین ابن اعثم از یحیی بن سلیم مازنی یاد کرده که رجزی‌خواند و عازم نبرد شد تا به شهادت رسید. شهید دیگری که ابن اعثم از او یادکرده اما بلاذری و ابومخنف نامی از وی نیاورده‌اند، قُرة بن ابی‌قُرة غِفاری‌ است‌. از وی نیز رجزی نقل شده و آمده است‌: فَقاتَل حتی قُتل‌.

 

مورد دیگر، مالک بن انس باهلی‌است که وی نیز با رجز خوانی به سوی دشمن یورش بردو جنگید تا کشته شد. بیتی از رجز وی جالب است‌:

 

آل علی‌ّ شیعة الرّحمان‌
آل زیاد شیعة الشیطان



منابع:مقتل ابی مخنف ،الفتوح ابن اعثم کوفی وتاریخ بلاذری

 

[ یکشنبه ٢۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:٥۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

                          روز پنجم  محرم


1. در این روز عبیداللّه‏ بن زیاد، شخصی بنام "شبث بن ربعی" را به همراه یک هزار نفر به طرف کربلا گسیل داد.
2. عبیداللّه‏ بن زیاد در این روز دستور داد تا شخصی بنام "زجر بن قیس" بر سر راه کربلا بایستد و هر کسی را که قصد یاری امام حسین علیه‏السلام داشته و بخواهد به سپاه امام علیه‏السلام ملحق شود، به قتل برساند. همراهان این مرد 500 نفر بودند.
3. در این روز با توجه به تمام محدودیتهایی که برای نپیوستن کسی به سپاه امام حسین علیه‏السلام صورت گرفت، مردی به نام "عامر بن ابی سلامه" خود را به امام علیه‏السلام رساند و سرانجام در کربلا در روز عاشورا به شهادت رسید.

آخرین نمازامام حسین( علیه السلام)

وقت نماز
ظهر فرا رسید. هنوز زهیر و شماری اصحاب دراطراف امام بودند. امام نماز را به جماعت ـ در شکل نماز خوف اقامه کرد. به‌این ترتیب که امام دو رکعت نماز ظهر را آغاز کرد در حالی که زهیر و سعید بن‌عبدالله حنفی جلوی امام ایستادند. گروه دوم نماز را تمام کرده‌، آنگاه گروه ‌اول رکعت دوم را به امام اقتدا کردند. در وقتی که سعید جلوی امام ایستاده بود، هدف تیر دشمن قرار گرفت‌. بعد از پایان نماز هم‌، هرچه امام به این سوی و آن‌سوی می‌رفت‌، سعید میان امام و دشمن قرار می‌گرفت‌. به همین دلیل‌، چندان‌تیر به وی اصابت کرد که روی زمین افتاد. در این وقت از خداوند خواست تا سلام او را به رسولش برساند و به او بگوید که من از این رنجی که می‌برم‌،هدفم نصرت ذرّیه اوست‌. وی در حالی به شهادت رسید که سیزده تیر بربدنش اصابت کرده بود. در واقع سعید بن عبدالله بعد از نماز ظهر که باز درگیری آغاز شده و شدّت گرفت‌، در شرایطی که حفاظت از امام حسین ـ علیه‌السلام ـ را بر عهده داشت به شهادت رسید. در اینجا بازهم دشمن به‌تیراندازی به سوی اسبان باقی مانده سپاه امام ادامه داد تا همه آنان را از بین برد.در این وقت زهیر بن قین با رجزی که خواند بر دشمن حمله کرد. در شعری که از او خطاب به امام حسین ـ علیه السلام ـ نقل شده‌، آمده است که امام راهادی و مهدی نامیده که در حال رفتن به ملاقات جدش پیامبر، برادرش‌حسن‌، پدرش علی ـ علیه السلام ـ و عمویش جعفر و حمزه می‌باشد:
أقْدِم هُدِیت هادیًا مهدیًّا
فالیوم‌َ تَلقی جدَّک النبیّا
و حَسَنا و المُرتضی علیّا
و ذالجَناحین الفَتی الکمیّا
و أسدالله الشّهید الحیّا
دو نفر از کوفیان با نام‌های کثیر بن عبدالله شعبی و مهاجر بن اوس بر وی حمله کرده او را به شهادت رساندند. در روایتی که در امالی صدوق آمده‌، گفته شده است که وی نوزده نفر را کشت تا به شهادت رسید. در مناقب ابن‌شهرآشوب آمده است که وی یک صد و بیست نفر را کشت‌، سپس به شهادت‌رسید! این آمارها غیر واقعی است که مانند آن در مناقب ابن شهرآشوب نسبت‌به برخی دیگر از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ نیز داده شده است‌. (خدا داناست‌.(

ـ تا این زمان هنوز شماری از یاران امام حسین ـ علیه السلام ـ سرپا بودند و به‌دفاع از آن حضرت‌، در برابر حملات دشمن مقاومت می‌کردند. در همین نبردها بود که یاران‌، تک تک به شهادت می‌رسیدند. خبر کشته شدن این افرادکه حتی ممکن است برخی از آنان‌، پیش از ظهر به شهادت رسیده باشند، بیش‌از همه در فتوح ابن اعثم (و به نقل از آن در مقتل الحسین ـ علیه السلام ـخوارزمی و گاه مناقب ابن شهرآشوب‌) آمده است‌. این قبیل مآخذ، گرچه ‌اخبار ریز قابل توجهی از کربلا به ما می‌دهد، اما می‌باید با تأمّل بیشتری موردبررسی قرار گیرد.

عمرو بن خالد ازدی در شمار چنین افرادی است‌. وی رجزی خواند و جنگید تا به شهادت رسید. فرزندش خالد بن عمرو ازدی نیز پس از پدر به شهادت‌رسید. خوارزمی از عمرو بن خالد صیداوی نیز یاد کرده و نوشته است‌: وی‌ نزد امام آمد و گفت‌: قصد آن دارم تا به دیگر یاران بپیوندم‌. امام حسین ـ علیه‌السلام ـ به او فرمود: تَقَدَّم فا¤نّا لاحقون بک عن ساعة‌. پیش برو، ما نیز ساعتی‌دیگر به تو خواهیم پیوست‌.
سعد [شعبة‌] بن حنظله تمیمی‌ مجاهد دیگری است که با خواندن رجزی به‌میدان رفته پس از نبردی به شهادت رسید.
عمیر بن عبدالله مَذْحِجی شهید بعدی است که رجزی خواند و به میدان رفت‌و به شهادت رسید.
سوار بن أبی‌حُمَیر به میدان رفته مجروح شد و شش ماه بعد به شهادت رسید.
عبدالرحمان بن عبدالله یَزَنی شهیدی است که به نوشته ابن اعثم‌، پس از مسلم‌بن عوسجه به شهادت رسیده است‌. شعر وی در میدان‌، مضمون مهمی درتشیع او دارد؛ به طوری که شاعر خود را بر دین حسین و حسن معرفی می‌کند.
أنا ابن عبدالله من آل یزن‌
دینی علی دین حسین و حسن‌
أضربکم ضَرْب‌َ فتی من الیمن‌
أرجو بذاک الفوز عند المؤتمن‌
زیاد بن عمرو بن عریب صائدی همدانی معروف به ابوثمامه صائدی که نماز ظهررا به یاد امام حسین ـ علیه السلام ـ آورد، شهید دیگر بعد از ظهر است‌. رجززیبایی از وی توسط ابن شهرآشوب نقل شده است‌.
ابوالشعثاء یزید بن زیاد کندی پیش روی امام حسین ـ علیه السلام ـ در برابردشمن ایستاد و هشت تیر (و در برخی نقلها که پیش از این گذشت صد تیر)رها کرد که طی آن دست کم پنج نفر از سپاه کوفه کشته شدند. آنگاه که دشمن‌درخواست‌های امام حسین ـ علیه السلام ـ را رد کرد، به سوی دشمن تاخت تاکشته شد.

نافع بن هلال بِجِلی که پیش از این اشاره به نبرد او با تنی چند از کوفیان داشتیم‌،با تیراندازی دقیق خود دوازده تن از سپاه کوفه را کشت تا آن که بازویش‌شکست‌. دشمن وی را به اسارت گرفت و شمر گردنش را زد. نوشته‌اند که وی‌روی تیرهایش‌، نامش را نوشته بود و شعارش این بود: «أنا الجملی أنا علی دین‌علی‌». وی در حالی به صورت اسیر نزد عمر سعد آورده شد که همچنان خون‌از محاسنش جاری بود و فریاد می‌کشید: لو بقیَت‌ْ لی عضدٌ و ساعدٌ ماأسرتمونی‌؛ اگر بازو و دستی برایم مانده بود، نمی‌توانستید مرا به اسارتدرآورید. وقتی شمر خواست گردنش را بزند، نافع گفت‌: به خدا سوگند اگر تومسلمان بودی‌، برای تو دشوار بود که پاسخ خون ما را در درگاه خداوند بدهی‌.ستایش خدای را که آرزوهای ما را [یعنی شهادت‌] برای اجرا در دست‌بدترین‌ِ خلق خود قرار داد. پس از آن شمر وی را به شهادت رساند. گفتنی‌است که نافع از یاران امام علی ـ علیه السلام ـ و از تربیت یافتگان مکتب آن‌ حضرت بود.

 

 

 

[ شنبه ٢٠ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۸:۳٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روز چهارم محرم


در روز چهارم محرم، عبیداللّه‏ بن زیاد مردم کوفه را در مسجد جمع کرد و سخنرانی نمود و ضمن آن مردم را برای شرکت در جنگ با امام حسین علیه‏السلام تشویق و ترغیب نمود.
به دنبال آن 13 هزار نفر در قالب 4 گروه که عبارت بودند از:
1. شمر بن ذی الجوشن با چهار هزار نفر؛
2. یزید بن رکاب کلبی با دو هزار نفر؛
3. حصین بن نمیر با چهار هزار نفر؛
4. مضایر بن رهینه مازنی با سه هزار نفر؛
به سپاه عمر بن سعد پیوستند.9 بهم پیوستن نیروهای فوق از این روز تا روز عاشورا بوده است.

حمله و شهادت حر ریاحی


ـ بنابر خبر منابع موثق‌، حرّ بن یزید ریاحی و زهیر بن قین بر دشمن یورش بردند و با حمایتی که

از یکدیگر می‌کردند، به نبرد با سپاه کوفه ‌پرداختند. پیاده نظام‌ها به حرّ حمله‌ور شده‌، وی را به

 شهادت رساندند.


منابع‌،برخی از رجزهای حرّ را نقل کرده‌اند. وی در این رجزها از مقاومت خود دربرابر دشمن و

 عدم فرارش سخن گفته است‌. ابن اعثم می‌گوید: وقتی حرّ مجروح شد، اصحاب او را نزد امام

حسین ـ علیه السلام ـ آوردند در حالی که‌هنوز رمقی در تن داشت‌. امام دستی بر صورتش

کشیدند و فرمودند: أنت‌الحرّ! کما سمّتک أُمّک حرّا، و أنت حرٌّ فی الدنیا و الاَخرة‌. حکایت آوردن

حرّ نزد امام حسین ـ علیه السلام ـ در مقتل مشهور و منسوب به ابومخنف‌، کاملا متفاوت نقل

شده است‌. اومینویسد:دشمن چندان حر را تیرباران کردند که بدنش مانندآبکش شد. آنگاه سر

او را قطع کرده و به سوی حسین پرتاب کردند. آنجاست‌که امام دست به صورت او کشید.

 

 

 

[ جمعه ۱٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٥٤ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روز سوم
1.عمر بن سعد" یک روز پس از ورود امام علیه‏السلام به سرزمین کربلا یعنی روز سوّم محرم با چهار هزار سپاهی از اهل کوفه وارد کربلا شد.
2. امام حسین علیه‏السلام قسمتی از زمین کربلا که قبر مطهرش در آن واقع می‏شد را از اهالی نینوا و غاضریه به شصت هزار درهم خریداری کرد و با آنها شرط کرد که مردم را برای زیارت راهنمایی نموده و زوّار او را تا سه روز میهمان کنند

.3. در این روز "عمر بن سعد" مردی بنام "کثیر بن عبداللّه‏" ـ که مرد گستاخی بود ـ را نزد امام علیه‏السلام فرستاد تا پیغام او را به حضرت برساند. کثیر بن عبداللّه‏ به عمر بن سعد گفت: اگر بخواهید در همین ملاقات حسین را به قتل برسانم؛ ولی عمر نپذیرفت و گفت: فعلاً چنین قصدی نداریم.
هنگامی که وی نزدیک خیام رسید، "ابو ثمامه صیداوی" (همان مردی که ظهر عاشورا نماز را به یاد آورد و حضرت او را دعا کرد) نزد امام حسین علیه‏السلام بود. همین‏که او را دید رو به امام عرض کرد: این شخص که می‏آید، بدترین مردم روی زمین است. پس سراسیمه جلو آمد و گفت: شمشیرت را بگذار و نزد امام حسین علیه‏السلام برو. گفت: هرگز چنین نمی‏کنم.
ابوثمامه گفت: پس دست من روی شمشیرت باشد تا پیامت را ابلاغ کنی. گفت: هرگز! ابوثمامه گفت: پیغامت را به من بسپار تا برای امام ببرم، تو مرد زشت‏کاری هستی و من نمی‏گذارم بر امام وارد شوی. او قبول نکرد، برگشت و ماجرا را برای ابن سعد بازگو کرد. سرانجام عمر بن سعد با فرستادن پیکی دیگر از امام پرسید: برای چه به اینجا آمده‏ای؟ حضرت در جواب فرمود:
"مردم کوفه مرا دعوت کرده‏اند و پیمان بسته‏اند، بسوی کوفه می‏روم و اگر خوش ندارید بازمی‏گردم... .

 

روز دوم محرم


1. امام حسین علیه‏السلام در روز پنجشنبه دوم محرم الحرام سال 61 هجری به کربلا وارد شد. عالم بزرگوار "سید بن طاووس" نقل کرده است که: امام علیه‏السلام چون به کربلا رسید، پرسید: نام این سرزمین چیست؟ همینکه نام کربلا را شنید فرمود: این مکان جای فرود آمدن ما و محل ریختن خون ما و جایگاه قبور ماست. این خبر را جدم رسول خدا صلی ‏الله ‏علیه ‏و ‏آله به من داده است.
2. در این روز "حر بن یزید ریاحی" ضمن نامه‏ای "عبیداللّه‏ بن زیاد" را از ورود امام علیه‏السلام به کربلا آگاه نمو
د.
3. در این روز امام علیه‏السلام به اهل کوفه نامه‏ای نوشت و گروهی از بزرگان کوفه ـ که مورد اعتماد حضرت بودند ـ را از حضور خود در کربلا آگاه کرد. حضرت نامه را به "قیس بن مسهّر" دادند تا عازم کوفه شود.

 اما ستمگران پلید این سفیر جوانمرد امام علیه‏السلام را دستگیر کرده و به شهادت رساندند. زمانی که خبر شهادت قیس به امام علیه‏السلام رسید، حضرت گریست و اشک بر گونه مبارکش جاری شد و فرمود:
"اللّهُمَّ اجْعَلْ لَنا وَلِشِیعَتِنا عِنْدکَ مَنْزِلاً کَریما واجْمَعْ بَینَنا وَبَینَهُمْ فِی مُسْتَقَرٍّ مِنْ رَحْمَتِکَ، اِنَّکَ عَلی کُلِّ شَیی‏ءٍ قَدیرٌ؛
خداوندا! برای ما و شیعیان ما در نزد خود قرارگاهِ والایی قرار ده و ما را با آنان در جایگاهی از رحمت خود جمع کن، که تو بر انجام هر کاری توانایی.

[ چهارشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٧:٤۳ ‎ب.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

[ سه‌شنبه ۱٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۳:٥٩ ‎ب.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

 

 

ماه ماتم 

 

 

یابن الحسن بیا که حلول محرم است

شادی به ما حرام شد ایّام ماتم است

شرمنده شد بهار زگلزار کربلا

بلبل کند نوا که خزان محرم است

ما عاشقان لاله سرخ پیمبریم

از عطر او بهشت خداوند خرم است

صد مرده زنده میشود از ذکر یا حسین

مولای ما معلم عیسی بن مریم است

عیسی اگر در آخر عمرش به عرش رفت

قنداقه حسین شرف عرش اعظم است

با یوسفش مقایسه کردم نگار گفت

او شاه مصر باشد و این شاه عالم است

ما را نیاز سیر چمن نیست در بهار

روی حسینیان گل و این اشک شبنم است

ای صاحب عزل به عزا خانه ها بیا

یاران سینه زن همه در زیر پرچم اند

گر وعده بهشت به ما میدهد بهار

ما نیستیم طالب رضوان مسلّم است

بر عاشقان سیاحت گلزار حرام شد

خاکم به سر که قامت سرو علی خم است

ای آب بس کن این همه جوش و خروش را

در پیش چشم ما علی اصغر مجسم است

سقا ز تشنگان حرم شرمسار شد

شرمنده خجالت او نهر عَلقَم است

چون محتشم بخواند به پیمبر ز سوز دل

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

باشد قرار و وعده ما جنت الحسین

اینجا برای سینه زدن جایمان کم است

باز این چه شورش است که در خلق عالم است                          باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

باز این چه رستخیز عظیم است کز زمین
                                 
بی نفخ صور خاسته تا عرش اعظم است

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند
                                       
گویا عزای اشرف اولاد آدم است

خورشید آسمان و زمین نور مشرقین
                                     
پرورده کنار رسول خدا حسین

کشتی شکست خورده توفان کربلا
                                         
در خاک و خون فتاده به میدان کربلا

از آب هم مضایقه کردند کوفیان                                            خوش داشتند حرمت مهمان کربلا

 

 

 

[ دوشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:۳۱ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

ارباب صدای قدمت می آید

هنگامه اوج ماتمت می آید

مااندر غم تاب وتب توسوخته ایم

چندروزدگرمحرمت می آید

 

 

 

پرسیدم:ازهلال ماه، چراقامتت خم است؟

 آهی کشیدوگفت:که ماه محرم است.

گفتم:  که چیست محرم؟باناله گفت:

ماه عزای اشرف اولادآدم است

 

[ شنبه ۱۳ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

 تست هوش ( تست آی کیو (


1-
-در یک مسابقه دو سرعت شرکت کرده اید. از نفر دوم سبقت می گیرید حالا نفر چندم هستید؟

2-
اگر در مسابقه قبل از نفر آخر سبقت بگیرید، نفر چندم خواهید شد؟

3-
این تست هوش را فقط ذهنی حل کنید.


عدد 1000 را فرض کنید. 40 رو به اون اضافه کنید. حاصل رو با 1000 جمع کنید. عدد 30 رو به جواب اضافه کنید. دوباره با 1000 جمع کنید. حاصل را با 20 جمع کنید. 1000 را به حاصل قبل اضافه کنید و در پایان 10 تا به حاصل اضافه کنید. حاصل چند است؟

4-
آبروتون در خطره. زود سوال زیر رو جواب بدید.


پدر ماری، پنج تا بچه داره: به نام های Nana و Nene و Nini و Nono. اسم بچه پنجمی چیه؟

5-
بعضی از ماه ها 30 روز دارند بعضی 31 روز چند ماه 29 روز دارد؟

6-
اگر دکتر به شما 3 قرص بدهد و بگوید هر نیم ساعت یک عدد قرص بخور چقدر طول می کشد تا تمام قرصها خورده شود؟

7-
قصد دارید ساعت 8 شب بخوابید. ساعت را کوک می کنید که 9 صبح زنگ بزند وقتی با صدای زنگ ساعت از خواب بیدار می شوید، چند ساعت در خواب بوده اید؟

8-
عدد 30 را به نیم تقسیم کنید وعدد 10 را به حاصل آن اضافه کنید چه عددی به دست می آید؟

9-
چوپانی 17 گوسفند زنده داشت تمام گوسفند هایش به جز 9 تا مردند چند گوسفند زنده برایش باقی مانده است؟

10-
فردی خانه ای ساخته که هر چهار دیوار آن به سمت جنوب پنجره دارد خرسی بزرگ به این خانه نزدیک میشود این خرس چه رنگی است؟

11-
اگر 2 سیب از 3 سیب بردارید چند سیب دارید؟

12-
اگر اتوبوسی را با 43 مسافر از مشهد به سمت تهران برانید و در نیشابور 5 مسافر را پیاده کنید و 7 مسافر جدید را سوار کنید و در دامغان 8 مسافر پیاده و 4 نفر را سوار کنید و سرانجام بعد از 14 ساعت به تهران برسید حالا نام راننده اتوبوس چیست؟


پاسخ تست هوش و تست آی کیو :


1-
اگر پاسخ دادید که نفر اول هستید، کاملاً در اشتباه هستید! اگر شما از نفر دوم سبقت بگیرید، جای او را می گیرید و نفر دوم خواهید بود.

2-
اگر جواب شما این است که شما یکی مانده به آخر هستید، باز هم در اشتباهید. چطور می توان از نفر آخر سبقت گرفت؟ (اگر شما از نفر آخر عقب تر باشید، خوب شما نفر آخر هستید و از خودتون می خواهید سبقت بگیرید

3-
به عدد 5000 رسیدید؟ جواب درست 4100 است. باور ندارید! با ماشین حساب حساب کنید.

4-
جواب: Nunu؟ نه! البته که نه. اسم بچه پنجم ماری است. یک بار دیگه سوال رو بخوانید.

5-
تمام ماهها حداقل 29 روز را دارند.

6-
یک ساعت (شما یک قرص را در ساعت 1 و دیگری را درساعت 1.5 و بعدی را در ساعت 2 می خورید.

7-
ساعت کوکی شب و روز را تشخیص نمی دهد. پس به اولین ساعت 9 که برسد زنگ می زند که ساعت 9 شب است. پس یک ساعت خوابیده اید.

8-
حاصل 70 است. (تقسیم بر نیم معادل ضرب در 2 است.

9-
کاملاً روشن است که او همان 9 گوسفند را خواهد داشت.

10-
سفید. چون خانه ای که هر چهار دیوارش رو به سمت جنوب پنجره داشته باشد باید در قطب جنوب باشد و در آنجا همه خرس ها سفیدند.

11-
همان2 سیب.

-12-
خوب خودتونید دیگه (نام خودتان)

[ پنجشنبه ۱۱ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱۳ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

روزمباهله

 

بخش با صفای « نجران » ، با هفتاد دهکده تابع خود ، در نقطه مرزی حجاز و یمن قرار گرفته است . در آغاز طلوع اسلام ، این نقطه تنها منطقه مسیحی نشین حجاز بود که به دلایلی از بت پرستی دست کشیده ، و به آئین مسیح گرویده بودند.

پیامبر اسلام به موازات مکاتبه با سران دول و مراکز مذهبی جهان ، نامه ای به اسقف نجران ، نوشت و طی آن نامه، ساکنان نجران را به آئین اسلام دعوت نمود. اینک فرازی از نامه آن حضرت: « به نام خدای ابراهیم ، اسحاق و یعقوب. ( این نامه ای است) از محمد پیامبر خدا به اسقف نجران : خدای ابراهیم و اسحاق و یعقوب را حمد و ستایش می کنم ، و شما را از پرستش « بندگان» ، به پرستش « خدا» دعوت می نمایم . شما را دعوت می کنم که از ولایت بندگان خدا خارج شوید و در ولایت خداوند وارد آئید ، اگر دعوت مرا نپذیرفتید ( لااقل ) باید به حکومت اسلامی مالیات (جزیه) بپردازید ( که در برابر این مبلغ کم ، از جان و مال شما دفاع می کند) و در غیر این صورت به شما اعلام خطر می شود. »

نمایندگان پیامبر که حامل نامه بودند ، وارد نجران شده و نامه پیامبر را به اسقف مسیحیان نجران دادند. وی نامه را با دقت خواند و برای تصمیم ، شورایی مرکب از شخصیتهای بارز مذهبی و غیر مذهبی تشکیل داد. شورا نظر داد که گروهی به عنوان « هیئت نمایندگی نجران » به مدینه بروند ، تا از نزدیک با پیامبر صلی الله علیه و آله دیدار کرده ، دلائل نبوت ایشان را مورد بررسی قرار دهند . بدین ترتیب ،  شصت تن از ارزنده ترین و داناترین مردم نجران انتخاب گردیدند ، که در رأس آنان سه تن از پیشوایان مذهبی قرار داشت:

1- « ابو حارثة بن علقمه» ، اسقف اعظم نجران که نماینده رسمی کلیساهای روم در حجاز بود.

2- « عبدالمسیح» ، رئیس هیئت نمایندگی که به عقل ، تدبیر و کاردانی شهرت داشت.

3- « اَیهَم» ، که فردی کهنسال و یکی از شخصیتهای محترم ملت نجران به شمار می رفت.

 

مذاکره نمایندگان نجران

 

بالاخره نمایندگان نجران ، به دیدار پیامبر اکرم (ص) آمده و به مذاکره پرداختند ، در این مطلب ، گوشه ای از مذاکرات آنها می پردازیم :

پیامبر (ص) ، من شما راوآنان را به آئین توحید ، پرستش خدای یگانه و تسلیم در برابر اوامر او دعوت نمود.

نمایندگان نجران درنهایت امرگفتند : گفت و گوهای شما ما را قانع نمی کند. راه این است که در وقت معینی با یکدیگر مباهله نمائیم ، و بر دروغگو نفرین بفرستیم ، و از خدا بخواهیم دروغگو را هلاک و نابود کند.

در این هنگام ، حضرت جبرائیل نازل گردید ، آیه مباهله را  آورد و پیامبر را مأمور ساخت تا با کسانی که با او مجادله می کنند و حق را نمی پذیرند به مباهله برخیزد:

« فمن حاجک فیه من بعد ما جائک من العلم فقـُل تعالوا نَدعُ ابنائنا وَ ابنائکُم وَ نِسائنا و نِسائکُم وَ انفُسَنا وَ انفُسَـکُم ثُمَّ نبتـَهـِل فـَنَجعل لعنة الله علی الکاذبین.» ( آل عمران /61)

طرفین به فیصله دادن مسئله از طریق مباهله آماده شدند و قرار بر این شد که فردای آن روز برای اثبات حقانیت خود مباهله نمایند.

 

پیامبر اکرم به مباهله می رود

وقت مباهله فرا رسید . قبلاً پیامبر و هیئت نمایندگی « نجران» ، توافق کرده بودند که مراسم مباهله در نقطه ای خارج از شهر مدینه، در دامنه صحرا انجام بگیرد. پیامبر از میان مسلمانان و بستگان خود ، فقط چهار نفر را برگزید که در این حادثه تاریخی شرکت نمایند. این چهار تن ، جز علی بن ابی طالب (ع) ، فاطمه دختر پیامبر (س) و حسن و حسین علیهما السلام نبودند ، زیرا در میان تمام مسلمانان نفوسی پاک تر ، و ایمانی استوارتر از ایمان این چهار تن ، وجود نداشت.

پیامبر (ص) ، فاصله منزل و نقطه ای را که قرار بود در آنجا مراسم مباهله انجام گیرد ، با وضعی خاص طی نمود. او در حالی رهسپار محل قرار شد که حضرت حسین (ع) را در آغوش و دست حضرت حسن (ع) را در دست داشت ، فاطمه (س) به دنبال آن حضرت و علی بن ابی طالب (ع)  پشت سر وی حرکت می کردند ؛ پیامبر (ص) این چنین  گام به میدان مباهله نهاد ، او پیش از ورود به میدان « مباهله» ، به همراهان خود گفت: من هر وقت که دعا کردم ، شما دعای مرا با گفتن آمّین بدرقه کنید.

سران هیئت نمایندگی نجران ، پیش از آنکه با پیامبر (ص) روبرو شوند به یکدیگر می گفتند: هرگاه دیدید که « محمد» ، افسران و سربازان خود را به میدان مباهله آورد ، و شکوه مادی و قدرت ظاهری خود را نشان ما داد در این صورت ، وی فردی غیر صادق است و اعتمادی به نبوت خود ندارد. ولی اگر با فرزندان و جگر گوشه های خود به « مباهله» بیاید و با وضعی وارسته از هر نوع جلال و جبروت مادی ، رو به درگاه الهی گذارد ؛ پیداست که پیامبری راستگو است و به قدری به خود ایمان و اعتقاد دارد که نه تنها حاضر است خود را در معرض نابودی قرار دهد ، بلکه با جرأت هر چه تمامتر ، حاضر است عزیزترین و گرامی ترین افراد نزد خود را ، در معرض فنا و نابودی قرار دهد.

سران هیئت نمایندگی در این گفتگو بودند که ناگهان ، چهره نورانی پیامبر اکرم (ص) با چهار تن دیگر نمایان گردید.

همگی با بهت و حیرت به چهره یکدیگر نگاه کردند ، و از اینکه او فرزندان معصوم و بی گناه ، و یگانه دختر و یادگار خود را به صحنه مباهله آورده ؛ انگشت تعجب به دندان گرفتند. آنان دریافتند که پیامبر ، به دعوت و دعای خود اعتقاد راسخ دارد والّا یک فرد مردد ، عزیزان خود را در معرض بلای آسمانی و عذاب الهی قرار نمی دهد.

اسقف نجران گفت: من چهره هائی را می بینم که هر گاه دست به دعا بلند کنند و از درگاه الهی بخواهند که بزرگترین کوهها را از جای بکند ، فوراً کنده می شود. بنابراین ، هرگز صحیح نیست ما با این افراد ِ با فضیلت ، مباهله نمائیم ؛ زیرا بعید نیست که همه ما نابود شویم ، و ممکن است دامنه عذاب گسترش پیدا کند ، همه مسیحیان جهان را بگیرد و در روی زمین حتی یک مسیحی باقی نماند.

 

انصراف هیئت نمایندگی از مباهله

هیئت نمایندگی با دیدن وضع یاد شده ، وارد شور شدند و به اتفاق آراء تصویب کردند که هرگز وارد مباهله نشوند ، آنان حاضر شدند که هر سال مبلغی به عنوان «جزیه» ( مالیات سالانه ) بپردازند و در برابر آن ، حکومت اسلامی از جان و مال آنان دفاع کند. پیامبر اکرم (ص) رضایت خود را اعلام کرد و قرار شد آنها هر سال در ازای پرداخت مبلغی جزئی ، از مزایای حکومت اسلامی برخوردار گردند.

سپس پیامبر اکرم (ص) فرمود: عذاب ، سایه شوم خود را بر سر نمایندگان مردم نجران گسترده بود و اگر از درِ ملاعنه و مباهله وارد می شدند ، صورت انسانی خود را از دست داده ، در آتشی که در بیابان برافروخته می شد ، می سوختند و دامنه عذاب به سرزمین« نجران» نیز کشیده می شد

.

منبع: فروغ ابدیت ، جعفر سبحانی ،  ج2.

[ سه‌شنبه ٩ آذر ۱۳۸٩ ] [ ٩:۱٦ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]
خطبه بدون نقطه امیر المومنین
 

الحَمدُ لِلّهِ أهلِ الحَمدِ وَ أحلاهُ، وَ أسعَدُ الحَمدِ وَ أسراهُ، وَ أکرَمُ الحَمدِ وَ أولاهُ. الواحدُالأحَدُ الصَّمَدُ، لا والِدَ لَهُ وَ لا وَلَدَ. سَلَّطَ المُلوکَ وَ أعداها، وَ أهلَکَ العُداةَ وَ أدحاها، وَ أوصَلَ المَکارِمَ وَ أسراها، وَ سَمَکَ السَّماءَ وَ عَلّاها، وَ سَطَحَ المِهادَ وَ طَحاها، وَ وَطَّدَها وَ َحاها، وَ مَدَّها وَ سَوّاها، وَ مَهَّدَها وَ وَطّاها، وَ أعطاکُم ماءَها وَ مَرعاها، وَ أحکَمَ عَدَدَ الاُمَمِ وَ أحصاها، وَ عَدَّلَ الأعلامَ وَ أرساها. الاِلاهُ الأوَّلُ لا مُعادِلَ لَهُ، وَلا رادَّ لِحُکمِهِ، لا إلهَ إلّا هُوَ، المَلِکُ السَّلام، المُصَوِّرُ العَلامُ، الحاکِمُ الوَدودُ، المُطَهِّرُ الطّاهِرُ، المَحمودُ أمرُهُ، المَعمورُ حَرَمُهُ، المَأمولُ کَرَمُهُ. عَلَّمَکُم کَلامَهُ، وَ أراکُم أعلامَهُ، وَ حَصَّلَ لَکُم أحکامَهُ، وَ حَلَّلَ حَلالَهُ، وَ حَرَّمَ حَرامَهُ. وَ حَمَّلَ مُحَمَّداً (صَلَّ اللهُ عَلَیهِ وَ آلِهِ) الرِّسالَةَ، وَ رَسولَهُ المُکَرَّمَ المُسَدَّدَ، ألطُّهرَ المُطَهَّرَ. أسعَدَ اللهُ الاُمَّةَ لِعُلُوِّ مَحَلِّهِ، وَ سُمُوِّ سُؤدُدِهِ، وَ سَدادِ أمرِهِ، وَ کَمالِ مُرادِهِ. أطهَرُ وُلدِ آدَمَ مَولوداً، وَ أسطَعُهُم سُعوداً، وَ أطوَلُهُم عَموداً، وَ أرواهُم عوداً، وَ أصَحُّهُم عُهوداً، وَ أکرَمُهُم مُرداً وَ کُهولاً. صَلاةُ اللهِ لَهُ لِآلِهِ الأطهارِ مُسَلَّمَةً مُکَرَّرَةً مَعدودَةً، وَ لِآلِ وُدِّهِمُ الکِرامِ مُحَصَّلَةً مُرَدَّدَةً ما دامَ لِالسَّماءِ أمرٌ مَرسومٌ وَ حَدٌّ مَعلومٌ. أرسَلَهُ رَحمَةً لَکُم، وَ طَهارَةً لِأعمالِکُم، وَ هُدوءَ دارِکُم وَ دُحورَ، عارِکُم وَ صَلاحَ أحوالِکُم، وَ طاعَةً لِلّهِ وَ رُسُلِهِ، وَ عِصمَةً لَکُم وَ رَحمَةً. اِسمَعوا لَهُ وَ راعوا أمرَهُ، حَلِّلوا ما حَلَّلَ، وَ حَرِّموا ما حَرَّمَ، وَ اعمِدوا – رَحِمَکُمُ اللهُ – لِدَوامِ العَمَلِ، وَ ادحَروا الحِرصَ، وَ اعدِموا الکَسَلَ، وَ ادروا السَّلامَةَ وَ حِراسَةَ مُلکِ وَ رَوعَها، وَ هَلَعَ الصُّدورِ وَ حُلولَ کَلِّها وَ هَمِّها. هَلَکَ وَ اللهِ أهلُ الاِصرارِ، وَ ما وَلَدَ والِدٌ لِلاِسرارِ، کَم مُؤَمِّلٍ أمَّلَ ما أهلَکَهُ، وَ کَم مالٍ وَ سِلاحٍ أعَدَّ صارَ لِلأعداءِ عُدَّةً وَ عُمدَةً. اَللّهُمَّ لَکَ الحَمدُ وَ دَوامُهُ، وَ المُلکُ وَ کَمالُهُ، لااِلهَ إلّا هُوَ، وَسِعَ کُلَّ حِلمٍ حِلمُهُ، وَ سَدَّدَ کُلُّ حُکمٍ حُکمُهُ، وَ حَدَرَ کُلَّ عِلمٍ عِلمُهُ. عَصَمَکُمُ وَ لَوّاکُم، وَ دَوامَ السَّلامَةِ أولاکُم، وَ لِلطّاعَةِ سَدَّدَکُم، وَ لِلاِسلامِ هَداکُم، وَ رَحِمَکُم وَ سَمِعَ دُعاءَکُم، وَ طَهَّرَ أعمالَکُم، وَ أصلَحَ أحوالَکُم. وَ أسألُهُ لَکُم دَوامَ السَّلامَةِ، وَ کَمالَ السَّعادَةِ، وَ الآلاءَ الدّارَةَ، وَ الاَحوالَ السّارَّةَ، وَ الحَمدُ لِلّهِ وَحدَهُ.

ستایش مخصوص خدایی است که سزاوار ستایش و مآل آن است. از آنِ اوست رساترین ستایش و شیرین ترین آن و سعادت بخش ترین ستایش و سخاوت بار ترین(و شریف ترین) آن و پاک ترین ستایش و بلند ترین آن و ممتاز ترین ستایش و سزاوارترین آن.

یگانه و یکتای بی نیاز(ی که همه نیازمندان و گرفتاران آهنگ او نمایند). نه پدری دارد و نه فرزندی.
شاهان را (به حکمت و آزمون) مسلّط ساخت وبه تاختن واداشت. و ستمکاران (و متجاوزان) را هلاکت نمود و کنارشان افکند. و سجایای بلند را (به خلایق) رسانید و شرافت بخشید. و آسمان را بالا برد و بلند گردانید. بستر زمین را گشود و گسترش داد و محکم نمود و گسترده ساخت. آن را امتداد داد و هموار کرد و (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی) آماده و مهیّا فرمود. آب و مرتعش را به شما ارزانی داشت. تعداد اقوام را (برای زندگی در آن) به درستی. (و حکمت) مقرّر فرمود و بر شمار (یکایک) آنان احاطه یافت. و نشانه های بلند (هدایت) مقرّر فرمود و آنها را بر افراشته و استوار ساخت.
معبود نخستین که نه او را هم طرازی است و نه حکمش را مانعی. خدایی نیست جز او، که پادشاه است و (مایۀ) سلامت، صورتگر است و دانا، فرمانروا و مهربان، پاک و بی آلایش. فرمانش ستوده است و حریم کویش آباد (به توجّه پرستندگان و نیازمندان) است و سخایش مورد امید.
کلامش را به شما آموخت و نشانه هایش را به شما نمایاند. و احکامش را برایتان دست یافتنی نمود. آنچه روا بود حلال و آنچه در خور ممنوعیت بود، حرام شمرد.
بار رسالت را بر دوش محمّد(صلّی الله علیه و آله) افکند. (همان) رسول گرامی که بدو سروری و درستی (در گفتار و کردار و رفتار) ارزانی شده، پاک و پیراسته است.
خداوند این امّت را به خاطر برتریِ مقام و بلندیِ شرف و استواری دین او و کامل بودنِ آرمانش سعادت بخشید. او بی آلایش ترین فردِ از آدمیان در هنگامه ولادت و فروزنده ترین ستاره یمن و سعادت است. او بلند پایه ترین آنان (در نیاکان) است و زیباترین آنها در (نسل و) شاخسار. و درست پیمان ترین و کریم ترین آنان است در نوجوانی و بزرگسالی.
درود خداوند از آن او و خاندان پاکش باد، درودی خالص و پی در پی و مکرّر (برای آنان) و برای دوست داران بزرگوارشان، درودی ماندگار و پیوسته، (برای همیشه) تا وقتی که برای آسمان حکمی مرقوم است و نقشی مقرّر.
او فرستاد تا تا برایتان رحمتی باشد و مایه پاکیزگی اعمالتان و آرامش سرای (زندگی) شما و بر طرف شدن نقاط ننگ (: و شرم آور کار)تان. و تا مایه صلاح حالتان باشد و اطاعت شما از خدا و رسولانش و موجب حفظ شما و رحمتی (بس بزرگ و فراگیر).
از او فرمان برید و بر دستورش مواظبت ورزید. آنچه را حلال دانست، حلال و هر چه را حرام داشت حرام بشمارید. خدایتان رحمت کند؛ آهنگ کوششی پیوسته نمایید و آزمندی را از خود برانید و تنبلی را وا نهید. رسم سلامت و حفظ حاکمیّت و بالندگی آن را – و آنچه را که موجب دغدغه سینه ها (:و تشویش دلها) و روی کردِ درماندگی و پریشانی به سوی به آنهاست – بشناسید.
منبع:
نهج السعادة فی مستدرک نهج البلاغه ج 1 ص 100 خ 21، بحار الانوار ج 9 ط قدیم به نقل از سفینة البحار ج 1، تاریخ عماد زاده ج امیر المؤمنین ص
438

 

 

[ شنبه ٦ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

 

 

 

عید اکمال دین، سالروز اتمام نعمت و هنگامه اعلان وصایت و ولایت امیرالمومنین علیه السلام بر شیعیان و پیروان ولایت خجسته باد

 

کل عام وأنتم والأمة الاسلامیة بألف خیر بمناسبة عید الغدیر الأغر أعاده الله علینا وعلیکم بالخیر والبرکات

 

 

 

روز عید غدیر خم از شریف‌ترین اعیاد امت من است.     پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله(

 

- اگر خلق عالم علی را می‌شناختند، دوستش می‌داشتند و اگر خلق عالم علی را دوست می‌داشتند، جهنم آفریده نمی‌شد.

.

- - ای علی تو نشان هدایت این امتی؛ هر کس تو را دوست بدارد، رستگار شود و هر کس تو را دشمن بدارد، به هلاکت افتد.    پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله(

- خداوند پس از غدیر خم برای کسی حجت و عذری باقی نگذاشت.  حضرت) فاطمه زهرا (علیهاالسلام

 

 

اعمال روز عید غدیر


روز هیجدهم
روز عید غدیر عظیمترین اعیاد است و مبعوث نفرموده حق تعالى پیغمبرى را مگر آنکه عید کرده است این روز را و حرمت آن را دانسته است و نامش ‍ در آسمان روز عهد معهود است و نامش در زمین روز میثاق است و روایت است که از حضرت صادق علیه السلام پرسیدند که آیا مسلمانان را عیدى هست غیر از جمعه و اضحى و فطر فرمود بلى عیدى هست که از همه حرمتش بیشتر است

راوى گفت کدام عید است فرمود که آن روزى است که نَصْبْ کرد حضرت رسول (ص) حضرت امیرالمؤ منین  علی (ع) را به خلافت خود و فرمود که هر که من مولى و آقاى اویم پس على مولى و آقا و پیشواى او است و آن روز هیجدهم ذى الحجّه است راوى گفت که چه کار در آن روز باید کرد فرمود که باید روزه بدارید و عبادت کنید و محمد و آل محمدعَلیهمُ السلام را یاد کنید و بر ایشان صَلَوات بفرستید و وصیّت کرد رسول خدا(ص) امیرالمؤ منین علی  (ع) را که این روز را عید گرداند و هر پیغمبرى وصىّ خود را وصیّت مى کرد که این روز را عید گردانند و در حدیث ابن ابى نَصر بَزَنطى است از حضرت رضاعلیه السلام که فرمود اى پسر ابى نصر هر کجا که باشى سعى کن که روز غدیر نزد قبر مطهّر حضرت امیرالمؤ منین  علی (ع) حاضر شوى بدرستى که خدا در این روز مى آمرزد از هر مرد مؤ من و زن مؤ منه گناه شصت ساله ایشان را و در این روز آزاد مى کند از آتش جهنّم دو برابر آنچه آزاد کرده است در ماه رمضان و شب قدر و شب فطر و یک درهم که در این روز به برادران مؤ من بدهى برابر است با هزار درهم که در اوقات دیگر بدهى و احسان کن در این روز به برادران مؤ من خود و شاد گردان هر مرد مؤ من و زن مؤ منه را به خدا قَسَم که اگر مردم فضیلت این روز را بدانند چنانکه باید هر آینه هر روز ده مرتبه ملائکه با ایشان مصافحه کنند .

 

 

 

لاح الغدیر فکل الکون یبتسم

       

      و فی الوجوه سمات الخیر ترتسم

 لاح الغدیر فطیب الذکریات شذی  

               

  تروی القلوب ، و یروی لحنها النغم

               

مدّت الیه أیادی البشر ، یشهدها  

  

                 جمع غفیر به الاعراب و العجم

 

 

 (السید محمد جمال الهاشمی)

 

[ سه‌شنبه ٢ آذر ۱۳۸٩ ] [ ۱۱:٤٧ ‎ق.ظ ] [ عبدالعظیم خدمتی ]

.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

اینجانب عبدالعظیم خدمتی بیدگلی کارشناس ارشد و دبیر رشته زبان و ادبیات عرب آموزش و پرورش شهرستان آران و بیدگل سعی دارم مطالب مذهبی، فرهنگی.اجتماعی را در این وبلاگ درج نمایم.لطفا بانظرات خودمارانقدکنید. (یشرفنی وبسرنی کثیرا ان تکونوا انتم من زوار مدونتی هذه،انا عبدالعظیم الخدمتی من الجمهوریه الاسلامیه الایرانیه،المترجم ومدرس اللغه العربیه وارید ان اکتب فی هذه المدونه الموضوعات الثقافیه والاجتماعیه)
امکانات وب
RSS Feed